X
تبلیغات
آرش کمانگیر
انتقادی
سلام بر دوستان بزرگوارم

دوستان قلم دوست من ُعجیب ماجراهای وحشت آوری به سرم آمده است . مدتهاست که حق اتصال به اینترنت از من گرفته شده بود ولی من به نوشتن ادامه میدادم تا اینکه بالاخره ۲۵روز قبل کار خود را کردند و منو ازخیابان ربوده به محلی بردند و تا توانستند شکنجه جسمی و روانی نمودند من سه روز پیش موفق به خروج از آن محل مخوف شدم الان هم که اینها را مینویسم شدیدا دست هایم درد میکند از بسکه با زنجیر بسته اند و از پشت روی سینه ام نشسته و فشارم داده اند که استخوانهای سینه شکسته و نمی توانم نفس بکشم .حتی لب تابم را هم که کلیه نوشتههایم در آن لایپ شده و آماده ارایه بود ازم گرفته اند و متاسفانه در حقیقت جانم را برده اند کاش نمو میکشتند ولی لب تابن را به خانواده ام میدادند به این جهت مدتهاست از دوستان شرمنده ام ومطلبی پست نکرده ام به محض اخذ لب تاب برایتان پست  خواهم کرد .فرصتی ندارم فقط بگویم که این اشخاص به هیچ وجه ارتباطی با هیچ یک از ارگانهای رسمی و دولتی ندارند اشخاصی عادی مثل من و شما هستند و نمی دانم چه میخواهند شکنجه به حدی بود  که من میترسم شکایت کنم چون تحدید به قتل بسیار جدی است امشب ساعت ۱شب خبر داده اند که خواهند آمد تا ببرندم منکه گناه یا جرمی در حق کسی مرتکب نشده ام .این چند لحظه سعادتی بود که اینها را بنویسم امیدوارم دوباره مطالبم را پی بگیرم خداحافظ شما

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 23:9  توسط آرش کمانگیر  | 

از اینکه به اجبار زندگی ماههاست با قلم وداع کرده ام از خودم شرمگینم .دوست داشتم وقتی تمام شوم که بافته ها و تافته ها و یافته های ذهنم را با قلم بگویم و آنگاه تمام شوم .شرمنده ام که نفس میکشم ولی جوانمرگ شده ام . مسیحا دم من دوباره حیاتم بخش شاید بعد از تمام شدن تمام شوم اینگونه بودن مرگ مفتضحانه است .
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 21:6  توسط آرش کمانگیر  | 

. در مقابل زور مندان گفتیم که عده ای به چاره جویی افتادند تا به نحوی قوه زور را محدود و این میان خود نیز از منافع زندگی منتفع شوند و آنان که از قوه تعقل بیشتری برخوردار بودند و ذهن پویایی داشتند به قدرت عقل پی برده و در صدد محدود کردن قدرت زور بازو برآمدند  و این بار زور عقل بود که حکومت میکرد منتها چون فاقد ابزار آلات مدرن امروزی بود به ناچار برای بقای خود به مذهب پناه برد یعنی مفهومی به   نام ماورا و آن دنیا و دنیا و عقبا ( متا فیزیک )  خلاصه هر آنچه که در بطن دین و مذهب جا میگیرد آفرید تا در پناه آن از سرمایه و محصول خود که به قوه تعقل به دست آورده بود حمایت کند و بدین ترتیب عقل به زودی و با درنگی بسیار اندک کم کم جای خود را به مذهب داد . با گذشت زمان نقش  مذهب در عرصه حکومت بر انسان پر رنگ و عقل کم رنگ شد تا اینکه رسید به آنجایی که مذهب عقل را بلعید و دنیای تاریکی قرون وسطی حکومت ده قرنه خود رابی رقیب آغازید .

چرائی و چگونگی آن نیز به وضوح آشکار است . عقل نه به کمال بلکه به دوران صغر و کودکی خود . عقل محجور عقلی که نیاز به قیم داشت . سرپرست ، پدر آسمانی بعد هم البته زمینی . عقل صغیر به راحتی بازیچه میشود به آبنبات بهشت یا فالوده یخ در بهشت .

چنانکه گفته اند و دیده ایم که مثلا نیمه روشن فکر بسیار خطر ناکتر است از تاریک فکر . خدمت یا خیانت روشنفکران . آنانی که ما را از جغرافیای حاضر قیچی فرمودند و ضمیمه نمودند به دوران زمین شناسی گمشده تاریخ . نقشه جغرافی استرابون یا شاید هومر .

باری بلوغ عقل خود به زمانی فرارسید که امیال بشری هم تو فنده بزرگ میشد و سهام خود را می طلبید .

معمولا عقلا شکاکند .و عقل با شک شکننده آمد . دکارت و همفکرانش خلف و سلف اش به نور عقل جهل و خرافه را به پس پشت سایه ها ، دیوارها راند ند و شکوفه های تمدن مفتخر ایشان از راه رسید . بشر دیواری نه دیوار هایی ، زنجیر نه زنجیر هایی را گسست و اول بار نفسی عمیق در هوای تازه رنسانس به وجود خمود خود داد . نشانه انسان این بود من شک میکنم پس هستم . آیا شما شک می کنید ؟؟؟

نوشتن این مطلب اگر برای من تا این لحظه نوشتن بود از این به بعد باید نوشتن تلقی میشود که باید بنویسم .

البته گفته ام و ناگفته هم غیر از این نمیبود که مخاطب محترم و فرزانه این نوشته میتواند آن را نقد یا حتی طرد کند . که دومی بیشتر با طبیعت ما ایرانی جماعت سازگار است . باری اگر نوشتید از شما ممنون و نقدتان را خوانده و تقدیر خواهم کرد .

شک که نتیجه تدقیق و فهم عمیق متنی است گاهی بسته به سطح خواننده میتواند مذموم و مطرود باشد ولی شایسته آن است که بگوییم شک ، میوه بهشتی تعقل است . رد یا قبول صد در صدی مطلبی کورکورانه بودن پذیرش را نشان میدهد .و بنده فکری پروردن است که چه بسیارند از ایرانیان که خوش دارند اسیر فکری تراوشات ذهنی کسی باشند که مقبول عموم است . تا روشنفکر خوانده شوند . رواج پوپولیسم در همین روزگار خود بیانگر اذهان زود رنج ماست که نمی خواهیم زیاد خسته کنیم عقل خدادمان را و تاسی کنیم به کسانی که خوانده اند . مدرک هم داشته باشند شک در گفتار ابشان نشانه بلاهت است و کیست که دوستدار آن باشد که ابله خوانده شود . اطناب کلام چیز خوبی نیست ولی اگر بگوئی که اصلاحات چی هستی لاجرم روشنفکر خوانده میشوی و همه از صفات برجسته خوششان می آید چنانکه از کاپشن گران قیمت یا اتوموبیل گرانقیمت خوششان می آید . بیچاره آن کسی که بخواهد بگوید من اصلاحات چی نیستم .

باری عقل و انساب به خردگرایی خود بعد از آغاز رنسانس ، دغدغه اندیشمندان در وحله اول و به تبع  آن محافل دانشگاهی و عوام کوچه و بازار . حتی در مهمانی های شبانه نیز صحبت ها حول محور تمدن و تجدد بود که عقل نوید میداد و بیچاره پدر دیگر جائی در میان همشهریان خود نداشت . اگر پدر فرانچسکو هم دعوت است من نخواهم آمد . مجالست با این پیر مرد خرفت در شان من نیست . پدر فرانچسکو مرد ، جان من بیچاره موش های کلیسا هم نفسی میکشند . باید کیکی برای موشها فرستاد .

بشر تبر بر داشت تا عقاید و معتقدات خود را با کوبیدن ،مسجد سلیمان رهایی بخشد . بخشید و توانست که دین را به جیب دراز کشیش ها .و خاخام ها و روحانیان مذاهب دیگر براند . حکومت نظامی اعلام کرد که هرگاه در خیابان و کوچه دین یا سایه اش را ببینند به ضرب گلوله خواهند کشت . بیچاره دین باوارن در پس کوچه ها و خانه ویرانه ها دور هم جمع میشدند تا مراسم عشای ربانی به جای آرند .و لعنت کنند ملحدین را مرتدین را مشرکین را منکرین را . آمین پدر مقدس تو میگوئی سرنوشت ما چه میشود ، فرزندم ابرهای سهم گینی بر فراز آسمان میبینم و این شوم است . نا امیدم ولی پدر مقدس ما که در آسمانهاست ما را رها نخواهد کرد بیایید دعا بخوانیم . خورشید همیشه زیر ابر نخواهد ماند .ماتیلدا تو نظرت غیر اینه ؟. نه پدر . البته که نه . فرزندان من . مسیح خواهد آمد و نجاتمان خواهد دا د . پدر نکند خر عیسی چالاق شده باشد ؟ خفه شو بالتازار . برو بشین درست را بخوان . اوه ماچیشکا ؛ بچه است دعوایش نکن او از من و تو مومن تر است .

آری به این ترتیب تا حدود زیادی سکه دین و مذهب از رونق افتاد و نفس راحتی هدیه ریه هایی بود که مسلول و مسموم شده بودند از بس بخور مراسم قربانی ؛ عشا ربانی ، بوی روغن مقدس درست شده از پیه خوک کثیف را استشمام کرده بودند در دخمه های نموری که روح عیسی موعظه میکرد اشعار جناب داود را که در وصف معشوقه سروده شده بود یا غزل غزلهای سلیمان را که سینه سوزان در فراق ملکه بلقیس گفته شده بود . مسیحی امروزی نیز در فراق نجات دهنده ای میخواند که شباهتی ظاهری به غزال سیه چشم کوی سبا نداشت .

تصور میکنم بعضی جا ها را برای بعضی روزها ساخته اند . فرض کنید عقل اگر بخواهد بگریزد به کجا میرود ؟ آکادمیای افلاطون . دین هم لابد پناه میگیرد در مسجد سلیمان . یا کعبه .

بست نشستن که میدانیم چگونه است . نوعی پناهندگی از نوع د مده آن است . حالا سفارت خانه میروند که جای دنجی است .

باری نتیجه رنسانس الم عقل به کف گرفتن و شمشیر کشیدن به هر آنچه که غیر عقلی است . ولی کسی که شمشیربه کف دارد خشمگین است و چشمش درست نمبیند احتمال زیاد دارد که خودی را هم بکشد .

این میان چیزی اصلا به چشم نمی آمد و نسل اش داشت بی رحمانه و مظلومانه معدوم و نابود میشد و آن چیزی یا کسی نبود جز ، خود انسان .

باری فکر کنم متفکران در کتب دیر فهمشان شاید برای من – عقل را آن منادی راه و مربی انسان معرفی کردند و رفته رفته خود نیز باور کردند که اگر عقل نباشد چگونه زیستن میتوان . کانت کت شلوار پوش زمان سنج آمد تا همسایگانش ساعت خواب آلود خود را با آن تنظیم کنند و به بچه هایشان بگویند . آقای کانت فردی منضبط است و همه دوسشتش دارند منهم میخواهم پسرم کانت شود . راستی را اگر همه کانت میشدند هم اکنون باید به روح یکدقیقه سکوت کنیم یا بگوییم من کشتی کج را دوست دارم چون هیجان می آورد و تو کلاسهایت را دوست بدار چون فانی است . شما چه مبگفتید من را اگر بپرسید میگفتم شعار جاودانگی من این است مدارس ، دانشگاهها ، و هر مرکزط تربیت مثل آکادمیای افلاطون را ببندید . بگذار درگوشی بگویم من بودم که همه شیشه های مدرسه را میشکستم . و روزهایی که حمله عراقی بعثی ها شروع میشد من بودم که توری چراغ گاز سوز را پاره میکردم که وقتی برق رفت منهم بروم خانه و بخوابم ..

ببینید باز هم باید بگویم تکرار موجب یادگیری است و آفت علم فراموشی . پس من تکرار میکنم و شما فراموش . یاد بگیرید اگر بخت تان برگشت و شدید چیز نویس کاغذ سیاه کن .بیشتر از آنکه یاد آورید فراموش کنید . باور کنید نسخه نافعی هست . ضبط صوت که نیستید هی ضبط کنید و در مراسم خنچه بران ؛ ترانه ختنه سوران بخوانید پیر که شدید صحبت را ترک کنید .این توصیه من است . اگر هم میتوانید پیر نشوید .جوانمرگ شدن صفا دارد . ارج قربی پیدا میکنید .

باری عقل عقلا هر مسئله ای را محلول کرده است . آش شله قلمکاری که مصرف میکنید با خیار دست پخت

چی بگم پیشا افلاطونیان .افلاطونیان و پسا افلاطونیان است .من در دایره المعارف قصد دارم اینان را محذوف کنم که بروند باغ آکادمیا هی روده بدرازانند .کارهای مهم تری داریم . درود بر مینی ژوب مرگ بر ماکسی ژوب . لاس وگاس جای خوبی است برای اشعار شاتر بریان ؛ قلب ام از بریان شدن مادامهای مست کرده بریان میشود . کمی غیر اخلاقی است ولی پدر بواسطه پسرش ما را خواهد بخشید .

آقا روا داری همه جا هست شما هرگذاره دینی تحویلمان دهید نقیض اش را   فی الفور تحویل دهم که احساس گناه نکنید.ادامه دارد

 

اما عقل تا کجا ؟ تا فروپاشی ؟ آپولون یا دیونیسویس .

من دوست دارم اول پاسخم را بگویم اگر کسی حال خواندن استدلال را نداشت بگذار راحت برود بخواند . اگر دست برای اینست که کارهایی برایم بکند . یا فک برای جویدن و امثال آن . عقل هم لابد کارویژه ای دارد . اینکه بگویم همه اجزا و اعضای تنم برا ی و در خدمت عقلم باید باشد و آفریده شده است که گوش به فرمان عقلم باشد . یا عیسی ظهور کرده یا خباطی دیگر غیر منتظره بدنیا آمده یا منهم روحانی مسلکی شده ام . یا در این مایه ها .

عقل کار خود را دارد و باید بکند و نمی گذارم در تنم کلیسا راه بیندازد و موعظه کند . غریزه باید پی بازی برود . این عقل نیست که قانون گذار است بلکه طبیعت است و من پیرو قوانین طبیعت . میخواستم هرحرفی دیونیسویسی بزنم گفتم خواهند گفت بدآموز است . راست میگویند و من نمی گویم . وسط شب پاورچین پاورچین سرکی به تاق خواب بعضی ها بکشید نه آنها کار بدی نمی کنند . تبعیت از قانون طبیعت کار بدی نیست . ساده است نه  ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 20:51  توسط آرش کمانگیر  | 

 

عجله خود نوعی صرفه جویی در زمان است پس عجله کنید که یک انقلاب راه اندازی کنید الگو هم داریم

اآزمون و خطا هم ندارد چون آزموده ایم و پاسخ گرفته ایم اگر پاسخ نمی گیرید بروید سمعک بگیرید به علت کری من که کار یک ملت زمین نمی ماند پس پیش به سوی انقلاب استراژدی هم که یک عالمه داریم هر که یک نسخه نوشته و توی خانه اش دارد همه بردارین بیارین بررسی کنیم یک استراتژی بیرون خواهد آمد که از سند چشم اندازمان نیز کامل تر باشد .میگویند بعضی ها استراتژی نوشته اند که مو لای درزش نمی رود فقط عربی نوشته اندکه من و تو نتوانیم بخوانیم مثل آن یکی کتابهای ربی که ما نمی توانیم بخونیم .البته گفته باشم طبیعی است که در هر استراتژی عده متضرر میشوند ولی این مهم نیست مهم سعادت ملت کبیر والا ملت صغیر اهمیتی ندارد اگر ایم میان مثلا دو سه مستکبری ؛ پولداری

که معلومه پولهایشان از راه کباب دیگران بدست آمده اگر به زور سیخ داغ هم ازشان گرفته شده باشه ثواب است و صواب تر راه ره است البته به تفسیر خواهم آورد که چگومه است ولی عجله اینجا صرفه جویی در کار نیست بلکه خطرناک است . اگر دقیق شوید فرق های بین عجلهها  ر خواهد دید .بعدا فعلا سر مطلب اول همچنان باز است .

سترادژی یک انقلاب در کوتاه مدت

سیاست را تعریف کرده اند می توان به کتب سیاست مراجعه کرده و آن را خواند و حتی یاد گرفت که بسیار هم لازم هست . پس خواننده خود میتواند برود و بخواند و قلم فرسایی راقم این سطور کم خواهد شد و هم زحمت باز هم راقم . و اما بعضی مفاهیم این میان به گونه ای دیگر معنی میشود این هم خود در فلسفه مکتبی است . که خواننده کوشا زحمت راقم را کم میکند میتوانید بروید و بخوانید هی بروید و هی بخوانید . ولی بحث بر سر این هست که ما در قبال حمله ای قرار گرفته ایم قرار نیست جنگی در بگیرد و جنگ دهه هاست که شروع شده است آن دسته از دوستان روشنفکر ما حواسشان باشد جنگ شروع شده است . وقتی جنگی در میگیرد باید جنگید .فرض کنید عده ای به شهر شماحمله کرد ه اندودشمن به زور وارد خانه میشود وبه زن شما بخواهد به زور تجاوز کند چه میکنید ؟(ادامه دارد)  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 5:22  توسط آرش کمانگیر  | 

                  لوکاچ و زندگی روزمره

( گذشته از سبک و سیاق نوشتاری کتاب عظیم سرمایه که سرمایه عظیم غیرمادی بشری است که آن بزرگوار در نگارش کتاب یاد شده به کار بسته است و من از سادگی آن بسیار محظوظ شدم و آموختم که ساده نویسی نعمتی است قابل احترام چرا؟ که هم خواننده راحت محتوای آن را فرا میگیرد و هم نشانگر این موضوع جالب برای من که کسی میتواند ساده بنویسد که همه

مطالب به زلالی آب داخل لیوان ما و شفافیت شیشه تمیز در ذهن و فکر نویسنده ساخته و پرداخته آماده است و اینکه بسا میبینیم که فضلا در نوشتار و بسا در کلام چنان کلام را مقید و پیچیده بیان میدارند که خواننده و شنونده در نهایت باید بر وقت و سوی چشمان از دست داده چیزی حاصل نمی تواند . پیچیده نوشتن اسفا که در جامعه ما نشانگر بلاغت و فصاحت و سواد و معلومات نویسنده محسوب شده و ساده نویس را آدمی سطحی میبینند . حال آنکه سهل و ممتد نوشتن خود صناعت ادبی دانسته میشود . این به نظر حقیر نشانگر آن است که خود نویسنده و گوینده یا ناتوان از ادای مطلب است یا خود مطلب را آنچناکه باید نگرفته است .

دیده ام دانشجویانی را که وقتی گوشه کوچکی از عقاید کانت را در باب موضوع خاصی میخواهند تحویل شما بدهند مطلب پیچیده را چنان پیچیده ترش میکنند که جناب کانت هم باشد سر و ته مطلب را نمی تواند به وصله پینه کند و همین بابا ؛ در میان نا آگاهان به بحث چه اندازه فاضل دانسته میشود . امید که اساتید چنین نباشند که نیستند . مارکس انسان دوست ،مصداقی را که میخواهد به آن پردازد را نیز سهل تر گرفته و کالا انگار موجود زنده ای

این طرف آن طرف میرود .

یکی از فلاسفه یا بقول طرفدارش متکلم و به به تعبیر خودش عارف نامه مینویسد که هموطنان

فاکولته دیده ما و مدرک بدست ما میگوید نامه آقا را دیدی واقعا یک لغت نامه لازم است تا فقط لغات آن را بتوانی معنا کنی . گفتم برو لغت نامه دهخدا را بخر بچین دور برت که شاید بتوانی بخوانی ، نامه از سر زیرکی خطاب به آقای معممی است که این متکلم یا هرچی مکلای ما میتواند بخواند ولی نامه در دست مردم میگردد و خود مخاطب نمی خواند . دبیر ادبیاتی ادعا داشت میداند چه نوشته است و گویا تنها او میفهمد که به کجای فیل دست زده است این آقای بینای ما ( داستان کوران و دیدن فیل و دست ردن بر خرطوم و یکی برگوش  الباقی

قضایا که میدانید ) .و همین دبیر ادبیات که مبفرمود من از دانشگاه معتبر نمی دانم کجای ایران مدرک فوق لیسانس دارم و نمی توانم چنین چیزی بنویسم و این دوست ما هم کله پنج منی اش را نچ نچ کنان تکان میداد که از حرکاتش میشد حدس زد بر بیکران اقیانوس حضرت استادی

انگشت در دهن است یا در حتال خاراندن سر . حال آنکه فحوای کلام دقیقا" نکته مقابل نوشته آن حضرت استاد و این حضرت استاد ادبیات است . نمیتوان که در مقام ادعا بود که خیر نه چنان است البت که تورا کوته فکر میدانند چون مدرک نداری .

به نظر من میرزا بنویس های دم دادسرای شهرما سبک نوشتارشان خیلی هم خوب است .

پس میرزا بنویس میشویم که عارض خدمت شما سروران بشویم که )

مارکس انسان دوست که به مفهوم بت واره گی( در قالب کالا و روابط  حاصله از تولید و توزیع و الخ ) میپردازد . به بیانی گویا ما را بر آن میدارد که دمی از تکاپوی زندگی روزمره که چون دریایی مواج ما را به ور آن ور پرتاب میکند از این پیاده رو به آن یکی از این سواری به آن مسافر کش یا کش و خیابان و غیره میبرد  کناره گیریم و واقعا ببینیم که چه میکنم ؛ این همه کار من یا تو یا سایرین برای چیست ؟ همین کالا و قوت یا لموت . به گوشه ای می خزی و تو فکر که بیهوده و بیحاصل برای کسی انرژی مصروف میداری که به گوشه ای خزیده و در سایه ای لمیده آسوده زندگی میکند و از خواب گران می پری که ای بیداد هفتاد و پنج رفته در خوابی مگر این پنج روزه در یابی . افسوس . این نکته آخری را آوردم که خودآگاهی یا آگاهی یا بیداری طبقه ؟؟؟ !!!!! کارگر ما ؛ همه ما منظورمه بعدآ خواهیم پرداخت که هدف از این مقال در مجال تنگ ؛ پنج روزه مانده از داستان کوتاه و بلند زندگی ما

چیست ؟ اگر بیدار شدیم آیا فرجی ؛ گشاینده  ای ، منجی و روزنه امیدی هست یا این روابط درهم تنیده ناشی از همین آقای کالا مجال  زیست خواهد داد بر این گستره خاک که مرگ  ما

مائده می آفریند برای دیگران .

جناب لوکاچ بزرگوار نیز این مفهوم بت واره گی را بسط میدهد و به کلیت میرساند و یک مفهوم انتزاعی ولی قابل احساس نه به چشم بلکه به دیده عقل آدمی ؛ خلق میکند برای انتقال مطلب که  ایشان بجای بت واره گی از واژه کلی تر شی واره استفاده میبرد که این شی واره

نامرئی ؛ که همان روابط در هم پیچیده ناشی از مراحل تولید و توزیع کالا و دیگر پروسه آن که بطور فزاینده خود پیچیده گی مضاعفی بر این روابط علاوه میکند الی آخر.

این مفهوم شی واره موجودی میشود خارج از وجود آدمی در کنار آدمی و غیر فیزیکی به عبارتی نارسا البته  . یک شی کاذب که تعینی خارجی میابد . گوئی که این شی واره نادیدنی جالب آقای لوکاج عینیتی است خارج از شما و موثر بر شما . این موجود جالب در کنار همه

ولی نادیدنی و محسوس وجود دارد و حتی طبیعت ثانوی آدمی میشود . پس همچنان که بر تو

و من اثر میگذارد بر دیگران نیز ایضا" . این شی واره بر روابط آدمیان بین همدیگر سایه ای دارد سنگین و سهمگین هرچند همه آن را بر گرده خویش نمی بینند انگار و سنگینی آن را بر دوش ناتوان خسته از روزمرگی و روزمره گی ؛ احساس نمی کنند انگار .

این شی واره و موجود عجیب الخلقه اجتماع را گرفتار میکند همچون سرطان . واضح است که خواهم گفت .این موجود خارج از ما و خارج از اراده ماست وبنابراین ضمن اینکه خود به پوسته سطحی و قشریی میرسد که برسرنوشت ( آزادی را سرنوشت هم میینویسند و چه توان کرد برهر آنچه دیگران میکنند ) آدمی سایه می افکند . اختاپوسی هزار دست و پیچان و سهمگین . حال جناب لوکاچ را رها میکنیم که ایشان پی صناعت خود و تخصص خود بروند و ما بر سر نقل این اختاپوس . ایشان آن را در قالب همان روابط اجتماعی پی میگیرند و من میخواهم در قالب این موجودات مرئی ، حقیقی ؛ غیر قابل انعطاف و تافته جدا بافته ای که گاه

به اصطلاح در کمال استادی مکتوب گردیده و گاه شعری است دل نشین در ستایش ایزد بانوی کور عدالت که همان قانون باشد . من این کلمات بی روح و سترون قانون را همچون دیوارهایی میبینم که گاه حتی میان من و من جدائی می افکند علی رغم تلاش و خواست من .

انگار همه جا یک قدم در یک قدم دیواری است که تا اوج هزاران پائی حتی تا شکم فرشته گان فرو میرود و علی رغم اینکه بدید نمی آید پدیده ای است که هیچ وسیله اختراعی آدمیزاد نمی تواند این دیوار پولادی یا فرض بفرمایید سخت ترین فلزی که قابل سوراخ کردن ؛ شکافتن ، با انفجار شدید از بین بردن و هر تلاشی برای برداشتن این دیوار بی فرجام است .مگر آنکه تو در اندرون خود منفجر بشوی و نفس آخر را که حواله ریه های قیراندود اگزوز ماشین دودی هایی که با هزار فلاکت و بدبختی و قسط و قرض و قوله و قاله با عیال سوار میشدی پس بدی و رسید را اخذ کنی و فروتنانه و شاکر از این دروازه ناگزیر بگذری که مرگ را دوائی هم بود اگر نه از برای من و تو از برای همانی است که این دیوار را امر به

بنا فرمود یا امر به پسداشت که محافظ جان .و مال و عرض و ناموس هم اوست نه من و نه تو . عروسک خیمه شب بازی که نخ مان بدست هم اوست که قانون را محترم فرض کرده برای من و تو . وقتی هم که قرار است با توسل به آن از من و تو دفاع گردد دقیقا" علیه من و توست . جلو قانون کافکای حقوقدان را خوانده اید . حقوقدان یا جلو قانون می پوسد یا پشت آن . آنکه البته به جایی برسد ( است بفرموده شهید قلم فرخی یزدی این نان خورهای  قانون یا بهتره بگم قانونی است نه حقوقدان ) فریاد حقوقدان است .

قانون برای من وحشت آور است . قانون نظام عریض و طویل بوروکراسی را اقتضا دارد که ابزار دست اش باشد . من و تو در لای چرخ و دنده های آن دنده ها و تخته بند تنمان له و له ورده بشود و فریادمان هم البته بجایی نمی رسد . این سرطان پیشرونده را در نظر داشته باشید

و سهمگین موجود نامرئی دیگری که بشر آفرید و خبطی عظیم به یادگار گذاشت تا دمار از روزگار من و تو در آـورد . هر چیز نادیدنی وحشت آور است چون اجنه و ارواح الباقی را حداقل میتوان دید . ای دوصد لعنت بر این آدمی که واژه پر رمز متافیزیک را برای خود کشف و برای ما اختراع فرمود . بت آفرید بت . های نادیدنی که نیچه فرمود بشکنید یاران من بشکنید این لوح های کهن را . مارکس در دانشگده حقوق برلن حقوق خوانده بود و نیک میدانم که همکارم روحش شاد خواهد بود که منهم به زبان الکن بگویم آنچه آن سلاله پاکان می فرمود . راستی را چرا تکفیر ها از تقدیرها دلپذیر شده است ؟ چرا ؟ به این سئوال شاملوهم جواب بدهید خودتان که آثار همین قوانین شاعرجان من را خودکار بیک صدتومانی ام را از لعن و نفرین به کنار میداشتم وا میدارد که واژه نا دلپسندم نفرین و لعنت بنویسم . تو و من و ما همه شاملو جان ؛ همچون خر عصاری پوزبسته به سنگ آسیابانیم که شیرین میگوید شادروان شریعتی که هی بر این سنگ آسیاب و آسیابان و بر رگ و ریشه این اعصاب ننه مرده ام میگردد و میگردد و میگردد و دوباره میرسد به نقطه آغازین این مارتن این همه انسان که همچون حشره در هم میلولد و میلولد و میلولد و میمیرد و......   و هی فاتحه سرپائی خوانده و ناخوانده که هزار و یکی کار داری و تنها دو دست ناتوان . سیزیف بینوای من بیا این سنگ سنگین هی ببر بالا هی بغلتد پایین و تو هی خشتک پاره کن هی چانه بزن و هی فک بجنبان

تا تو انبان از این ور پر کنی و همان که گفتم سر نخمان بدست اوست ته انبانت پاره کند و هر چه تو دشت کرده ای به طرفه العینی فتح کند و در تنبانت کک بیندازد که شب هم آسوده نتوانی خوابید که فردا فلان را به بهمان دهم و از بهمان فلان بستان به فلان دهم . با همین خیالات بخواب که یا فردا عزرائیل زمینی از خواب خستگی و گران جانی بپراند که سرویس رفت یا عزرائیل آسمانی در رسد که بابا ولش کن فلان و بهمان را بلند شو بریم . که من یکی هزار کار دارم .

گفتم عینی ها همین قانون مقرراتی که میبینید را در سوئی داشته باشید تا برویم سرمتافیزیکی ها . قانون را هم معنا کنم که نه همین مجموعه قوانین است که دیده اید اینها یک در هزار است عزیزم . هر عرف و عادت و رسم و سنت که بر تو فرمان راند برو نرو بکن نکن مرادماست

از قانون هرجا که چیزکی نوشته باشیم مر باقیات صالحات را .

( هرچه به جای خود نکو تر با این چشم و ذهن خسته بنزینم ته میکشد ولی چاره ای نیست که لین همه تایپ کن یا بنویس که نمی خوانند که جگرت خنک بشه بگی خوب شد یک نفر تنها یک نفر خواند و بیدار شد و جرقه زد . شاملوی بزرگم در کاشفان فروتن شکوکران حق مطلب چه شیوا ادا کرد که سخنی حتی سخنی از هر کسی خواسته که آن کس شوم صدای دل نشینش زمین نیفتد . کس نباشم خس حسابم کنید . خسی بر میعاد { قیاس گیر با خسی برمیقات جلا آل قلم و این بار خسی در این وعده گاه زمانی در این گردنه از زمان . همین جای که کنونم . بنگریم که بر کجای تاریخ ایستاده ایم کاش کاش کسی حتی کسی بگوید من میدانم بر کجای تاریخم ایستاده ام تاریخ ملتم خاکم . کسی  آیا هست . یا در آسمان دیواری عظیم فروریخته و کوه ها یک باره متلاشی شده که صدایم را واگویه ای یا مویه ای یا فریادی یا ناله حتی نیست .

خدا انگار خوابیده آری خوابیده ببین که شکم آسمان سنگین شده دارد میترکد . آهای .و.....}

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 12:38  توسط آرش کمانگیر  | 

بازی عقل در گذر زمان

فکر کنم که در مطلب اندر باب اخلاقیات مطالبی این خصوص گفته ام .حال میخواهم که به طور بسیار گذرا و سریع کلیت این مبحث را مروری داشته باشم بسیار به اجمال و زود گذر تا استخوان بندی موضوعی که میخواهم بگویم آورده باشم تا بر این مبنا هر مبحث که در بطن ابن مطلب وجود دارد بعدا بسط یابد .نقش عقل و بازی آن در گذر تاریخ زندگی بشر موضوع اصلی این مجال تنگ خواهد بود .

گفتیم که آنچه که بر انسان غار نشین حکومت میکرد زور بود .شاید بپرسید مگر حالا چه حکومت میکند ؟خواهم گفت باز هم زور . ولی باید توجه داشت در مسائل نظری باید نتیجه بحث مورد توجه قرار گیرد .به عبارت دیگر مطالب نظری این نیست که ناظر به یک سری مسائل انتزاعی و تجریدی صرف است این انتزاع از مصادیق عملی و مشهود حاصل شده است . پس ناظر به مصادیق عملی است و بسیاری از پیچیدگی های مطالب و مفاهیم نظری از اینجا نشات میگیرد که به نکته اساسی فوق دقت کافی ندارم . وقتی میگوئیم زور همین معنای مصطلح زور مراد است . به اصطلاح منطقیون زور در معنی حقیقی .زور بازو مراد من است . در مقابل زور مندان گفتیم که عده ای به چاره جویی افتادند تا به نحوی قوه زور را محدود و این میان خود نیز از منافع زندگی منتفع شوند و آنان که از قوه تعقل بیشتری برخوردار بودند و ذهن پویایی داشتند به قدرت عقل پی برده و با در صدد محدود کردن قدرت زور بازو نمودند و این بار زور عقل بود که حکومت میکرد منتها چون فاقد ابزار آلات مدرن امروزی بود به ناچار برای بقای خود به مذهب پناه برد یهنی مفهمی به نام ماورا و آن دنیا و دنیا و عقبا و خلاصه هر آنچه که در بطن دین و مذهب جا میگیرد آفرید تا در پناه آن از سرمایه و محصول خود که به قوه تعقل به دست آورده بود حمایت کند و بدین ترتیب عقل به زودی و با درنگی بسیار اندک کمکم جای خود را به مذهب داد . با گذشت زمان مذهب در عرصه حکومت بر انسان پر رنگ و عقل کم رنگ شد تا اینکه رسید به آنجایی که مذهب عقل را بلعید و دنیای تاریکی قرون وسطی حکومت ده قرنه خود رابی رقیب آغازید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 1:54  توسط آرش کمانگیر  | 

 

من به ناچار در همین جا باید بیاورم که همین خصوصیت ذاتی دین ،چه ها که برای ما ساکنان کره خاکی به ارمغان نیاورده است .تاریخ مملو از شاهد است . فقط قرون تاریک وسطی برای ما آدمیان کافی است که از گذشته خونین پند بگیریم .حال اگر دین واجد عنصر جزمیت است و ایستاست چرا باید تا این حد بدان پایبند بود .مگر این همه از دگماتیسم دینی خاطرات دهشتناک نداریم ؟ آیا باز لازم هست که به آن متوسل شویم ؟ پاسخ به همین سئوال خود جنبه مهمی از اندیشه شریعتی را برای ما نمایان میکند . شریعتی اینگونه وارد این مبحث میشود که تعریف روشنفکر چیست ؟ چه کسی را میتوان روشنفکر نامید ؟ پاسخ ایشان ساده ولی حائز عنصری است که من از آن وحشت دارم . ایشان میفرمایند که روشنفکر کسی است که در قبال جامعه خود احساس مسئولیت میکند و بواسطه درک عمیق خود از وضعیت و علل پیدائی آن ، تلاش میکند که آن وضعیت ناکارآمد و ناسودمند را از بین برده و سپس خود وضعیتی را که پسندیده و لازم برای جامعه خود میبیند جایگزین نماید . پس سهل است که اینگونه بگوئیم خراب کردن و آباد کردن متعاقب آن رسالت روشنفکر است همین . حال شریعتی در ادامه این پویش عقلی به اینجا میرسد که حال فرضا تخریب کردیم وضعیت موجود را ( صرفا" برای مثال که چندان هم دور از واقعیت نبود و نیست انقلاب خودمان را در نظر آورید ) و میخواهیم وضعیتی جدید ، حکومتی جدید و پسندیده و منطبق با زمان جایگزین وضع پوسیده و زنگ زده که باید به آشغال دانی تاریخ افکنده بشود ( که شد و چشم من و شما البته جلا یافت به این خانه تکانی )کرد .حال کدام برنامه را باید روشن فکر نصب العین قرار دهد .چه طرح و نقشه ای باید پیاده شود که بهترین گزینه باشد ( اینجای مطلب برای من مهم است و جای صحبت دارد ) ایشان در یک کلمه به ضرس قاطع میفرماید اسلام ، اسلام اولین و آخرین درمان ماست . اگر اسلام پیراسته از همانمهایی که آمد در نظر روشنفکر ما باشد و تلاش کند آن را جایگزین کند .کار تمام است و مدینله فاضله ما آماده بهربرداری است که در زاد روز سزار به دست افلاطون اتوپیایی افتتاح گردد . ( بگذار افلاطون از ما یاد بگیرد که چگونه باید مدینه فاضله ساخت .هر آرشتکتی ساختن مدینه فاضله را نمی داند الا مهندسین مسلمان شیعه علوی ) فکر کنم دیگر نوشتن اطناب کلام است . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . حقا که ژرژگوروویچ مجدد در وجود شریعتی حلول یافته است . چرا که استادش بود و دکتر ما مشهور به گوروویچ شناس . اگر شریعتی معاصر هگل حیات داشت بیگمان باید میگفتم که روح سرگردان تاریخ هگل در وجود شریف اندیشمند ما حلول کرده است . بهر جهت آیا این را فلاش بکی به دوران تر و تازه عرب جاهلی نمیبینید ؟ تعجب آور نیست که این همه بازگشت به خویشتن ( حال کدام خویشتن تقریزا" میگویم . شریعتی بازگشت به خویشتن اسلامی ایرانی شیعه علوی بنگرید فحوای کلام وی در کتب متعدد ایشان و در کنار آنها مطلب شیرینی در کویر در خصوص عیدنوروز ما . نکته مقابل به نوعی بازگشت به خویشتن جلال آل احمد بازگشتی به گذشته پر افتخار ایران زمین و نگرانی ها و دلواپسی ها و دغمصه ها ی جلال از هجوم غرب و غربی و فرهنگ غرب و الخلاصه هر چه که رنگ و بوی غربی دارد و مثال فراوان دارد آن مرد از شلوار جین و تنگ دوشیزه گانمان که غربزدگی است و جلف است .چادر و چاقچور خودمان چه اشکالی دارد که میروند مینی ژوب میپوشند ؟ بیچاره جلال آل قلم تا کی باید کنار جاده بنشیند ؟ کسی سوارش کند که از قافله تمدن و تجدد عقب نماند این مادر مرده عموی دوست داشتنی من )  در نوشته های آن روزگاران به چشم میخورد . غربی وحشی جاهلی به چه کار ما می آید برگردیم ببینیم مثلا عرب چگونه در بیابان بسر میبرده است شاید با کمی تغییر در کمیت و کیفیت زندگی همان را احیا کرد و به همان شیوه زندگی کرد که بهر حال شیوه زندگی آبا و اجداد از بیخ عربمان است . چرا  این خانم کوچولو های مانتو پوش ما نباید نحوه پختن سوسمار بیابان را ندانند و هی پیتزا بخورند که بچه اشان کله پوک تمام عیار بار آید سوسمار و ملخ فواید سرشاری دارد که بیچاره صادق هدایت فراوان در آن باب قلم زد که گیاه اصلا نخورید چون در بیابان عرب گیاه وجود ندارد و انسان اصولا ملخ خوار است نه گیاهخوار .سوسمار بهتر از ماهی ویتامین  آ ی با کلاه دارد و خاصیتش بیشتر است و الخ ( مشهور عمویم )نگفتم آش شله قلم کارجالبی از کار در می آید روشنفکر دینی ( فنری یعنی ارتجاعی ) هر جا مشکل داشتیم و به اصطلاح علمای فقه خودمان مصداقی مستحدثه حادث شد مثل قانون چک یا ماهواره یا اینترنت و غیر ذالک به جای  رجوع به منطق که فصل ممیزه ما از حیوان است . به جای توسل به عقلانیت ابزاری اروپ جماعت . بجای استفاده از شیوه های امتحان شده غربی ها . برگردیم به هزار و چند صد سال پیش ببینیم که فی المثل قانون چک چگونه بوده یا چگونه میتوانسته باشد .آیا معصومی در باب چک اشارتی دارد که همان شیوه را معمول بداریم یا باید این تکه کاغذ را کنار گذاشت که در زمان حیات رسول و امام وجود نداشته پس محصول اوریژینال فراماسیون است و قصد نهانی در ایجاد آن اضمحلال شرعیت اسلام است و باید بکل پاره شود و دست زدن به آن یحتمل مکروه است و اوجود آن است که چک زده شود نه کشیده شود .یا ماهواره را باید دید البته علما و نه جهلا که احتمال کفر و ارتداد موجود است و اگر مشکلی نداشت عوام هم میتواند قیچی شده اش را ببیند . همچنین باید ببینیم آیا در ازمنه قدیمه و اعصار گذشته دموکراسی وجود داشته و احادیث ائمه و معصومین در این زمینه چیست ؟ فقها شبها نمی خوابند و با مشارکت محدثین کتب دستنوشت فقهای سابق را از ذره بین میگذرانند که ببینند راجع به دموکراسی حرفی حدیثی چیزی هست تا به استناد آن حکم بر حلیت یا محرمیت آن صادر فرمایند و سپس دمو عوام مردم تکلیف شرعی خود بدانند و الا نادانند . راستی آنموقع ها ورقه رای چه شکلی بود ؟ بفرمائید تمیز و صریح ، بنیادگرایی چیست ؟ طالبان میداند و طلبه های ادامه این مبحث، موزه از پای طلب در نیاورند  به همین منوال ادامه دهند .
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 21:49  توسط آرش کمانگیر  | 

ادامه مطلب

اما در باب اندیشه دکتر سروش باید بگویم که چهارچوب اندیشه وی همانست که در باره شریعتی گفتیم با اندکی نه تفاوت بلکه باید گفت تلاشی برای اصلاح و نوعی قابل انعطاف کردن آن شاید بپرسید چگونه ؟ پاسخ میدهم که سروش در کتاب فربه تر از ایدئولوژی در حقیقت در مقام نقداندیشه (استاد خود به تعبیری ) دکتر شریعتی میگوید که شریعتی دین را

به صورت ایدئولوژی در آورد و با تمسک به این ایدئولوژی که از اسلام ساخته بود میخواست

که حکومتی دینی به آن صورتی که میخواست به وجود بیاورد ولی دین فربه تر از ایدئولوژی است و ایدئولوژی تاب تحقق تمام ظرفیت های دین را ندارد و به خصوص دین جامع و کاملی چون اسلام ( البته به زعم هم او) ایدئولوژی تنها طریقه مادی و عینی زندگی فردی و اجتماعی را در بر میگیرد و یا میتواند که بگیرد ولی دین فراخنای گسترده تری دارد که تا عمق وجود و سویدای دل آدمی رسوخ و نفوذ میکند و میتواند که بکند گستره ای که ایدئولوژی نمیتواند تا به آن عمق برسد چرا که نفس کم می آورد ایدئولوژی شکل یک زندگی فردی و اجتماعی است و مقررات و دستورهای آن تنها شامل زندگی بیرونی و قابل رویت آدمی   است . تنها زندگی

فردی بیرونی وی را تنظیم و تنسیق می نماید ولی دین به پهنای وجود آدمی مرتبط میشود و تنها یکسری قواعد اخلاقی و قوانین عینی چون قوانین موضوعه نیست . دین آن رابطه عمیق و درونی انسان با منبع فیاض آفرینش را هم  شامل میشود و تلاش در جهت ایدئولوژی کردن دین موجب ابتر شدن دین میشود و آن را تنها منحصر به قواعد و قوانین پیش گفته میکند که این گذشته از لطمات غیر قابل جبرانی که برای دین دارد انسان را هم از آن تکیه گاه اساسی اش منفصل میکند .انسان در خلوت خود و در عمیق ترین وجه وجودی اش دنیای دیگری است و ارتباط کامل دینی نیز همان است که دین این رابطه را موجب و مستحکم میکند اگر این جنبه دین نادیده انگاشته شود انسان دیگر نمی تواند با دین آن رابطه درونی و عاطفی را برقرار کند وبه عبارتی دین کارکرد اصلی خود را از دست میدهد چرا که قوانین موضوعه بشری هم میتواند این نیازهای بشری وی را بر آورده کند .سروش کارکرد دین را بیشتر معطوف به  جنبه درونی آن میکند و جنبه بیرونی را به ضرورت عقلی پیرو جنبه درونی میداند که اگر آن باشد این یکی به ناچار خواهد  بود از طرف دیگر اگر دین تنها به صورت ایدئولوژی دیده شود بسا خطرناک تر از هر ایدئولوژی ساخته فکر بشر بشود .کمونیسم ایدئولوژی ساخته بشر است و نازیسم و فاشیسم و امثال آنها و میبینیم که میتواند به چه جنایاتی منجر شود ولی اگر به جنبه دیگر دین بیشتر توجه شود منعطف تر و انسانی تر خواهد بود محبت و رافت اسلامی  جنبه به اصطلاح نرم دین بیشتر طرف توجه آدمی است پس بیشتر کارآئی دارد . بهر حال فکر کنم آنچه که میخواستم برسانم گفتم و اطاله کلام بی مورد است .

سروش در نهایت همان کتاب دین را ناشی از حیرت آدمی میداند و همین حیرت را که واقعا موجب حیرت من است باعث و عامل اساسی تکیه خود به جنبه درونی دین میداند میتوان مثال های عینی زیادی آورد اگر همین حیرت نبود آیا مولوی و عرفای دیگر ما بدانجای میرسیدند که اینان رسیدند اگر دین را ایدئولوژی تنها ببینیم احتمال قبول وصل به منبع یگانه اگر نه غیر ممکن ولی دشوار است .به نظرم دکتر سروش این تمسک به رمز و راز را وام دار فیلسوف بنام و متدین آلمانی مارسل باشد چرا که وی نیز در نهایت به راز آلود بودن آن ایمان دارد و کل ساختمان فلسفی وی مبتنی بر همین راز است که سروش حیرت نام مینهد . مارسل میگوید تلاش برای علمی کردن دین و فهم مسائل اساسی آن که تا کنون بشر همیشه در مقابل آن ناتوان هم نباشد دچار سردرگمی است و فلسفه های متنوع و رنگارنگی را موجب شده است

تلاشی است بی نتیجه چون در مورد مجهول علمی تمام داده ها معلوم است و ما با دانستن و تکیه بر این داده های اولی به پاسخ و جواب مجهول میرسیم ولی در مورد دین اینگونه نیست اگر هم پاره ای از داده ها معلوم باشد که هست و با پیشرفت بیشتر علم داده های بیشتری نیز معلوم خواهد شد ولی در نهایت آن داده های اساسی مجهول است و غیر قابل پاسخ دادن از طریق شیوه های علمی . و تفاوت علم و دین را مارسل در این نکته میداند بنظرم سروش هم متاثر از این اندیشه باشد در بیان مفهوم گنگی چون حیرت و حیرت را کنه دین دانستن که واقعا برای من مشکل آفرین شده است راز چیزی است قابل درک ولی تبدیل آن به حیرت یا تاویل آن به حیرت شاید چندان پسندیده نباشد بهر حال گفتم شاید نه اینکه جایی از نوشته های وی این را دیده باشم .

اگر این نکته مهم اندیشه وی را درک کنیم قابل فهم است که چرا سروش هم نهایتا عارف شد

و این از تفسیر مولوی وی و توسل و توجه به عرفای سابق ونبش قبر اندیشه های ایشان که اخیرا مورد توجه سروش است مبین این ادعا است . سروش در هاروارد که میدانیم دانشگاه بنامی است در زمینه علوم انسانی فلسفه خوانده است ولی نمی دانم چرا فلسفه دانی که اندیشه های عمیق فلاسفه مشهور به الحاد را میداند و میداند که تاکنون کسی نقیض استدلال های پرتوان آنها را نداده است چون راسل و سارتر و امثال اینها چرا باید عارف شود نه ملحد مگر اینکه حیرت را بفهمیم که در اینصورت توجیه عرفان وی قابل درک خواهد بود .به یقین وی نیز چون مولوی پای استدلالیون را چوبی میداند و میداند که پای چوبین بسی بی تمکین هست البته .البته که من استدلال را پای چوبین نمی دانم و به این راحتی نیز تسلیم نمی شوم که پای استدلال چوبین است چگونه به سرعت و به این راحتی به چوبین بودن پای استدلال میرسد برای کسی که فلسفه خوانده است ایرادی است نا بخشودنی و من نمی توانم که از سروش این را بپذیرم شاید از کسی که اهل فلسفه نباشد قابل قبول است ولی از فلسفه خوان و فلسفه دان

نه . پیرایش دین از خرافه ها و امور غیر عقلی که پیشتر اشاره شد کجا و خود گرفتار حیرت شدن کجا . کسی میتواند از عقل بگریزد که عقل اش به پرسش های مسلسلی که بدنبال دارد نتواند که پاسخ دهد و ناتوان بماند از یافتن جوابی معقول . آیا شما عرفان را و اشراق را

عقل گریزی و انحراف عقل آدمی و ناتوانی عقل در پاسخ به پرسش های متواتر نمی دانید

باید صاف بگویم که سروش در اندرون خود از عقل پرسنده مداوم و استصقا گرفته اش می گریزد که به بستر نرم راحت عرفان قناعت میکند . رفتار و گفتار این سالهای اخیر وی این را

میرساند یا برای من اینگونه جلوه گر میشود . عقل فلسفه خوانده اش و رسوبات زندگی در خانواده ای شدید مذهبی او را دچار دو شقه شدن فکری و لغزش به عرفان موجب شده است .عرفان استعلای آدمی است و مفری برای گریز از عقل .

موضوع دیگر که برای من در نظریات وی جای سئوال است اینکه ایشان بارها به تکرر به روشن فکر دینی اشاره میکند و خود را روشن فکری دینی مینامد و میگوید که اگر پرسیده شود آیا گذاره روشن فکر دینی میتواند صحیح باشد جواب میدهم آری اگر سخن گفتن از روشن فکر غیر دینی و لائیک صحیح است پس روشن فکر دینی نیز گذاره ای صحیح است .اگر روشن فکر غیر دینی وجود دارد پس نتیجه میگیریم که روشن فکر دینی هم وجود دارد و میتواند که وجود داشته باشد و صحبت از آن غیر معقول نیست .این را او میگوید به نظر شما

کمی تا قسمتی به مرز طنز نزدیک نیست آنهم از فلسفه دانی که تکیه گاهش عقل عقلاست . مصادره به  مطلوبی که سوفیست جماعت گویا بیشتر بدان استعانت میبردند تا سخن خود معقول جلوه دهند .برهان خلف مینامندش یا چیزی در این مایه ها که هم اکنون ذهنم یاری نمیکند نام دقیق اش را بیاورم باشد بعد .

سئوال من این است که آیا این سخن مهمل نیست ؟آیا خردمند جماعت میتواند بپزیرداین استدلال واره را . که چون روشن فکر غیر دینی وجود دارد پس روشن فکر دینی هم میتواند وجود داشته باشد و این گفته صحیح است . چگونه ممکن است که این دو را کنار هم قبول کرد .اینکه وجود دارد البته چشمانم فعلا " میبیند که وجود دارد ولی دین امری است ذاتا" ایستا ولی روشن فکر مفهومی پویا دارد چگونه ممکن است که امری ایستا و پویا را کنار هم قبول کنیم .

منع جمع نقیضین نخواهد بود . ذهن آدمی سیال است و هر لحظه توان تازه شدن دارد ولی دین نه . ایستاست و فکر هم نکنم کسی بپزیرد که دین هم پویا باشد چرا که در آن صورت موضوعیت خود را از دست میدهد مگر آبا کلیسا به ضرس قاطع زمین را مسطح نمی دانستند و به همین دلیل بیچاره گالیله را به مرگ محکوم نمی کردند اگر دین در ذات خود پویا بود که این واقعیت مسلم و موجود را کلیسائیان هم میپذیرفتند تا امروزه روز مضحکه من و تو نشوند (.اگر بد میگویم بگو بد گفتی . این آخری را شیرین آمدم نه. گفتم کمی لطیف بشود که لطیف جماعت هم خسته نشوند . )اگر دین پویا بود که این همه نمی گفتند و نمی گفتیم که دین امری دگم و غیر قابل انطباق با مسائل روز . اینهمه بیچاره نیچه داد نمی کشید که بشکنید یاران من بشکنید لوح های کهن را چون دین هم لوح می آفریند و این لوحه ها را میپرستند و این مصائب را بشر تحمل می کند . مصداقی بگویم بالفرض زیاد شنیده اید در باره حقوق زن در ایران یا مجازاتهای اسلامی که شاید کسانی هم درگیر یکی از این موارد شده باشند اگر دین پویا بود که میتوانستیم این مقررات را به روز کنیم ولی نمی توانیم چرا واضح است که نمی توان فرموده رسول اله را تغییر داد مگر میشود بگوییم که با پیشرفت علم و فن باید قسامه که سنتی است مربوط به عرب قبایلی و باید از قانون جزای ما خداحافظی کند چون علم مارا بی نیاز از

 این شیوه غیر انسانی میکند که انسانی را با قسم پنجاه نفر از منسوبین نسبی مقتول، حلق آویز  کنیم. این همه ابزار علمی امروزه پلیس علمی در اختیار دارد چرا از آنها استفاده نکنیم می گویند کفر نگو مرتد مگر میشود سنت رسول خدا را عوض کرد سنتی است که سنتی است  کهنه است که کهنه است مگر به استناد کهنگی میتوان فرموده معصومین را تغییر داد کفر است . اگر گفته اند که مرد میتواند هر وقت که بخواهد  زن خود را  طلاق دهد این امری است دینی .مرد بدون هیچ بهانه ای حتی این حق را دارد ولی زن با بزرگترین علل معقول و محکمه پسند هم نمی تواند یک طرفه طلاق بگیرد بفرما . اگر مصداقی حقوقی میاورم برای است که خیلی واضح منظورم را میرساند شما در مورد سایر احکام و عبادات هم این را میتوانید به وضوح مشاهده کنید .حال کجای دین پویا ست .اگر پویا بود که قانون حمایت خانواده زمان طاغوت را که به منظور پاسخ به نیاز روز تدوین شده بود به استناد غیر شرعی بودن آن کنار نمی گذاشتیم واقعا میدانید چه قدر از قوانین قبل از انقلاب را به همین علت نسخ نمودیم بی حساب .میتوانید رجوع کنید . همه این ها از ایستایی دین ناشی میشود مگر آنکه غیر از این باشد که یاد آوری میفرمایید یا استدلالی چون سروش لازم است که من نمی پذیرم .(ادامه دارد )Hk

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 2:1  توسط آرش کمانگیر  | 

پروتستانتیزم اسلامی و روشنفکران دینی         ص1

مطلبی در باب  اندیشه محوری دکتر شریعتی و دنبال کننده بنام تفکر وی، دکتر سروش

(میتوان چنین نیز نام کرد )

انسان فربه تر از دین

   سئوال واره هایی در مایه نقد در باب اندیشه های بزرگانی چون دکتر شریعتی ودکترسروش دارم که هر کدام از جنبه ای مورد علاقه من است اولی بیشتر حال چرا ؟ عرض کنم که شریعتی به لحاظ شخصیت خاصی که داشت و دغدغه های بزرگی که گریبانگیرش بود .

 فکرکنم که از بعضی ها شنیده باشید و من نیز چنین می اندیشم که دکتر شریعتی زنده نام از جهتی موجب نوعی جمود و رکود فکری در بعضی از طرفداران خود گردیده است البته منظور خود من هرگز این نیست که آن مرحوم و اندیشه هایش موجبات این جمود را فراهم می آورد ولی دیده اید و دیده ام که متاسفانه بیشتر طرفداران وی (من خود اصلا" دوست ندارم طرفدار این یا آن باشم هر متفکر یا مصلح اجتماعی وامثالهم که باشد می باید اندیشه ای را خواند ومتاثر هم شد از بعضی از آنها ولی نباید بت پرستی پیشه کرد) در همان سطح می مانند وهرگز توان آن ندارند که از اسارت فکری وی رها شوند و چنان مجذوب تفکر وی میشوند که انگار وحی منزل هست وهر اندیشه ای مغایر با آن را برنمی تابند .به خود اجازه نمی دهند که اندیشمند و صاحب نظر دیگری را بخوانند و در مقام مقایسه یکی را و بهتر آنکه بسته به مورد قسمتی از این و پاره ای از آن را جذب نمایند ویا خود فکری در کنار یا مقابل آن داشته باشند و این یعنی اسارت فکر و اسارت فکری بسیار وحشت ناک است مگر این همه جنایاتی که توسط زمامداران ملتی در حق بشر روا شده است به وضوح قابل مشاهده نیست استالین با الهام از اندیشه های لنین و مارکس انسان دوست و نیز  بسیاری دیگر .تحت تعالیم آبا کلیسا در جنگهای صلیبی چند کرور کشته شدند و یا جنگ جهانی ناسیونالیسم یا هر ایسم و انگی دیگر .

کسانی از پیروان ایشان چنان محکم ریسمان رهایی و فکری وی را چسبیده اند که این است ولاغیر.آیا او واقعا همین را میخواست و میخواست که اندیشه اش مرداب تفکر عده ای گردد که اگر همیم افراد توان رهایی بیابند از حصار فکری وی چه قدر نیروی فکری آزاد خواهیم داشت ؟و این البته بد نیست .به زعم این اندیشه آن مرحوم نیست که کسی اسیر فکری شود و حتی شاید او هرگز این را نمی خواست اگر میخواست چرا خود به مطالعه عمیق اندیشه دیگران می پرداخت واحسان ،پسرش را وصیت می نمود که بخوان ،بخوان و بخوان چراکه

بی مایه فطیراست و چه زیباست این سخن که واقعا بی مایه فطیر است و اسفا که کنون چه بسیار از پیروان تفکر وی که فطیرند (البته با عرض پوزش که حقیقت پوزش خواهی هم برنمی تابد) روزی بیست ساعت مطالعه آنگونه که خود می نویسد داشت  ولی اینان دوست ندارند که بخوانند و شاید فکر میکنند که او به جای همه ما خوانده است و دیگر نیازی نیست که ما به زحمت بی افتیم همین که او را بخوانیم برای هفت پشت مان بس است.شاید ولی من نمی پسندم این رویه را . فکر میکنم که ادامه خط فکری وی در نهایت لاجرم به بنیادگرایی به رسد که هم اکنون شاهد آنیم . نگوئید که او این را نمی خواست البته که نمی خواست ولی آیا تفکر دینی آخرالامر و علی رغم خواست هر کسی به اینجا نمی رسد ؟البته که میرسد دیر یا زود.چرا ؟میگویم،مگر نه این است که ایمان و دین در غایت خود به جایی میرسد که سئوال زاییده ذهن عجیب آدمی ،دیگر حق  پرسش از حریم آن را ندارد .سئوال به جایی میرسد که دیگر نباید پرسید از آنجائیکه دیگر اصرار در پرسش ممنوع است و به خط قرمز میرسد و بشر را حق آن نیست که فراتر از آن بپرسد والا مرتد میشود و ملحد و این ممنوع است و پادافره اش مرگ.     بنابراین نباید بپرسد  خصوصا"در باب آفرینش و چرائی و چگونگی آن .

دیگر نمی توان در سئوال تا حدی پیشرفت که موجبات شک و تردید در موضوعا ت پیرامون

آفرینش و امثال ذالک را موجب شود چرا که سئوال زیاد ی موجب کنجکاوی می گردد تا پاسخ آن را پیدا کند و همینطور پیش میرود ودر نهایت به جائی میرسد که نباید برسد چه اینکه ممکن است به شک و تردید برسد که این همان کفر و الحاد است و....الخ .مگر نه این است که اگر آقای دکارت بدنیا نیامده بود و با آن منطق کارسازش در کلیه معلومات آدمیزادان شک و تردید نمی کرد و جلو سئوالات بی حسابش را با تعالیم آبا کلیسا بتن آرمه می گرفت آیا هم اکنون اروپا و بسا ما نیز تحت حکومت کلیسائیان نبودیم ؟ بنابراین نباید شریعتی را موجب انجماد تفکر پیروانش دا ست . اگر چه تفکری که به جزمیت برسد ممدوح نیست ولی این ما و دیگران که خواننده آثار وی یا شنونده بیانات ایشان بودند آن زمانها ،ناید خود راتنها به خواندن آثار وی قانع کنیم وسخن ایشان را وحی منزل بدانیم .متاسفانه خیلی از خوانندگان و علاقه داران اندیشه وی به خاطر همین مسائل دربند وی مانده اند آنانی که اگر توان رهایی  داشتند از عقاید وی شاید هم اکنون درصد آزاد اندیشان ما بیشتر بود به این دلیل که پیروان وی اندک نیستند البته باید بگویم که همه طرفداران او اینگونه نیستند و این امر تنها در مورد آن مرحوم مصداق نمی یابد هر اندیشه ای در ذات خود میتواند همین مسئله را موجب شود وبر ماست که توان فرار از اسارت فکر را داشته  باشیم .از این مطلب که بگذریم میرسیم به چهارچوب اندیشه آن شادروان ، جوهره تفکر وی در حقیقت اقتباسی است از مذهب مهم پروتستان به این ترتیب که آنچه که او میگفت و میخواست که آنگونه باشد این است که همچون کشیش معروف لوتر در مقابل تحجر و خشکه مذهبی های کاتولیک مطالب جالب توجهی بیان نمود و در حقیقت انقلابی در مسحیت بوجود آورد که پیروان این کشیش را پروتستان های موجود تشکیل میدهند او در مقابل کشیش های مسیحی که مسیحیت را بدل کرده بودتد به یکسری عبادات خشک و رسمی که فاقد آن روح انعطاف ونرمش به نفع انسان و به سود سعادت وی . وی میگفت که کشیش ها کاری کرده اند که مردم از مسیحیت بیزارند بس که تعالیم مسیح را آنطوری به مردم میگویند که منفعت خودشان را تامین میکند .اطاعت محض و عبادت در چهارچوب احکامی که ایشان میگویند مسیحیان را از روح تعالیم مسیح که همان عطوفت و مهربانی است دور میکند .صرفا به عبادات عتلیم داده شده توسط روحانیان مسیحی و دقت در اجرای دقیق آنها وروزه گرفتن و خم و دولا شدن همه مسیحیت نیست کشیش جماعت تاکنون مردم را مانند رمه پشت سر خود انداخته اند وبه جهتی میبرند که سود ایشان را تا مین میکند سود مادی اینان را .آن روح لطیف موجود در تعالیم مسیح را از آن گرفته اند و تنها احکام و عبادات بی روح و سترون را بسط میدهند که بسا خواسته پسر خدا نبوده است و درصدد بود که مسیحیت را از گزافه ها و خرافه ها ی بسیاری که  پیرامون گفته مسیح من در آوردی پدید آورده بودند بیالاید و بپالاید و مسیحیتی نو و پیراسته از انحرافات و کجی های دست ساز روحانیان آن زمان (واین زمان هم باید افزود) را به مردم مسیحی تعلیم میداد و در حقیقت در قبال مسیحیت موجود پروتست میکرد و بنابراین پیروان وی را پروتستان مینامند . حال همه نوشته های فوق گفته .و خواسته شریعتی نسبت به دین اسلام نیز هست به زعم ایشان اسلام واقعی نه آنست که موجود است البته منظور زمان حیات وی چند دهه قبل را میگویم .او نیز با اقتباس این شیوه تفکر بیل و کلنگ برداشت تا اسلام آن زمان را ویران کرده و اسلامی که او صحیح میدانست به مردم تعلیم دهد چنانکه مثلا " شیعه موجود را شیعه صفوی میدانست و درصدد احیای شیعه علوی بود . احیا اسلام واقعی و پالایش آن از گزافه ها و خرافه ها که کعب الاحبارهای ازمنه قبل و معاصر خود را سبب بوجود آمدن این خرافه ها و تحریف ها میدانست و میگفت که روحانیان کعب الاحبار صفت به سبب حفظ منافع خود وبدست آوردن منافع بیشتری این تحریفات و گزافه ها را پیرامون اسلام ناب محمدی تنیده اند مثلا"در کتاب علی ابر مرد تاریخ به این خرافه طنز غیر مسلمانان قلم بطلان کشید که گفته میشد ذولفقار علی سه متر طول داشته یا علی درب قلعه خیبر را که هفت صد پهلوان نمی توانسته تکان دهد از جا کنده و پرتابیده است چند متری آنطرفتر .آنموقع باید به فلان غیر مسلمان حق داد که مگر علی هرکول بوده که شمشیر سه متری به کمر میبسته و در خیبر را می پرتابیده چند متر .بسا که بین علما اسلام اختلاف هم پدید می آمده که یکی میگفته سه متر پرتاب کرده در را و آن دیگری لابد اصرار داشته که خیر دو متر و نود سانتیمتر و...الخ واقعا" نمی باید این خرافه ها

و این بازار طنز فروشی نباید بسته بشود .شریعتی با اعتراض و پروتست در مقابل هر آنچه که به نام دین اسلام به خورد مسلمان بی صاحب داده میشد به سختی و با سر سختی مخالفت میکرد .کعب الاحبار ها را عامل این مسخره بازیها و فرار مسلمان صاحب فکر و غیر مسلمان بسا مشتاق به اسلام ،میدانست روحانیان قبلی و معاصر خود را که همانند همان روحانی متزور که کعب الاحبار نامیده میشد متهم به این قلب مطلب و مسخ دین اسلام معرفی میکرد و به صراحت خواستار اسلام منهای روحانیت بود .به همین دلیل اندیشه وی را همان پروتستان اسلامی میدانند . خلاصه کنم که پیراستن اسلام و ارائه اسلام واقعی به زعم خود را جوهره اندیشه شریعتی میدانند که تم و زمینه اصلی کتابهای وی تلاش برای ارائه این مطلب است بنابراین چهارچوب اندیشه وی و پیروان وی را تحت همیمن اصطلاح  پروتستانتیسم اسلامی مورد بررسی وشناخت قرارمیدهیم .حال آنچه می خواهم بعد از این همه بیاوریم مطلبی است که میخواهد به مثابه یک نقد وبه زعم حقیر نقدی اساسی مطرح شود که بهتر خواهد بود بعد از سئوالات نقدواره نسبت به نظرات دکتر سروش که بیان میکنم مطرح شود به این علت که مطلب شامل حال هردو این متفکرین ماست .بسیار طالبم که پلسخی پیدا کنم برای مطالبی که در پی می آورم (ادامه دارد)   

ارمیابهراد                                    ص3

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 2:26  توسط آرش کمانگیر  | 

ادامه مبانی نظری حقوق بشر(بخش سوم)

( ادامه مبانی نظری حقوق بشر )

اگربخواهیم تاریخ را گواه بگیریم خواهیم دید که با توسل به عقلانیت مورد استناد عقول جامعه جهانی وبا توسل به ایده های رنگارنگ بشری

یا آسمانی ،در پرتو عقل ایدئولوژی های متنوعی روییده اند وبه کمک

عقل توسعه یافته اند وسپس با به دست گرفتن زمام امور سایر آدمیان

آدمی را از انسانیت خود بیگانه کرده اند وسعی شده است با توسل به

همه ابزاری که در دست عده معدودی منحصر است آدمی را آنطوریکه

سیاست ایشان ایجاب مینماید یا مینموده است بارآورند . یونیفورمه کردن

وازانسان خواستن که آنطوری باشد که ایشان میخواهند نتیجه اش این خواهد بود که آدمی از خود بیگانه وهمچون پیچ و مهره دستگاه عظیم

حاکمان به ایفای وطایف خود که ازقبل برای وی تعبیه شده است عمل نماید همانطوری زندگی کند که از وی خواسته میشود . همه اینها در پرتو

عقل به خورد آئمی داده میشود ونهایت آنکه خود وی نیز خواسته وناخواسته مطابق خواسته همان عده قلیل که از نوردبام قرارداداجتماعی وبا اتکا به شانه های آرای مردم بالا آمده اند ،عمل مینمایند وحتی آن را

مقدس ولازم الاطاعه میدانند وچنان شیفته ایوئولوژی حاکمان خود میشوند که یادشان میرود که انسانند وانسان با تمامیت وجودش باید زندگی کند .

آزادی را همان میدانند که برایش ترسیم شده است مساوات آن است که تعریف شده است واو نمی تواند که بیش از آنکه برایش مقرر شده است مطالبه نماید .توتالیتریسم یک قرن اخیر شاهد مثال فراوانی دارد مارکسسیسم – لنینیسم شوروی ،مارکسیسم –مائوایسم چین ، در بلوک شرق و همپالگی های ایشان ، جهان غرب با غول اقتصاد آزاد که

سود مادی هرچه بیشتر ذات و جوهره آن را تشکیل میدهد .برای اینکه این ایدئولوژی های ساخته و پرداخته عده اندکی که از نعمت عقل بیشتر

نسبت به سایرین که سربازان این تفکر راتشکیل میدهند بتواند به نتیجه برسد باید از آدمی به عنوان ابزار وآلت دستگاه فکری خود استفاده نماید

ونمودند ودیدیم کافی است که به آثارهنری بجای مانده ازکسانی که در لای این چر خ ودنده های موجود در زمان خود له شده اند و موجودیت

انسانی ایشان نادیده گرفته شده ،برای مثال یاد شود رمان تلخ وعجیب میرا نوشته کریستوفرفرانک که خود در زیرچترحکومتی کمونیستی هویت انسانی خود راباخت .برتولت برشت در عمده آثارش به اینکه

ازآدمی بودن خود پرت افتاده است ودرنمایشنامه آدم آدم است مجبور میشود آدمی بودن خود را از نوبه اثبات برساند .کامو،سارتر،هسه،تولستوی ،داستایووسکی ،کوندرا وامثالهم که هریک

به بیانی مسخ شدن خود را به تصویر میکشند وسایرین را متوجه مینمایند که به خود بنگرید که مبدل به هیولا شده اید .مسخ کافکا ،قانون ،محاکمه وووو.... فضای رعب آور حاکم به قرن اخیر که من جزبوی باروت بوی

دیگری استشمام نکرده ام ونمی کنم .فکرمیکنم موقع خواب باید هفت تیرم را زیر سرم بگذارم وآسوده بخوابم .نیچه ،شوپنهاور و...چه میخواستند به

من وتو یادآوری کنند .هرفریادی درمغلمه مطلق قوانین سترون حاکم و مستند به عقل آدمیان ردش را گم میکند نباید صدایی شنیده شود اطاعت محض سعادت آدمیان است .سازمخالف نه تنها نباید شنیده شود بلکه احتیاط واجب آنست که شکسته شود .عقل هرجنگ وجنایتی را میتواند توجیح کند .پیشواخوب میتواند درپرتوعقل همه جنایاتش را توجیه کند همانطوریکه لنین بلد است چگونه از مردم اطاعت محض طلبکار باشد

مخالف عقاید کمونیسم دشمن جامعه است ومانعی در جهت تکامل ملت رهیده از استبداد تزار پس برملت آگاه روس است که موانع را ازسرراه

بردارد .اعضای چکا تردیدی به خود راه ندادند که لنین به جای ایشان فکر میکند پس نیازی به عقل کوته ایشان نیست بلکه وجود ایشان است که لازم است تا مخالفین راازسر راه پیشرفت ملت کبیر روسیه بردارد . عقل

آدمی معجزه گر است . لنین را ،هیتلر را  و.... را حتی بچه مدرسه ای ها میشناسند ولی نیچه را کسی نمی شناسد ونویسندگان و روشن فکرانی که یاد شدند تنها اندکی از بسیاران .

حال آنچه دارد به میان سالی خود میرسد پنهان وآشکار ، عقل با آمیزه ای

از دین آرام آرام در رگ وپی زمان رسوخ میکند همانطوریکه رسوخ میدهند در رگ وپی آدمیان ، جنگهای صلیبی این بار با پرچم های رنگین دارد آرایش نظامی جدیدی به خود میگیرد .

عقل عقلا چنین نوید میدهد که آسایش ابدی بنی آدم ، نزدیک است وانتظار دارد که همگان همچون رمه ای ،اطاعت محض نمایند تا سعادت نازل شود . درخواست اطاعت از انسان کنونی با چوب و چماق ، نتیجه

بخش نیست ابزاری امروزی میخواهد که در آستین عقلا موجود است .

قانون اولین و آخرین ابزار ،وسیله ای که مورد احترام حتی آنانی که مدعی درصدی از عقلانیت حاکم هستند روشن فکرانی که گویی مسیح زمانه اند . قانون را میشود در لباس حقوق بشر جلا داد تا مردم خود ستایش گر آن باشند و تسهیل کنند آنچه که رهبران اشان در اذهان خود پرورانده اند . آدمی بیخبر از اینکه بازیچه چه خیمه شبازانی است عروسکی میشود که جان ندارد که زندگی حداقل حیوانی خود را داشته باشد آنگاه ستایشگر حقوق بشر است وبه اعلامیه ها ،سازمان ها ی بین المللی دلخوش است . با خود میگوید این همه نهادها و تشکیلات عریض و طویل با دفتر و دستک ، بیفایده آفریده نشده اند وضامن انسانیت من هستند پس میشود آسوده خوابید لازم نیست که هفت تیر زیر سر بگذاری و بخوابی آقای شوپنهاور خدا یک جو عقل به تو عطا فرماید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:48  توسط آرش کمانگیر  | 

ادامه مبانی نظری حقوق بشر(بخش دوم)

ادامه مبانی نظری حقوق بشر

ناگفته پیداست که آموزه حقوق بشر موجود بر عقلانیت استوار است والبته که باید از فلاسفه قسم دوم گذشت . البته شاید هم نتوان شوریده حالانی چون شوپنهاور با آن زندگی که داشته و همه میدانیم یا ویلهلم نیچه سودازده که در تاریخ ادبیات زندگی وی را خوانده ایم فیلسوف خواند.شایسته است که آلمانی جماعت را نکوهش کرد

 که چگونه چنین عقل باختگان را فیلسوف میخوانند؟اصلا نباید تصور کرد که همه جهانیان آلمان را مهد فلسفه بدانند وآنگاه همین دیوانگان در معتبر ترین دانشگاه اشان فلسفه تدریس کنند؟اساتید دانشگاه های فلسفه ما به ایشان که میرسند با پوزخندی رندانه در یکی دو صفحه همه اندیشه های ایشان را سرهم بندی کرده و این سمبل کاری راهم لازم میدانند.

باری همین حقوق بشر که هم اکنون من به استناد آن جرائت یافته ام این مطالب را ارائه نمایم چراکه آزادی بیان برای همه آحاد بشر به رسمیت شناخته شده است همچنان که این حق را هم بزرگوارانه به من بخشیده اند که بتوانم نفس بکشم . مبتنی بر ممیزه انسان وحیوان که همانا عقل است میباشد و کلیه نهادهای حقوق بشری واعلامیه ها ،میثاق ها ، پروتکل ها و همه و همه مبتنی بر همین عقلانیت است . عقلانیت هم حکم میکند که باید و باید این حقوق اعلام شده در متون بنیادین حقوق بشر بر ای آحاد بشر به رسمیت شناخته شود همچنانکه شناخته میشو د .کسی منکر این نیست که قوانین اساسی ممالک موجوده ،همه  حقوق بشر را برای شهروندان خود به رسمیت میشناسند ومیبنیم که در پرت افتاده ترین کشورهای جهان با هرمیزان ظرفیت اجتماعی و اقتصادی و امثال ذالک این حقوق را به رسمیت میشناسند چه کسی منکر واقعیت است وقتی حقی به موجب قانون اساسی و قوانین عادی به رسمیت شناخته میشود اصل بر اینست که اجرا هم میشود مگر میتوان قانون را اجرا نکرد خوشبختانه تنها قانون است که ضمانت اجرایی دارد واجرا میشود و میبینیم . موبه مو قوانین مالیاتی کشور اجرا میشود . اگرهم اتفاقا ماموری در سطوح مختلف سلسله مراتب اجرایی کشور تخلفی بکند شدیدا مجازات میشود شکی در این نیست حال در جامعه بین الملل هم چنین است منشور سازمان عریض و طویل ملل متحد و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق و پروتکل و ...... همه و همه اجرا میشود یعنی اصل بر اینست که باید اجرا بشود ومیشود . واین ضرورت عقلی است که باید اجرا بشود والا بشر به وضع طبیعی خود که همانا جامعه طبیعی است برمیگردد وقانون جنگل حاکم میشود این همه فجایع بشری که آن موقع بوده،( به  گواهی کسانی که در ازمنه پیشا قانونی میزیسته اند ) والان نیست دوباره امنیت بشر به مخاطره می افکند .امنیت که به خطر افتاد صحبت از سایر حقوق بیفایده است وقتی من نیستم حقی هم ندارم . در جامعه طبیعی میل و اراده حاکم است در جامعه مدرن امروزی فقط و فقط عقل حاکم است واین همه حقوق متعدد ومتنوعی که تک تک آحاد بشری به لطف آن حیات شایسته دارند نشات گرفته از عقل است عقل حکم میکند که یاسای چنگیزی از بی قانونی بهتر است . اگر عقل نباشد قانون موجودیت نمی یابد واگر قانون نباشد عدالت ، انصاف ، مساوات و......... وجود نخواهد داشت اکنون به لطف همین قوانین است که چراغ فروزان عدالت روشن است ازانصاف صحبت میشود مساوات رعایت میشود در روابط بین دول نظمی جهانی به کمال وبه وضوح مشاهده میشود . عقل این عطیه خداوندی با پوزبندی که بر

امیال کثیف بشری زده است حیاتی در خور بنی آدم با رعایت تمامی مظروفاتش برای بشر به ارمغان آورده است . همه آدمیان در همه شئونات زندگی خود به اختیار حاصل از قانون مشارکتی فعال دارند . کار میکنند رای میدهند و بالقصه همه حقوق فردی ، اجتماعی و سیاسی خود را به کمال و با رعایت برابری و برادری اجرا میکنند و  از آن بهرمند میشوند . این همه اعلامیه ، منشور و...... درسطح بین المللی و قوانین عالی و تالی در سطح داخلی به همه،این حقوق را سخاوت مندانه میبخشند و حکومت ها که خود بر گرفته وبرساخته اجرای حقوق سیاسی افراد آن کشور است آن حقوق را اجرا میکنند وباید اجرا کنند چون بر گرفته از قوانین است و این قوانین نیز خود مبتنی بر همان قرارداد اجتماعی است .در واقع بدبینانه نیست که این همه واقعیات را انکار کنیم ؟ منصفانه نخواهد بود که این همه پیشرفت بشر را که مدیون نظم وامنیت ورعایت سایر حقوقات؟است

نادیده بگیریم ؟ فی المثل اگر در جامعه ای زندگی میکنیم که اتفاقا "باری به هر جهت حقوقی از ما پایمال میشود نباید آنرا تعمیم داده ونتیجه بگیریم که در همه دنیا این چنین است مگر ما نمی دانیم که به حکم فلسفه پوپر استقرا مردود است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:46  توسط آرش کمانگیر  | 

کلیاتی راجع به مبانی فلسفی حقوق بشر

کلیاتی راجع به مبنای نظری وفلسفی حقوق بشروتاملاتی  درهمین زمینه

آموزه حقوق بشر بر چه مبنای نظری استوار است ؟ به عبارت سهل تر از سئوال، باید ببینیم که  گفتمان حفوق بشر در کلیت خود چگونه وباچه معیاری باید ارزیابی شود . ؟ فرضا" اعلامیه جهانی حقوق بشر یا سایرمتون بنیادی حقوق بشر برروی کدام عقیده و نظر قرار گرفته است . بیان مفاهیم نظری و فلسفی اصولا مشکل اساسی برای گوینده آن و انتقال به دیگری است .صدالبته بیان این مفاهیم برای اهل تفکر بسیار سهل است ولی از آنجاییکه محتمل اشخاص غیرآشنا با مفاهیم انتزاعی و فلسفی نیز مطلب را ملاحظه فرمایند .لذا طبق رویه سابق حقیر سهل نویسی را نصب العین خود دارد بنابرین اگر بجای واژه های متداول الفاظ دیگری استعمال میشود به دیده اغماض بنگرید .میدانم که در این زمینه استفاده از واژه غیرمصطلح خواننده آشنا با مفاهیم نظری را اندکی از قصد نویسنده دور میکند واین مشکل عمده در زمینه ارایه مطالب فلسفی است . البته مطلب حاضر هرگز پیچیدگی  متصوره عموم نا آشنا را ندارد فقط سطح اقل لحاظ شده است که احیانا سرکی به وب بکشند. بگذریم

اگر بخواهیم سخن به درازا نکشد من از انبوهی نظرات بزرگان میگذرم و با اجازه بزرگان هرآنچه در این غربال بجا میماند و عمده نظرات دیگر به نحوی در جامعیت این نظرات میگنجد بیان مینمایم . بدوا یادآوری

این موضوع حائز اهمیت است که قواعد چکیده زیر را عمده در باب اخلاقیات دسته بندی مینمودند والبته گسترش موضوع بالطبع به سایر مفاهیم به اصطلاح تعمیم مییابد فی المثل درک بسیاری از مطالب نیچه مبتنی بر درک همین موضوع  ساده خواهد بود فراسوی نیک و بد یا جوهرکلام چنین گفت زرتشت برای مثال یا عقاید کانت برزگزاد در کتب دیر فهم معمولا ودیگران .بنابرین استبعادی نخواهدداشت که ساده کردن این مطالب وانتقال آن کمی دقت ملاحظه کنند را به یاری خواهد طلبید .

آموزه حقوق بشر یا میشود به لسان حقوقی نوشت که مستند سیستم حقوق بشر برچه اساس و شالوده ای استوار است . ارسطو اخلاقیات خود را در کتاب اخلاق نیکوماخوس چنین آورده است که اصل اساسی که مد نظر بشر است در هر کنش ،فعل یا عمل (هرسه به یک معنی مدنظراست وصرفابرای سهولت تتابع مترادفات را ردیف کردم ) هدف و سمت وسوی آن عمل است اگر فعل آدمی نتیجه اش بسوی خیر باشد آن عمل اخلاقی است یا عملی پسندیده است . عملی هم که متمایل به شر است ونتیجه ای شر داشته باشد غیراخلاقی و مطروداست .حال برهمین اساس ساده کل سیستم اخلاقی ارسطو بنا میشود وبسط میابد که فعلا منظور ما نیست .    

طبیعتا برهمین مبنا نیز سیستم حقوقی ایشان شکل میابد . اصولا طبق روال معقول بدوا نظم فلسفی هر مکتب فکری بنا میشود وآن گاه نظم اجتماعی و اقتصادی در پی آن به ضرورت عقلی خواهد آمد لذاست که بزرگان فلسفه مطالبشان مسلسل و هریک مبتنی بر دیگری خواهد بود. کانت کتاب بنیادهای متافیزیک اخلاق خود راهمانند ارسطو و پیشینیان به همان ترتیب آورده است فهم هریک ملازمه با فهم مطالب قبلی دارد .

فلاسفه رواقی سهم به سزایی در تمهید پایه های نظریه حقوق طبیعی ومتعاقب آن قانون طبیعی داشته اند خلاصه عقاید اساسی رواقیون که پایه نظریه فوق است چنین قابل ارائه است . فلاسفه رواقی – که عمده اخلاق گرایی را جوهره کار فلسفی خود قرار میدادند – عقیده داشتند که خیر وشر ملاک ومحک عمل اخلاقی است برای مثال طبق عقاید رواقیون عملی اخلاقی هست که مبتنی بر عقل وفطرت وجهان وطنی بوده و ناظر به خیر و اعتلای آن ، گسترش عمل خیردرجهت جهان وطنی باشد . وعمل غیر اخلاقی نیز ناگفته پیداست که مبتنی بر احساسات ،عواطف و رسوم و غیرعقلی وناظر به جغرافیای محلی خواهد بود همین ملاک سهل فلسفه رواقیون را در هر زمینه ای تحت شعاع قرار میدهد بنابرین قابل فهم داست که سیستم حقوقی یا سیاسی که خود در بطن نظم اجتماعی قراردارد چگونه خواهد بود . با این پیش فرض مطالب بدست آمده از رواقیون در باب حقوق ومبنای آن ،به راحتی قابل فهم است که بن مایه آن حقوق طبیعی وادامه این پروسه قانون طبیعی خواهد بود منتها در صورت لزوم خواهیم گفت که نتیجه عملی این عقیده به چه جایی منتهی خواهد شد و چه محدودیت هایی را برای بشر وحقوق وی در پی خواهد داشت .

همانطوریکه دیدیم هم فلسفه ارسطو دراین زمینه و هم عقاید فلسفه رواقی عناصر مشترکی دارند . هردو به عقل مبتنی میباشند منتهی رواقیون با پیش کشیدن فطرت در کنار عقل پیچیدگی های غیر قابل تفکیک و وضوح در سیستم حقوقی که بیشتر عملی است در عمل بوجود خواهد آورد . چگونه خواهد بود قضاوت اخلاقی رواقیون در باب عملی که هم مبتنی بر عقل باشد در عین حال بر مبنای فطرت هم استوار باشد .

هر فلسفه مباحث مبسوطی بدنبال دارد که این مقال مجال طرح نیست فقط به عنوان مثال بسیارمعمول که مطرح میگردد این است که خیر چیست ؟ آیا مفهوم خیر مطلق است ؟ یا نسبی ؟ والبته که  فقط بسط همین سئوال سر از همان جایی در آورد که فی المثل حکومت هزارساله تاریکی محض سریر مقدس را بدنبال داشت وخون هزاران انسان بی گناه بر خاک های اورشلیم هنوز میدرخشد .

باید گفته شود که نظریه حقوق طبیعی و بسط آن و رسیدن به قرار داد اجتماعی نیز از جهت جوهره عقلی بر همین اساس استوار است . میدانیم که در حقوق ،هر قراردادی اصولا مبتنی بر عقل است واگرمتعاقد فاقد عقل و شعور باشد وسود زیان خود نتواند بسنجد باطل است .

حال جای آن است که بن مایه نظریه کانت درباب اخلاق و به طبع آن سیستم حقوقی مطروحه ایشان بلافاصله بعلت نزدیکی جوهره اصیل همه آرای فوق مطرح شود . بسیارساده است که بگویم کانت نیز مبنای عقیده خود را بر عقل مبتنی میکند ولی قیدی بدنبال آن می آورد که همانا منفعت طلبانه بودن عمل است مثال ساده این خواهد بود عملی اخلاقی است که برعقل مبتنی باشد و این عقلانیت منفعت طلبانه هم باشد کانت چنین میاورد که چنان رفتار کن که گویی خواهان آنی که عمل تو یک قاعده جهانی باشد پس قابل استنباط خواهد بود که عقلانیت منظور نظر ایشان ناظر بر منفعت طلبی صرفا فاعل آن نیست بلکه منفعت عقلانی ناظر برکل جامعه بشری درهرعصرو جغرافیایی خواهد بود . ودرپی این به قول خود ایشان foundation(معمولا ما واژه فرانسوی آن را استعمال میکنیم وفنداسیون معمول است ) کل سیستم حقوقی ومتعاقب آن سیاسی خود را بنا مینماید . در مقام نقد نظر استاد، فلاسفه ای مطالبی عنوان نموده اند که بسیاری مرتبط با مبحث نیست .فقط باید به عنوان مثال همان موضوع مطروحه در باب عقاید فوق الذکر در همین جا نیز مطرح شده است که آیا واقعا عمل آدمی مبتنی بر عقل است؟ آیا چنین کلی گویی در تک تک مصادیق عملی ونه صر فا اخلاقی به نتایج ناگوار منتهی نخواهد شد ؟ عدالت مطلق جناب کانت آیا در عمل قابل وصول است ؟ آیا اعمال اخلاقی فی المثل مطلق است ؟ یا نسبی ؟ چه جنایاتی را میشود با همین عقیده تبرئه کرد ؟ اگرحکومتی برای مثال قاتلی را اعدام کند عدالت مطلق کانتی واقعا محقق گردیده است ؟ عدالت مطلق چه ایجابات عقلی در پی خواهد داشت ؟

آیا صحیح خواهد بود که صرفا بخاطر تحقق عدالت مطلق هر جرمی باید وباید مکافات شود بدون ملاحظه فاعل عمل ؟ واز این دست در گستره هرعمل انسانی سیاسی ، جنایی ، اخلاقی و غیر ذالک .

در کنار عقاید فوق که به لحاظ سنخیت از جهت تکیه بر عقل مختصرا آمد وقت آن است که به پردازیم به عقاید دیگران که نقطه مقابل نظرات فوق است . پاره ای از فلاسفه که در این باب آرایی بیان نموده اند و مطرح ترین ایشان آرتورشوپنهاور معاصربا کانت است .ایشان دقیقا در نقطه مقابل همه عقاید مبتنی بر عقل نظر جالب توجه و عمیق از جنبه روانشناختی و مکانیسم عملکرد آدمی عنوان میدارد که عمل آدمی آنگونه که کانت و دیگر عقل گرایان عنوان کرده اند نیست بلکه مبتنی بر میل و اراده آدمی است به این تفسیر که آدمی ابتدا قبل ازهرعملی ،مطابق میل و خواسته خود دست به انجام آن عمل میزند وسپس بر مبنای عقل آن را توجیه میکند .همانطوریکه آمد همین گزاره ساده عنصراساسی فلسفه شوپنهاوراست که در کتاب جهان به مثابه اراده و اندیشه یا ترجمه شده جهان بسان اراده واندیشه . اگرهمین گزاره ساده به کمال فهم شود باید از فیلسوف دیگری به نام نیچه یاد کرد که هم ملهم از ایشان است و هم سنخیت عقلی با همین نظر دارد .

نیچه نیز در همین راستا معتقد است که عمل آدمی مبتنی بر اراده یا خواست است ( واژه will  را خواست یا اراده  معنی کرده اند شاید هم

همین باشد ولی میل شاید تحت شمول این لغت قرارنگیرد وخواننده را

متوجه این نکته اساسی نکند ) عقل متعاقب همان خواست یا اراده ومیل

است . میبینیم که تا حدود زیادی بین بن مایه اندیشه نیچه وشوپنهاور سنخیت وجود دارد با این تفاوت که نیچه خواست آدمی را معطوف به قدرت میبیند . البته باید گفت که نیچه هرگز اراده نکرده که خواست آدمی

که معطوف به قدرت است سراز پیشوا پروری باشد وی درمقام بیان انگیزه اعمال آدمی است . وطبعا کیست که اراده نکند فرادست نباشد بلکه فرودستی پیشه کند وخود را انسانی در حد ستایش ببیند .من به عمرخود ندیده ام که کسی طالب فرودستی باشد احتمال فراوان وجود دارد که خرده

گرفته شود که هستند کسانی که چنین خصوصیتی را در خود دارند ویحتمل است که گفته شود دراویش بالفرض افتادگی تعلیم میدهند یا اسلام ومسیحیت ،یهودیت .ولی نه چنان است آنکه افتادگی پیشه میکند همان دم در پی علو است . نیچه به وضوح به ما می رساند آنان که زندگی را در ملکوت آسمان ها میجویند افترازنندگان زندگی اند وعقل اشان پاره سنگ بر میدارد . به ما تعلیم میدهد زندگی را ،رازجاودانگی را در کتاب آنک انسان . نیچه ذات هرآنچه آدمی را ازرسیدن به کمال مطلوب که همانا رهایی از قید و بند الواح کهن باشد میستاید وهشدار میدهد انسان بودن وزیا دانسان بودن جان رقصنده میخواهد .آداب ورسوم ،مذهب ،عرف های موجود وبطورکلی آنچه انسان را به سرسپردگی وتسلیم میکشاند باطل است . کمال وجودی انسان در اوج قلل مرتفع که همه را توان رسیدن به آن نیست میداند وهمین جا جان کلام وی در باب حقوق ،اخلاق شکوفان میشود .برابری انسانها را بر نمی تابد و به همین دلیل رویکردی روانشناختی نسبت به فلسفه خود میگشاید که هنوز ادامه دارد . مخالفت وی با دموکراسی و مدرنیته ازهمین رویکرد وی نشات میگیرد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:44  توسط آرش کمانگیر  | 

ناگارش حقوق متهم که به ناچاربعلت فقد چنان کتابی نوشته شد و نه کار حقیر بود نه در حد توان ناتوان من از ضرورت نوشته شد و تمام توان مرا مصروف خود کرد در چنان وضصعیت روحی و جسمی نگاشته شد توانم را تحلیل برد ولی خوشحالم که تمام شد و به ان افتخار میکنم . مختصر حقوق بشر نیز علی رغم اختصار بیش از حدش باز نه کار من بود و نه در حد بضاعت علمی ام .این هردو از ضرورت به نگارش درامد و قلم گواه است که کوتاهی و اهمال نکردم و بیش از ان نیز نمی توانستم باری هرچه بود فراغتی حاصل شد که به انچه که میخواستم بر سم چیزی که مورد اشتیاق من بود نوشتن انچه که به عنوان یک ایرانی غیر متخصص ولی بینای ماوقعی که در حد دید من بود ادعایی نیست همانطوریکه هرگز نبوده است ولی من بایسته میدیدم و همانطوریکه هم اکنون میبنم انچه بر من گذشت در سه دهه اخیر زندگی ام بنویسم تا ایندگان شاید بخوانند و بدانند که در چه عصری زیسته ام به عنوان یک انسان .بگذار ایندگان بدانند که یک ایرانی عامی و امی چون من اوضاع را چه گونه میدیده است و داوری کنند که هر انچه که میدیدم و میکشیدم چه بوده است به خطا رفته ام یا انچه گفته ام زبان حال هم نسلان من بوده یبا من  غیر منصف بوده ام کور بوده ام یا بد خواه .راه صواب اتست این یا که خطا میروم .من بر این باورم که اگر بر خطا بوده ام گفته هایم از نظر تحلیل روانشناختی قابلیت سنجش ان را دارد که ببینند چنین وضعیتی چه تاثیر و تاثری بر روح ادمی چون من میتواند داشته باشد من مالیخولیایی بوده ام یا دیگرانی هم بودند که چنین سرنوشت شومی را تجربه کرده اند .ایا انان انگونه که باید زیسته اند یا روح عاصی زمان خود بودند من بر این باورم که تنها من چنین از طالع نحس نراده ام حداقل دور بر من هستند که یا من در انان تکرار شده ام یا روح ایشان بر منئ حلول کرده است .ایا من تنها خود را در پیله تارهای نامرئی ای که حاصل ذهن معلول من بوده است مرا در چنین فضایی که همچون شخصیت های کافکا گرفتار فضایی مسلول و رعب اورند که ادمی را توان گسستن ان تار ها و رهیدن از زهدان تاریک پیله های جو حاکم نیست و لاجرم محکوم به مرگی تدریجی در درون پیله سرد و سیاه زمانه ما هستند تاریخ به ما اموخت که کافکا در کجای تاریخ زیست یا یاروسلاو هاشک کبیر چرا چنان سودا زده سرانجامش را باخت کوندرا ی فیلسوف فلسفیدن پرسناز هایش را چرا و به چه علت اغازید و مهم تر سئوال انکه چرا پراگ این قلب بیمار زمین چگونه در رحم خود ایشان را نطفه گرفت . زمان به ما چه میگوید چه میخواهد و من ایا پاسخی که زندگی ام از من میخواست جوابی در خور دادم یا روحه سرگردانم مجال زندگی را از من گرفت من واقعا نمی دانم ایا واقعا زیسته ام چنان کهخ نیچه پیامبر به ما اموخت یا روح سودا زده ام اولین و اخرین مجال تنگ زیستن در کره خاکی را جهنمی ساخت که درون ان تا عمق استخوانم سوزاند هر چه بود خوب یا بد دور زندگی از ما گذشت .من کوته بین بودم یا واقعیت همان بود که میدیدم باری زیستن در سر زمینی که دستان مرگ از ابتذال شکننده تر بود و مزد گور کن ار ازادی ادمی افزون .ایا من و من های دیگر بهتر از من و ما میزیسته اند یا میتوانسته اند که بهتر زندگی کنند . شاید هستند و باشند که بهتر از من زیستند و میزیند و بهداشت روان انها صحیح تر بوده است و من بوده ام که چون ذهن زیبای جان نش ریاضیدان چیزهایی را میدیده ام که توهمی بیش نبوده است شاید باشند چنین کسانی .ولی چرا اشفته حالانی چون من .مرا احاطه کرده اند . از ادمهایی عمیق که میشناسم وعوامی چون من که باز میسناسم . اینان کیستند که مرا تکرار میکنند .ایا فرزانگانی عمر بر باد داده اند یا دیوانگانی که در این دارالمجانین پیرامون من را احاطه کرده اند .و چرا تنها من و ما ها انها را میبینیم دیگران نمیبینند    من در سرزمین کوران زندگی میکنم یا ایشان سوی چشمان اشن را از دسیت داده اند من مرگ را بر چهره بی فروغ ایشان میبلینم و خود نیز معترف انند من دستان سرد دوستانم را احساس میکنم یا این منم کهخ مرده ام .نمی دانم ولی میدانم که ایشان وجود دارند اداره ثبت احوال تاریخ تولد و مرگ ایشان را به خاطر سپرده است همچنان که داستایووسکی را به یاد دارد تولستوی وجود داشته و جنگ و صلح را تاکنون کسی مدعی نوشتن ان نشده است .من مرگ شاملویم وشاملویمان را به یاد دارم همچنانکه مرگ مادربزرگم را .گورش انجاست در کرج . اخوانی بود که مرد و فروغ زاده ذهن سودایی من نیست بروید ظهیر الدوله و قبرش را ببینید انان بودند و من نیز هستم و من های دیگر نیز . ولی انگار کسی وجودم را باور ندارد انگار باید از تو بسرایم که من نیز اری روزی روزیگاری بر این کره خاک زیسته ام هم در اجای که تو اکنون ایستاده ای در مجال تنگی که نصیبم به اجبار شده بود . من شادمانه و شاکر فرا پشت مینهم مجال اندکم را و در استالنه در کوتاهی که در روبهروی من است نگاهکی در ایینه می اندازم که قبل از درکوفتن به خود بنگرم .ایا من تمام کارهایم را کرده ام ایا برای فردایی که نیستم کاری ناتمام نمانده است . ایا داوری داوران در حق من صحیح خواهد بود اگر نبود چه باید بکنم که دستم از هر دادگاهی کرتاه است نه توان دفاع دارم نه مجال گریه که به مظلومیتم بگریم و تسکین یابم . چرا چنین گذشت انچه بر من گذشت انچه بر همه ان کسانی که چون من زیستند و گریه پنهان در گلو کردند چرا فریاد نکردم داد نزدم که اهای مردم که در ساحل نشسته شاد و خندانید یکی دارد در اینجا میکند جان .چرا فریاد نکردند اهل غرق چرا .اینکه بزرگوارانه گذشتم و گذشتیم از کنار انچه میدیدیم و دم نمی زدیم داوری زمان را میذیرم و باید بپذیرند انان که دیدند و دم دم در کشیدند که سرما سخت سوزان است باید بذیرم کسی مرا تبرئه نخواهد کرد به اتهام جنایتی که در حق اهل فردا روز کرده ام و کرده ایم چرا نگفتیم ماه نیست راه نیست چرا د   ر کنار زمانص1 ایستادیم بر دشنه ای بر گرده هایمان .زمستان سرد دهسال پیش ایه های زمینی را من اه کشیدم و از درد نالیدم که مردگان دیروز از زندگالن امروز با شرافت ترند انان که در گوشه دوستاق ها پ=وسیدند ولی یوغ استبداد را بر گرده های خود بر نتابیدند . که یوغ بر گردن دیدن و برتابیدن نه در شان من بود که به هیبت پرشکوه انسان زاده شدم نه به هیبت گیاهی یا سنگی .و زاده شدنم تجسد وظیفه بود که بر عهده گرفته بودم و کوه و گیاه و سنگ را یارای قبول ان نبود انسان دشواری وظیفه هست ولی ایا من قصور کردم در وظیفه ای که بر عهده داشتم یا قصور کردند که انبار خانه شان از کتاب های ناخوانده و شاید هم خوانده شده ولی فهم نشده پر است .و هر مهعمانی بیننده کلکسیون ایشان تا ببینند و همه جا داد بزنند که فلانی هم اری هست در گود هست در کنار اعدمی های فردا اسمش به بلند گو خوانده شد ولی نخوانده شد در سکوت شب صدایی بر نمی خیزد عسس شب گرد خواب شیرین میبیند و هم خون و هم سرنوشت من ترانه کوک میکند چرا کسی مرثیه یاران شهیدم را نمی سراید تا به گریه سبک شوم چرا همه پچ پچه میکنند زمزمه میکنند سالهای سیاه سرگردانی نهیب زدم امروزط اواز پرنده ترانه منیست مرثیه یاران شهیدی است که به دست سلاخ سر بریده شدند زمزمه خیانت است فریاد باید تود همه تن فریاد باید بود و صدایم ردش را در میان پچ پچه ها و زمزمه ها گم کرد شنیده نشدم چنان که دیده نشدم چرا که نزیستم نبودم پدرم قایمکی سجلی برای پسزی که نداشت گرفت دفتر ثبت احوال و امار تولد و مرگم را بخاطر دلخوشی پدرم نوشت تا بر پسر نداشتنه خود افتخار کند چنان چون دخترکی که به عروسک بی جانش جان میدمد و لالایی  میخواند پدرم را مگر نمی شناسید پدر زبتو را مگر ندیده اید نه من نزیستم تنها در ذهن پدرم سایه توهمی بودم و دلخوشکنکی . اهای مردم من بدم هستم زیستم هنوز نامه های عاشقانه ام را دختر بخت برگشته ای لای البوم خاطراتش قایم کرده است هنوز مادرم سال مرگم حلوا میپزد هنوز هنوز اری من تکرار میشوم عرب مردگانش را فراموش نمکند مجوس جشن مردگان میگیرد و روح مرده اش را هر سال در پیرامون خود میبیند چگونه نمیبینید مردهای خسته مسلول را که هر روز از کنار درختان خیس میگذرند در حالیکه رگهای گردن هایشان مانند ماران بر گلویشان پیچیده اند بشرت دهنده در گور خفته است و خاک خاک پذیرنده اشارتی ست بر ارامش . بنگرید گور یارانم را .و بخوانید نامهایشان را .و ببینید شمشاد قامت شان را و مردانگی سیمایشان را در بهاری خالی از فریاد و شور بر دروازه کوتاه ناگزیر چه فروتنانه گذشتند و شما ندیدید جزهیبت انان را و حقارت ارواح پلیدی که بر جسم کثیف تان حکومت میکرد تاب دیدن نیاراستید و چشم بسته گذشتید و گذاشتید که دشواری وظیفه شما را فرزندان بیگناه تان بر عهده گیرد چرا که گرده ناتوانتان یارای عهده دار شدن دشواری وظیفه نبود چون حقیر بودید چون کوه و گیاه و سنگ و علف و حیو ان بارکش . اگر به هوش بودید چموش بودید و چموش بودن خطرناک است خری رهوار بر اسبی چموش فضل دارد چون سوارش را زمین نمی رند و تازیانه هم نمی خورد کدام خرعاقلی است که تجربت دیگران نکند خرها عاقل اند . زندگی بیش از این ها ارزش دارد چه تفاوت دارد گاه اگر میگایند مادرت را یا خواهرت را .گربه باش و برسر سفره خانواده ات باش .شیر بودن حمافت است شرزه شیر در شاهنامه امده است پسرم اینها همه قصه است سری که درد نمکند با دستمال نبند مگر نگفتمت که زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد . تو پالان خوبی باش چه تفاوت دارد خر کیست و سوار کیست .پدر و پسر را تعظیم کن یکشنبه ها یادت نرود با کشیش چاق سلامتی کن حتما ببیند که تو ایمان دار واقعی هستی و پدر بگو که روح القدس در تو نزول اجلال فرموده وتو اکنون از امرزیده گانی ومسح تاوان کناهان تو را بالای صلیب داده است .یک ایرلندی اصیل به املاکش زنده است . نه بر خرگوش بودن اش بگذار ساکسون های کثیف هر چه میخواهند بگویند زندگی جز حلق و دلق و جلق نیست یا به تعبیر فلانی خورد و نوش و پوش نیست . انان که رفتند کار یزیدی کردند و انان که ماندند باید کار حسیبنی کنند والا زینبی اند . پسرم اینها که گفتم وصیت من است بر تو و بر تو باد که وصیت تو باشد بر پسرانت تا دودمان ما ابد الاباد در این کره خاکی که مرگ مائده کی افریند سلطنت جاوید داشته باشند . روح زمانم مسلول است مباد دم در نکشی و سر فرازی که سرفرازان سر خود بر باد داده اند . باید اگاه بود باید زندگی کرد انان که فریادشان گوش فلک را کر میکرد هفت کفن پ=وسانده اند . انان بدنبال جاه و مقام خود بودند بازیچه نشو .یاد ار ز شمع مردئه یاد ار .شیپور صور اسشرافیل بر دست بگیری که چه . سر بالای دار به چه دردی میخورد خدای تو خود بهتر میداند که سر باید کجای بدن باشد . مثلا اسرار هویدا کردی منصورجان به کجا خواهی رسید . به دوستانت هم بگو که الت دست این هوچیان سیاست نباشند دیدی که فامیل کمونیست مادرت چه میکردند چه میگفتند از مرگ هراسی نداریم همچنان که یاران مان نداشتند حال ازشان بپرس ببین که از مرگ هراس دارند اگر ندارند چرا نمی روند بمیرند پسرم روح زمان در دست من است من عمر کرده ام دنیا دیسده ام اسیابان نبوده ام تا موی سیاه خود به ارد سفید کنم بچه ها سر و صدا میکنند کمونیست ها سر و صدا میکنند و. سرت را در لاک ات کن ای حیوان که سرما سخت سوزان است اگر سر بر کنی غوغا دم در کش و خاموش که دیوارها گوش میایستند و موشها خیانت میکنند . در گوشه پارک با دوستت درد دل کن ولی هواست باشد اگر مرد ریشو و بیسمک به دست دیدی صحبت را عوض کن . انقلابیون دیروز همه سعادت مند شدند ریس اداره جات شدند بیچاره ان پسرک فقیر را الت دست کردند که توبه نکند و اعدام بشود . فلانی را نبین با او نگرد اودنبال شهرت میگردد جاه طلب است پدرش از جاه طلبی امربر چماق داران حکومت شد و این همه اموال را به دون مایگی بدست اورد حالا پسرش شورشی شده است این هم بامبول در می اورد که وزیری وکیلی بشود از این غرضه ها نداشت دو تا کتاب خوانده فکر میکند روشن فکر است من خودم همه کتاب های مکتب زوریخ را از برم مکتب فرانفورت را تدریس میکنم دانشگاه های معتبر دنیا دنبال من میگردند انوقت این پسره هرزه معتاد الدنگ ادعاها میکند من با دکتر محیط تلفغنی مناظره کردم و ثابت کردم که مانیفست را ازبر میدانم . ارا و عقاید بازرگان بازرگان پیشه را من به دیگران اموختم فلانی سگ کی باشد فقط ساکت و ارام باش چون قرار است استخدام بشوی . دیگران اری گفتند و کاره ای شدند من خودم نه گفتم و استخدام شدم چون لیاقت داشتم اگر وزیر فرهنگ میشدم حقم بود صدبار به تو گفتم اش ات را بخور مثل زنها گرد خاک کن ولی اگر مردی دیدی لام جیم وفنگ . پسرم من نان سیاستم را خوردم هم روشن فکر نامیده شدم و هم سروسامانی گرفتم سیاست یعنی همین . نبینم با این پسره الدنگ بگردی . عقم میشود ببینم کسی هست که کسی باشد وزیر سایه خود باشد . ارمیا پسرم همه این حرفهای ازاردهنده را در باره پدرت گفته اند اتهام . افترا و بهتان شنیده ام من زندگی تباهم را برای تو به ارث نخواهم گذاشت . من کار خود را تمام خواهم کرد و اگر نرسیدم تو اتمامش کن . عافیت طلبان را بهل تا به زندگی ننگین خود ادامه دهند اینان بغل خواب دست الودگان خون عمویت هستند . ادم فروشان قرن بیستم . منخ طویله هر صاحبی که خوب تیمارشان میکند اینان را دیده ام که چگونه از قشو کشیدن صاحبان زنان شان خوشش شان میاید . عموهایت را بشناس . انان که با خون خود بدیهای عصر را به چشم جهانیان پدیدار میکنند خون بازیشان مبارک باد .بر خون شان وضو گیر و بدان که عموهایت را چه کسی بر صلیب کرد اگر کنارت باشم من خود خواهم گفت چه کسانی . رعشه مرگ بر جانشان انداخت گول شان را مخور اینان گرگ در پوستین ادمیانند و خون پاک عموهایت بر چنگول کثیفشان برق میزند کافی است خوب نگاه کنی . بگذار زمان بر ما داوری کند من در حق تو و همکلاسیهایت کم نگذاشتم قسم نمیخورم . اگر عکسم را در جوانی ببینی همه چیز حالیت میشود و انگاه انکار من دلیل تبرئه ایشان نخواهد بود . بگذار زمان داوری کند . زمان پسرم بدان در کجای تاریخ ایستاده ای انگاه تکلیف خود را و دشواری وظیفه انسان بودن را خوب میفهمی ساده است نه .سرفراز باش سرفرازان جاودانه اند و سلطنت تو بر عرصه خاک ابد الاباد خواهد تود ارواح نمی میرند ..پدرت شادمانه و شاکر گذشت از دروازه ناگزیر .......                                         پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:41  توسط آرش کمانگیر  | 


                                                      جورج شر من                              امروزه انقلات حکم قانون را دارد .اما کسی به صراحت  نگفته   است   که

 

 این قانون چیست ؟کافی است که یا علیه این قانون باشی تا بر طبق ان مورد

 

      قضاوت قرار بگیری .نفرت و عدم مدارا حد وسطی باقی نمی گذاریم .

 

                                        جامعه مدنی                                     هر چه قدر ساخت اجتماعی و سیاسی این اجازه را به فرد بدهد که   تحرک                   

 

 عمودی داشته باشد ان ساخت توسعه یافته تر است در مقابل ساخت هایی را

 

 که مانع از این تحرک میشوند به عنوان ساخت های عقب افتاده   یا   توسعه

 

 نیافته سیاسی می شناسیم اگر سیستم  <<ارادت سالار>> است پس  به لحاظ

 

سیاسی توسعه نیافته است در برابر ان سیستم <<لیاقت سالار>> به   عنوان

 

یک سیستم توسعه یافته محسوب میشود منظور از سیستم ارادت سالارنظامی

 

است که افراد  در  هرم و  سلسله  مراتب  روکراسی بر  حسب  تقربشان   به

 

مسئولان حکومت مدرج شده باشند برای مثال در دوره ی قاجاریه در  دستگ

 

-های دیوانی نخبگان حکومت از میان خاندان سلطنتی و اشرافیان و  درباریان   

 

انتخاب میشدند .شاخص دیگری که به عنوان ملاک توسعه یافتگی سیاسی ذکر

 

میشود تفکیک قواست .در  مقابل  تداخل قوا علامت  ساختار  توسعه  یافته ی

 

سیاسی است برای نمونه عربستان صعودی که در  نظام ان تفکیک  قوا  وجود

 

ندارد و تخصیص نقش ها و اختراق  ساختاری در  پیاده  نشده  یکی از   عقب

 

افتاده ترین ساختارهای سیاسی را داراست .در ساختار سیاسی پیشرفته سیاست

 

مهمی و در ساختار سیاسی عقب مانده سیاست شخصی است   به    عبارتی در

 

ساختار سیاسی پیشرفته تفکیک قوا وجود دارد و هر   بخش در   چهار   چوب

 

وظایف معین و تعریف شده خود عمل میکند در حالیکه در نظام   سیاسی عقب

 

مانده تنها یک فرد تصمیم گیرنده است و امور کشور نه به  شکل       مدون  و

 

 قانونمند که بر اساس اراده و خواست او شکل میگیرد.شاخص  دیگری  را  که

 

 نظریه پردازان سیاسی مطرح می نمایند این است که  ساختار  سیاسی  تا   چه

 

 حد تحرک سیاسی را امکان پذیر می سازد منظور از تحرک سیاسی یعنی افراد

 

متعلق به لایه ها واقشاراجتماعی پایین دست بتوانند با کفایت ذاتی خویش مراتب

 

ارتقا را طی کنند  .برخی معتقدند که رفتار عقلانی  معطوف  به  هدف   توسعه

 

یافته ترین نوع رفتار است .در زمینه ی فرهنگ سیاسی  هم   میتوان    شاخص

 

-سازی کرد .باری نمونه گفته اند که <<مدارا>> علامت توسعه   یافتگی  است .

 

 و بیانات سیاسی که میتوانند از طریق مصالحه و مدارا  مقاصد  خویش  را   پیش

 

 ببرند .نسبت به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی که میخواهند  تمام  مسائل  را  با

 

خشونت حل کنند رفتار توسعه یافته تری را نوید می دهند ؟ در  صحنه ی  حقوق

 

سیاسی نیز برای تعیین ساختار حقوقی مناسب تر میتوان  شاخص هایی  را  تعیین

 

 کرد  .ساختار حقوق که  رقابت را نماینده میکند و اجازهی  رقابت  سیاسی  میدهد

 

ساختار توسعه یافته ای است .ساختاری که در ان نهاد های حل منازعه در  جامعه

 

انچنان قدرتمند عمل میکند که رقبای سیاسی به راحتی  میتوانند  با  تکیه  بر  قواعد

 

 سیاسی اهداف خود را پیاده کرده   و ان اهداف را به پیش ببرند .اگر  ما      بتوانیم

 

 قواعد حقوقی را به صورت عقلانی تنظیم کنیم و ضمنا این قواعدحقوقی      دارای

 

پیشینه و سابقه ی تاریخی باشد که طی زمان به این   قواعد     رفتار شده      چنین

 

رفتارهایی به راحتی میتواند قواعد رقابت را در جامعه نهادینه کند    .البته بین تمام

 

سیاستمداران در مورد پذیرش شاخص های ذکر شده اتفاق نظر  وجود ندارد    .حتی

 

برخی شاخص هایی معکوس مواردی را که نام برده شده می پذیرند .به عقیده ی پای

 

اولین منزلی که کشورها را میگیرد بحران هویت است .هر کشوری که توانسته باشد

 

این بحران را خوب حل کند و از سر بگذارند یک گام به دموکراسی    نزدیک   شده

 

است .اما منظور از بحران هویت چیست؟بحران هویت بدین معنی است که سکنه یک

 

مرز جغرافیایی سرزمین احساس هویت و سرنوشت مشترک داشته باشد.  به عبارت                   

 

دیگر احساس هم سرنوشتی کنند .یعنی احساس کنند به یک مرز و بوم و به یک اب و

 

خاک وبه یک ایدئولوژی و یک دسته از مصالح و منافع وابسته هستند و با     یکدیگر

 

مصلحت مشترک دارند .افغانستان در حال حاضر مشکل بحران     هویت دارد     به

 

عبارت دیگر افراد یک مرز جغرافیایی باید دارای مصالح ملی مشترکی باشند     .پس               

 

از حل بحران هویت نوبت به حل بحران نفوذ میرسد .بحران نفوذ یعنی اینکه     دولت

 

نتواند اقتدار و سلطه  خویش را در سراسر مرز جغرافیایی و بر شهر          تثبیت  و

 

تحکیم کند.راه حل برای رفع بحران نفوذ (شکل دادن)به دولت است  پرسش  اینجاست

 

که چگونه باید دولت را شکل داد؟بهترین راه پیشنهادی تقویت دموکراسی به وسیله قدرت

 

نظامی و تقویت ارکان ستادی دولت است .مهم ترین مساله درنو سازی سیاسی کشور  ان

 

است که بتوانیم قدرت را در جای خود جمع کنیم .اما سومین گام حل بحران مشروعیت است

 

.تفاوت این شیوه با ش یوه ی قبل (حل بحران نفوذی )ان است که برای حل  بحران    نفوذ

 

لازم است دولت به هر وسیله ای حتی به ضرب شمشیرو زور –قدرت خود را تثبیت   کنند

 

اما بر اساس  همان حروف که به سر ستیزه نمیتوان نشست و دولت نمیتواند برای همیشه بر

 

سر ستیزه تکیه کند  و کم کم بایستی منابع مشروعیت دیگری را پیدا کنند حتما   دولت هایی

 

که با قدرت نظامی کودتا بر سر کار می ایند سعی می کنند بعد از کودتا منابع     مشروعیت

 

بیشتری برای خود دست و پا کنند .مثلا عبدالناصر که دولتی کودتایی بود     پس از    مدتی

 

مشروعیت بالایی به دست اورد .بعضی از دولت ها  به ابزارهای دیگری    متوسل میشوند

 

مثلا را طرق توسعه سیاسی مشروعیت  به دست می اورند .حتی   ممکن است  دولتی  

 

بتواند به لحاظ ایدئولوژی برای خود مشروعیت ایجاد کند .یا اینکه یک انقلاب پیروزمند

 

برای دولت مشروعیت به ارمغان می اورد

ارمیا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:37  توسط آرش کمانگیر  | 

                                                                   بایسته های دموکراسی

      

                 دموکراسی به بعنوان  یک پدیده ی    اجتماعی و   نهاد                                                                                                                                                

 

                      سیاسی هر  چند  سابقه ی بس طولانی در جوامع بشری  

 

                      دارد ولی بصورت کنونی پدیده ی جدیدی است که قرون 

 

                      وسطی و  اغاز رسانس مجددا مورد توجه علما وفلاسف

 

                     سیاست   قرار  گرفته    است .هر  چند     مسقط الراس

 

                      دموکراسی رادولت شهرهای اتن و اسپارت میدانند  ولی

 

                     بنظر میرسند اندیشه تشکیل   حکومت  بر  پایه و  اساس

 

                     اراو خواسته های مردم حداقل  در  اندیشه های  متفکران

 

                     پیش از تشکیل  وجود داشته است .پرداختن  به  تاریخچه

 

                      دموکراسی خود مجال  دیگری میطلبد  که  از   حوصله 

 

                     این مقال کوتاه خارج است انچه  در این  جستار   مطمع 

 

                     نظر است  اولیه ترین و  اساسی ترین  رکن  دموکراسی ,

 

                     یعنی اگاهی است .اگاهی توجه  مردم  به  اینکه   اصولا 

 

                     ارای  انها  چه  تاثیری  در  سیاست های  کلان  مملکت

 

                     دارد رای  فرد  فرد  احاد  جامعه   چگونه   در  انتخاب 

 

                     رجال سیاسی که قرار است سکان هدایت  جامعه  را در 

 

                     اختیار  بگیرند  نقش  تعیین کننده ای  دارد   و  همچنین

 

                     منظور از اگاهی چیست ؟ ایا  منظور   اینست   که   در 

 

                     جامعه ای   درصد   زیادی   از  افراد  جامعه    دارای 

 

                     تحصیلات عالیه باشند می توان سطح اگاهی ان جامعه را

 

                     بیشتر از سایر  جوامع    دانست  ایا اگر  در   جامعه ای

 

                     بحث های سیاسی نقل محافل و   مجالس   خصوصی   و 

 

                     عمومی  باشد   میتوان  گفت  که  افراد  جامعه از  سطح

 

                     بالایی از اگاهی  برخوردارند ؟

 

    ارمیا       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:33  توسط آرش کمانگیر  | 

مقاله - در نقد دمکراسی

در          نقد              دمكراسي

                                                                                                                           همانطوريكه ميدانيم انتقادات زيادي از جانب علماي سياست بر نحوه حكومت دموكراسي وارد شده است يكي ديگر از انتقاداتي كه ميتوان عنوان كرد جبر خاصي است كه ذاتي دموكراسي است كه ذيلا به تفصيل بيان ميگردد از انجايكه اين موضوع اولين بار توسط راقم اين سطور تبيين ميشود البته كه خالي از اشكال نمي تواند باشد لذا از انديشمندان درخواست مي كنيم نظرات خود را در اين مورد بيان كنند .

 

 

1-      هر فردي از افراد جامعه كه در راه افكار و اهدافي خلاف ايده ها و خواستهاي ديگران قدم بردارد ولو اينكه برده به دنيا نيامده باشد بدون تحمل زجر و ستمي كه بر او وارد شود و اينكه نشانه مخالفت ازاو صادر شود محكوم به فنا و زوال است .

2-      در حكومت هاي دمكراتيك از آنجاكه درست تمام جنبه هاي زندگي مادي و معنوي جامعه را در اختيار مي گيرد از مطبوعات و اقتصاد و رسانه هاي گروهي  بهداشت و درماني و ساير جنبه هاي اجتماعي و حتي اخلاقيات جامعه آماد جامعه را طوري كه خود محتاج و نيازمند بار مي آورد به اين طريق به سوي خود كامگي و استبداد كشيده مي شود از طرف ديگر آماد جامعه از آنجاكه به نسبت تمام جنبه هاي زندگي خود از اقتصاد گرفته تا فرهنگ محتاج به حكومت مي بيند و حكومت را مسئول حل مشكلات خود مي داند . و احتياجات خود را از دولت انتظار دارند . دولت در صورت ناتواني از رفع اين احتياجات زير سوال و استيضاح مي رود و هر روز درمانده تر از قبل مي گردد فرانسو ارول مي نويسد : دولتي كه به اين ترتيب در برابر پاسخگويي به نيازها و درخواست ها قرار گرفته و توانايي انجام فردي ترين آنها را از دست داده بيش از پيش فاقد اختيارت و امكانات اعمال و اجراي حقوق خود گردد در حكومت دمكراسي در قبال دشمنان داخلي ناتوان تر است چرا كه در اين رابطه دشمن نيز به مثابه ساير آحاد جامعه داراي حق اعتراض و استيضاح و آزادي هاي بيان و انديشه بوده و بموجب قوانين موضوعه خود حمومت داراي حق دخالت در اداره جامعه خود است و اين حق طبيعي طرف را نمي توان ناديده گرفت ناچاراً حكومت دمكراسي نمي تواند به اين راحتي در قبال مخالفان و دشمنان داخلي ايستادگي كرده چرا كه هر گونه رفتار خشونت آميز با دشمن موجود زير سوال رفتن مشروعيت خود حكومت است . اين سعه ی صدر در مواجهه با دشمن ، طرف را جري تر نموده و بدين ترتيب همان حربه اي كه دمكراسي عليه توتاليتر علم كرده است عليه خود او بكار رفته و پايه هاي آن را متزلزل مي نمايد با گذشت زمان مسئوليت ها و تكاليف دولت بيشتر از اختيارات و امكانات او شده و زبان طاعنان درازتر و صدايشان كلفت تر  مي شود . در مقابل حكومت نيز براي اينكه بتواند در مقابل دشمنان داخلي و خارجي ايستادگي نمايد نياز به چنگ اندازي به كليه نهادها و در اختيار گرفتن كليه امور علي الخصوص اور اقتصادي . با در دست گرفتن مطلق اقتصاد ، محدوديت تراشي براي رسانه ها ، دولتي كردن رسانه ها به خصوص صداوسيما سعي مي كند كه سلطه خود بر جامعه را حفظ نمايد و روز به روز در مواجهه با مطالبات قانوني شهروندان نياز به در اختيار گرفتن مطلق كليه شئونات لاجرم تبديل به حكومت توتاليتر و كليت گرا مي گردد . كليه احزاب مخالف با ايدولو‍ژي حاكم را از صحنه سياست به كنار مي زند طاعنان را سركوب و حتي حذف نيز مي نمايد و اين ضرورت ذاتي حكومت دمكراتيك است پس از گذشت مدت زمان اندكي دمكراتيك ترين دولت ها پابه پاي مطالبات هر چه بيشتر مردم و فشارهاي احتمالي خارجي به توتاليتر ترين دولت ها مبدل مي گردد اين پروسه اي است كه لاجرم دامان همه كشورهاي دمكراتيك را مي گيرد تنها ترين راه حل بن بست ايجاد شده دگرگوني است و لازمه دگرگوني قدم اول تغيير قانون اساسي يا از طريق رفراندم و يا انقلاب است . گاه ديده شده است كه بعضي از دولت هخا در چنين بن بستي خود را مجبور به ايجاد فضاي باز سياسي مي نمايند و غافل از اينكه اين چاره نيز موقتي است چرا كه سطح مطالبات مرده را بالاتر مي برد دولت تنها از اين طريق تحصيل زمان پايداري خواهد كرد و آنگاه كه اين پروسه از نو تكرار مي گردد دولت بناچار فضاي سياسي را ملتهب تر از پيش مي نمايد و اين چرخه همچنان ادامه مي يابد تا اين كه دولت تبديل مي گردد به دولتي تماميت گرا كه تمام عناصر و شرايط تعريف شده براي توتاليتاريسم را داراست . حزبي واحد بر سر كار مي آيد و با ارعاب و سركوب سعي در بريدن زبان طاعنان و سركوب دشمنان داخل مي نمايد و با علم به اينكه با اينگونه تيشه در ريشه خود مي زنند ولي جبر تاريخي اراده را از هيات حاكمه سلب نموده و خواه و ناخواه خود با دشمنان خود همداستان مي گردد حلقه ياران داخل هيات حاكمه هر روز تنگ تر و تعداد به اصطلاح خودي ها هرروز نسبت به روز پيش كمتر و بر تعداد دشمنان افزوده مي گردد و به اصطلاح حركت اجباري شطرنج واري بر وضعيت حاكم مي گردد – وضعيت فعلي دولتيان حاكم بر ايران نيز دقيقاً با اين قسمت اخير اين هماني دارد . ياراني كه روزگاري خود از دشمنان استبداد و طاغوت گذشته بودند هم اكنون با گذشت زمان به حلقه دشمنان مي پيوندند . روشنفكراني كه زماني خود كلنگ زني حكومت جديد دستي داشتند هم اكنون كلنگ برداشته و بر پيكره فرسوده خانه از بيخ فرسوده مي كوبند . برادران مكتبي ديروز چون سروش و سازگارا ساز ناسازگاري مي زنند به خارج پناه برده و آنچه داخل حلقه تنگ هيات حاكمه مي گزرد را گزارش مي نمايند . بيشتر كساني كه دوره جواني دمكراسي را تجربه مي نمايند در وصف آن قصيده مي سرايند و آنگاه كه با گذشت زمان موي سپيد خود را در آيينه مي بيند موي سپيد دموكراسي را نيز مشاهده مي نمايند و خود از دشمنان جدي و سرسخت آنچه خود خواسته و ساخته اند مي گيرند با نگاهي گذرا به تاريخ سهل و آسان مي توان در اكثر كشورها علي الخصوص كشورهاي كمتر توسعه يافته و فقير فرهنگي اين پروسه نمود بيشتري دارد حال اگر خداي ناخواسته كشوري گرفتار فقر اقتصادي باشد اين پروسه سريع تر اتفاق مي افتد ولي در كشورهايي كه منابع معدني خدادادي داشته باشد دولت با توسل به درآمد هاي سرشار آن مدت زمان پايداري خود را افزون تر مي نمايد و بيشتر دوام مي آورد ولي بهر حال به راهي ميرود كه از پيش معلوم است و آن بن بستي است كه پس از طي جريان صدر الذكر گرفتار آن خواهد شد .

3-                  نقش روشنفكران دقيق وعميق در اين مرحله بيش از مراحل قبل عميق و پر رنگ تر ومسئوليت ايشان بيشتر است تا با تفهيم اين پروسه جبري به آحاد جامعه نقش كاتاليزور را در بهاچماز كشيدن حكومتچيان بازي كنند تنها مشكلي كه روشن فكران در اينگونه موارد با آن دست به گريبانند وجود اعتقادات سنتي و مذهبي در مردم است كه هم تيشه تخريب خانه از پاي بست ويران را كند ميكنند و هم زمان براي حكومت چيان تحصيل ميكنند پس چاره آن است نوك پيكان خود راقبل از هر اقدامي متوجه شكستن لوحهاي كهن سنت و مذهب نمايند تا راه رسيدن حكومت و گرفتار كردن ان در حركتهاي اجباري شطرنج وار هموارتر گرديده و حكومت خود با هر اقدامي كه ميكند ريشه هاي خود را هر روز سست تر و زمان سرنگوني خود با هر حركتي به جلو مي اندازد حال پس از بيان آنچه اتفاق ميفتد وآنچه اتفاق خواهد افتاد كه با كه با نصب العين قراردادن پروسه مذكور براحتي براي همه قابل پيش بيني است اينجاست كه بايد به بيان مشابهت حكومت به ظاهر دموكراتيك را با توتالاتاريسم نشان داد و هم به ياداوري نقش روشنفكران به صورت مفصل پرداخت كه ابتدا مشابهات اخيرالذكر را نشان خواهم داد و سپس به نقش روشن فكران اشاره اي خواهم نمود هر چند كه با عنايت به مراتب ياد شده ادمه مطلب خود از همين قابل مشاهده است و شايد نيازي به تفصيل مطلب نباشد ولي صرفا براي ان دسته از دوستان كه شايد اشنايي كمتري با فلسفه سياست دارند ذكر مختصري خالي از فايده نباشد .  

 

افشي

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:29  توسط آرش کمانگیر  | 


آغاز

مقدمه

قبل از هر سخنی باید بپردازم به این مطلب بسیار مهم و اساسی که همگان به آن معترفند .چراسهم ما در تولید تفکر ناچیز است ؟ من

به خود این جسارت را میدهم که بگویم سهم ما از تفکر صفر است

البته نباید از زحمات بزرگانمان که عمر شریف خود را مصروف

تحقیق و تفحص در زمینه های مختلف علمی فرموده اند ولی با این وجود به جایی نرسیده ایم . مراتب امتنان خود را خاضعانه اعلام نمایم .با

وجود همه اینها ما سهم مان از پیشرفت علوم بشری در زمینه های مختلف تا چه اندازه بوده است ؟ کدام تفکر را مثلا در باب فلسفه طرح

وتقدیم جهانیان کرده ایم . من نمی دانم چون ندیده ام . اینکه بزرگوارانی

نهضت بر حق ترجمه را زنده نگه داشته اند و دوام میبخشند خود بیانگر این واقعیت است . مطلبی را شنیده ام منقول از فرزانه ای که فرموده است حال که سهم ما از تفکر ناچیز است باید کمر همت به ترجمه کتب

ببندیم . حقیقتی است غیرقابل انکار. زحمات بی دریغ ایشان وهم فکرانشان شایان توجه ای بیش از اینهاست . ولی من گمان میکنم یکی از علل و شاید یکی از علل عمده این امر اینست که ما ایرانی جماعت ،به خود جرائت نمی دهیم که اگر تاملی در باب موضوعی نموده ایم مطرح نماییم شاید به درد کسی بخورد وشاید دیگری کاستی های آن را جبران

کند و به دانسته ها و داشته ها یی که عمده هم ترجمه است بسنده مینماییم . اگر کسی هم جسارت کند ومطلبی عنوان نماید البته تخطئه میشود .پس

اندیشیدن وابراز آن  خود جسارت میطلبد . من افراد جسور را دوست دارم . اگر بالفرض در اروپا هم همین گونه بود مسلما" سهم ایشان نیز همانند ما ناچیز بود ولی هرگز این گونه نبوده است برای مثال کشور آلمان به داشتن فلاسفه بزرگ مشهور است چرا ؟ چون طرح مطلبی جدید را تخطئه نمی کنند اگر کانت به بیان اندیشه های خود اجازه دارد در مقابل شوپنهاور معاصر وی نیز حق دارد که درزمینه  فلسفه کتاب بنویسد ودر همان دانشگاهی که کانت تدریس فلسفه مینماید ایشان هم حق دارد که فلسفه خود را تدریس نماید واین امر موقوف به اجازه کانت نیست باوجود اینکه شوپنهاور همانند بسیار دیگر از فلاسفه آن دیار مدرک دکتری فلسفه ندارد . (البته به خاطر نگارش کتاب جهان به سان اراده و اندیشه این مدرک به وی اعطا گردید ) در کشور ما وضع به طریقی دیگر است .پس نگفته پیداست که اندیشیدن و ابراز عقیده جسارت میخواهد وباید آن را داشته باشم . شکی نیست که این اندیشه قابل نقد خواهد بود .

آزادی بیان حق همه است و همچنین آزادی اندیشه ومن نیز به حکم اینکه

انسان هستم و همانند دیگران روی این کره خاکی در حال حاضر زندگی

میکنم به خود این حق را قائلم  همچنانکه مدافع آن هم هستم .

اگر درست به خاطر داشته باشم روزی مطلبی را تحت عنوان حرکت حقوق عنوان نمودم که البته به علت رعایت نهایت اختصار میتوانست مبهم باشد هم اکنون میخواهم به بسط آن به بپردازم .آنگاه معلوم خواهد شد که هدف از طرح آن مطلب چه بوده است ومیخواستم برهمان مبنا طرح کلی ای که در نظر دار م بنا نمایم . شاید در لابه لای مطالب اخیر

ودر پس زمینه آنها چیزهایی که نوشته ام برای علاقه مند ان آن مطالبی

عنوان نموده ام بنابراین تکرار نیازی نخواهد داشت . مطالبی همانند مبانی نظری حقوق بشر وجهان شمولی حقوق بشر وسایر مطالب در همین زمینه . دوست دارم همچنان این طرح کلی را به همان روال سابق

ادامه دهم اگر نفسی باقی باشد .شاید بعد از طرح کلی مطلب در نهایت،

بطور گذرا مطلب ارایه شود .

من موضوع را فقط از منظر نظم حقوقی مطرح خواهم کرد چراکه تنها

حقوق است که به لحاظ ارتباط همگان با آن به صورت ملموس ، قابل ادراک است برای همه البته .

والبته به ناچار از حقوق داخلی آغاز خواهم کرد .مطالعه حقوق وبررسی

آن بسته گی کاملی با تمام شئون اجتماعی وسیاسی دارد همانطوریکه منتسکیو بدان میپردازد . ولی من صرفا" به آنچه که میخواهم خواهم رسید وبررسی همه جوانب منظور نیست .مگر اینکه بخواهم چنان کاری

انجام دهم که نمی توانم .

ارمیا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:22  توسط آرش کمانگیر  | 

پدروپسر،پسروپدر

آری این چنین بود پسرم ،آری این چنین شد پسرم .پسرم من خود به تنهایی درمقام مدعی ومتهم ووکیل و قاضی می ایستم وفرشته کور عدالت رااستعانت میجویم وکلاه خود قاضی میکنم .روح مقدس عدالت را بر این محکمه حاضرمیخواهم وتلاش میکنم که در رای نهایی خود به حق داور

باشم .داوری سخت است وحال آنکه آدمی درامورسهل جایز به خطا خوانده شده است . اگرحکمم به صواب بود روحم آسایش ابدی را به گورقرین خواهد برد واگر به خطا بودم سزاوار نکوهشم .

قبل از آنیکه قاضی این محکمه رسما آغاز محاکمه ام را چکش به کوبد تعمید میدهم روحم را به روح القدس وتغسیل مینمایم پیکرم را تا از پلشتی جسم وروانم در این لحظه خطیر مصون بتوانم که بمانم اگر میتوان مصون بود از پیش داوری ها ،عرفا گویند موت قبل ان تموت .بمیر قبل از آنکه بمیری .داوری کن در حق خود به حق قبل از آنکه زمان داوری کند به حق درحق تو .پسرم در این محکمه تو غایب هستی اما چشمان معصوم تو بیناترین داورانند .جلسه علنی است وچشمان تو در غیاب تو

حاضرند چشمان تو بیناترین تماشاگران وبیطرف ترین هیات منصفه اند .ارمیا بدان که پدرت در این محکمه برای اولین بار زانوانش میلرزد ولی دستانش ،رعشه مادر زادیش را از یاد برده است . ببین که پدرت همچون همیشه پرصلابت است صدایش همچون همه محاکمات اش سکوت مظلوم

محکمه را درهم میشکند استواری صدایش مورچگان محکمه را خبردار می ایستاند .مجسمه کور عدالت لحظات سنگین این محکمه را به اجبار

به هوش میدارد کلام شاعرانه پدرت که از گرمگاه سینه برمیخیزد فضای سرد جلسه را سیلان میدهد ودررگ و پی ،سطوح خونمرده اشیا جاری میشود .اینجا برخلاف هر مکان جغرافیایی که پدرت لحظه ای پای بر آن گذارده است دیده میشود .صدایش شنیده میشود ومحکمه حضورش را به کمال درک میکند .پدرت تنها نقطه خغرافی کره خاکی را که لرزان زیر پای خود نمی دید دادگاه بود .آری پسرم پدرت تنها در دادگاه حرفی برای گفتن داشت تنهاوتنها در دادگاه درک میشد حضورش تحمیل میشد بر گرده آدمیان واشیا .سایه خود را بر زمین میدید وموکل اش را به زیر چتر سایه خود آرامش میداد .پس دلواپس مباش که در غیاب تو اندازه خردلی در حق تو اجحاف خواهد شد .پدرت در محکمه وضودار بود محرم بود محکم بود وزیرسایه خود بود بسیار کسان دیده ام ازقاضی ،شاهد،متهم،تماشاچی،کارشناس،وکیل وحتی فرشته عدالت که لرزش زانوانشان را در پستوی دستان اشان قایم میکردند ولی آنکس که تکبیره الاحرام گفته است و وضوساخته است سوگند خورده است که حق را بگوید اگرچه برزیانش باشد باکی از مظلمه خون سیاووشان ندارد چرا که به ایقان میداند که سخن حق را میگوید و نمی فروشد .نقیضه ای بر این گزاره گذاشت که وکیل حرف مفت زیاد میزند ولی مفت حرف نمی زند .کنون تاوان نقیض این گزاره را مردانه میدهد .باری سنگین بر دوش وجدانش گرانی میکند که آیا صواب بود که من این گزاره را به قیمت عمرم وعمرپسرم نقض نمایم .پسرم داوری سخت است . آنگاه که بر پرتگاه شک میرسی چشمانت بی اختیار بسته میشود وچشم بسته میگذری وپرتگاه را فرا پشت مینهی وچون واپس مینگری وحشت وجودت را درگرداب خود فرو برده است .چه سودی حاصل آدمی را که ملامت

زمانه را ونه زمان را بجان چشم بسته بخرد .زمانه داوری ناعادل است وزمان عادل ترین داورهاست چه بگویم که قوانین متغیر زمانه بر قواعدابدی زمان در همیشه تاریخ غالب است .پس پدرت به کدامین جنایت متهم است ؟ محکومیت محکومیت محکومیت لامحاله هست .چون زمانه برمن گذشت ومن آن نکردم که به کار آید .اعمال من بر ترازوی زمانه سنجیده میشود توبرحقی که متهمم کنی برجهالت .توبرحقی که متهمم کنی برجنایت .خیانت ،حماقت .دیدی پسرم قضاوت سخت است ولی برای من که معترفم هیچ قضاوتی سخت نیست .همیشه خستو بوده ام وهمه این را میدانند وشجاعتم را میستایند .اعتراف سخت است پسرم ولی اگر توان اعتراف داشتی جرمت سبک تر است .تو مرا تبرئه نخواهی کرد ولی بخاطرشجاعتم برمن ترحم خواهی نمود وچه شیرین است ترحم بر مجرمی که به جرم اعتراف نموده است .توبه کاری از پیش نمیبرد چون هرآنچه نبایستی در حق تو روا میداشتم رواداشته ام وتوبه من زمان را به عقب نخواهد برد .من دیگر هرگز بیست ساله نخواهم شد ولی به ترحم تو

امیدوار میتوانم باشم که بگویی .پدرم جنایتکاربود خائن بود جاهل بود .تواین حکم را بر مبنای زمامه ات صادر کردی ولی من همانند هر محکومی حق فرجام دارم وفرجام تا به انجام رسد زمان میبرد وزمان به عقب بر نمی گردد .من خلع سلاح شدم نه ؟دیدی قاضی لازم نیست .شاهددرکارنیست هرکس خود عادل ترین قضات است .من اشتباه نکرده ام من بیگناهم پسرم .توبه استناد قوانین زمانه محکومم کردی ولی داوری زمان شاید برله من باشد .درست است داوری زمان تو را به کار نخواهد آمد وبرای من دلخوشکنکی از باب تو ندارد اما از باب پسران دیگر ،دلخوش به داوری زمانم .پسرم من امروزم را ندیدم جاهل بودم خائن بودم احمق بودم جانی بودم نه خیانت ،جنایت سونیت میخواهد ومن آیا در حق خود و در حق تو سونیت داشته ام .نه نمی پزیرم هرگز این اتهام را نمی پزیرم .اگرچنین باشد پسرم تو نیز در هر حال جایتکاروخیانتکاردانسته خواهی شد از جانب پسرت .احمق بودم جاهل بودم ؟نه این اتهام برازنده من نیست .چنانکه برازنده پدرم نیز و تو نیز .اگر جاهل بودم احمق بودم چگونه میتوانستم بگویم که راه آنست که میبینم ومیروم .تونیزدرپناه این دفاعیه من مبرائی .پدرم همچنین .اگرمن جاهلانه کاری کرده ام پس دیوانه بوده ام و دیوانه مرفوع القلم هست .جاهلان چگونه دعوی رهنمایی نمایند که خود نمی دانند به کدامین ره سپارند .

فرشته کور عدالت را بگو پدرم میگفت دستمال ازچشمانت بردار وببین که جاهل خائن جانی احمق نمیتواند راه نماینده باشد جاهلان واحمقان بیراهه ازراه نتوانند تشخیص دهند وخائن وجانی به عمد بیراهه میروند ولی من عمدا بیراهه نرفتم کورنبودم که راه از بیراه تشخیص ندهم .لابدراهی دیدم که رفتم هرچند که زمانه چاهی در آن کنده بود .زمان پسرم چاهها راپرخواهدکردبساکاروانیان به تصور چاهی به راهی رفته اند که زمان آن را پرکرده است وجماعت در بیراهه از تشنگی تلف شده اند .گذرزمان به آیندگان خواهد آموخت که هم در آنجای زمانها قبل چاهی بوده است ورهبررهپویان به خطا نرفته بلکه زمانه چاه پرکرده است .باری این استدلال تو را آسوده خاطر کند که هرراهی که صراط دانستی بروی ودرگمان نباشی که اگر بر خطا روم رهپویانم تلف شوند .اگرغیرازاین باشد بدان که کس کاری از پیش نخواهدبرد که شک ودودلی ازرفتن رهپویان ممانعت کند و بشر مردابی ساکن و گنداب باشد .

امید دارم که به شجاعتم ترحم خواهی کرد وتسکین خواهم یافت .اگربرخطانبودم توخودراسعادت مند خواهی دانست .که پدرت این راه به خطا نبرد وتوخودبی وصیت من همان راه خواهی رفت .خوشا بر سعادت من اگر بیراه نرفته باشم ولی اگربرخطا بوده ام عفوآخرین خواسته من خواهد بود که منت است .عفوشده تبرئه نیست کرامت توست

که بزرگوارانه پدرت را ببخشی ونیزامیدتواگربیراه رفته باشی راه عمرت را .که پسرت به استناد قانون عفو توراعفونماید .چه کسی میداند که راهی که تو خواهی روی بیراهه نباشد ؟ اگرنیک بنگری نه مرا توان آن بود که پیشگوباشم ونه تو را .پس محکومیت من همانا احتمال محکومیت توست از جانب پسرت .اگربرخطابودم طلب عفو دارم .   

 ارمیا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:20  توسط آرش کمانگیر  | 

درود بر دوستان

میخواهم تمام مطالب نظری و فلسفی را در هر زمینه که باشد در یکی از دو ویلاگی که به همین نام دارم و علت وجودی این هر دو به یک نام نیز هست در یکی از این وبلاگها جمع اوری کنم از همه وبلاگهایی که دارم و قدیمی تر ها لطفا به وب مربوطه مراجعه فرمایید ضمنا پس از مدتی بالاخره موفق شدم سایتی راه اندازی کنم که به محض افتتاخ در همه وب ها اعلام خواهم کرد

سپاس از قلم دوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:14  توسط آرش کمانگیر  | 

 خوب شد مردی و ندیدی که چها بر این ملت مادر مرده می گذشت و می گذرد و خواهد گذشت .طبقات اجتماعی که وارونه شد ارزش های اجتماعی هم به تبع آن وارونه شد.لابد جامعه شناسان خوب میدانند که عواقب این پدیده شوم چه میتواند باشد .ریش و پشم که چندی پیش نشانه بدویت بود و عقب ماندگی ارج و قربی تازه و نیرومند یافت و ریش و سبیل بر باد رفته نیز لابد بی غیرتی ولامذهبی باید خوانده شود .تاریخ بیهقی تکرار میشد حسنک وزیر بردار کشیده میشد و مردم هورا می کشیدند .تاریخ شاهنشاهی با آن مخارج هنگفتی که روی دست وزیر مالیه گذاشته بود به هجری شمسی مبدل میشد البته با سلام و صلوات ، دهقان فداکار دیگر کمونیست بی خدا را نمی خواست .کمونیست را وقتی میخواهند که از فقر و فلاکت ،ایمانی ندارند و خدائی نمی شناسند .حکایت گرسنه خدا ندارد را به یاد بیاورید . تلمیحا".(میدانم توی کتابهای امروزی اینها را نمی نویسند بگذارید برای نسل جوانتر از خودم بنویسم .آورده اند که مسلمانی از گرسنگی و تشنگی مشرف به موت بود شیطان در هیبت آدمیزاد بر او متجلی شد و گفت :نان و آبت میدهم به شرط آنکه ایمانت را با من معامله کنی .مرد پذیرفت و قبلت را گفت . وقتی سیر خورد وآشامید از دادن ایمان به شیطان اجتناب کرد .شیطان بر آشفت که تو با من معامله کردی عهد به جای  آری .مسلمان گفت: آنچه به تو دادم در حالت گرسنگی و تشنگی ،موهومی بیش نبود و معاملت موهوم باطل باشد آدم گرسنه ایمان ندارد که معامله کند)دهقان وقتی صاحب نسق شناخته شد وهکتارها زمین بدست آوردوآقا و ارباب خود شد و دستش به جیب و دهان خود رسید کمونیست را میخواهد چه کار کند حالا که گرسنه و تشنه نیست .کمونیست هم مانند ناسیونالیسم دستمال کاغذی بیش نیستند که عنداللزوم بکار آید و سپس در گوشه انباری گرد و خاک می خورد .دهقان نمی دانست و نمی خواست بداند که کمونیسم چیست؟قومیت و ملیت چیست ؟به چکار می آید ؟ داس و اره و مشار و تبر بیشتر به بکارش می آمد تا (ایسم )های جورواجور .شب روز در زمین خودش کار میکرد با اهل و عیال و خانواده اش و روزی حلال میجست .وماحصل یکسال کار و تلاش برای معاش در مقابل آتش آفتاب را پیش حضرت آیت الله مجتهد مجتهدزاده مجتهدزادگان از دوده مجتهدان قرون ماضیه وحالیه و واسطه و آتیه میبرد و آن حضرت نیز خمسی را زیر پتو میگذاشت و ذکاتی را توی صندوقچه برای روز مبادا که مبادا روزی اسلام به خطر بی افتد و الباقی وجه را که حالا دیگر طیب و طاهر شده بود و مثل شیر مادر حلال میداد دست دهقان فداکار و دهقان با دست های پینه بسته الباقی پول خودش را میگرفت و زمهار زمستانش را می خرید و زیر کرسی لم می داد قلیانی چاق میکرد .حالا دیگر ارباب کوچولوئی برای خودش بود به شاه شاه بابا هم نمی گفت از هیشگی باکی نداشت الا از کمونیست جماعت ،مستشاران آمریکائی خوب می دانستند که پاشنه آشیل هر ملتی را چگونه هدف بروند یا رگ خواب امتی را چگونه ماساژ بدهند که خوابهای رنگی فراوانی ببیند .طویله که هم جای نگهداشتن اسب و استر و گاو و گوسفند بود و هم جای کرسی گذاشتن و هم در کور سوی چراغ پایه بلور نفتی درس خواندن اعجوبه هایی  را تربیت کرد که هاروارد اصلی نه تقلبی ،یا الازهر مصر مثلا و یا آکسفورد و سوربن هم نظیرش را بیرون نداده بود . نسلی طویله دیده ، روستائی ،شهردیده و شهر مانده و مدرسه شهری رفته که ذهنش تلنباری ازآداب و رسوم رعیتی ،روستائی، خرافه پرستی ،توده ای انقلابی ،شهری قرتی دیده ، دخترکان مینی پوش بوسیده ، و خدا خواه و خرما خور .مغلمه ای بیرون داد که گاه ملیت چی می شدند و گاه آزادی طلب ،شاهی یا مصدقی ،ناسیونالیست یا کمونیست،مکتبی غلیظ وانقلابی تندرو وتساهل گریزو مدارا پسند ،فتنه جو و فتانه طلب،سست پیمان سخت دل مشکل پسند آسان گسل.نسلی که مانندش را قاره کهن به خود ندیده و قاره سبز توان هضمش را ندارد .خربشو آدم نشو . پامنبری تخمه خر و تخمه خور سینماچی،داش مشدی شهری و ساده لوح روستائی ،جوجه فوکولی خانواده داراصیل ،خانزاده ای بیخوان ،دهقان زاده ای از جان گذشته ، نسلی که انبانی از همه چیزبود و هیچ نبود .نسلی پدیدار شد که گودزیلا وار بیل و کلنگ و داس و چکش بدست گرفت و ویران کرد این خانه آبادان ایران نام را . عقده های نسل های گذشته خود را که از قانون توارث به ارث برده بودند چون نارنجکی منفجر کردند و گسیختند رشته های عنکبوتی جامعه را . (اگر پرسیده شود به چه کار آید این رشته های عنکبوتی جامعه ناچارم بگویم که عزیز جامعه شناسی را نگاهکی بینداز ) طبقات و اقشار اجتماعی بهم خورد شاه فرار کرد .اصلاحات ارضی کار خود را کرد کاری کارستان . و همین نسل حرام خوار حلال پرست رشته کارها را بدست گرفتند و سر سلسله جنبان این رشته هزار توی پیچ و خم دارمثل روده آدمیزادان را دادند دست عده ای ریشوی عصا بدست و لمعه خوان ومکاسب دان . ملای مسئله گو ناخوانده شد مدرس و مهندس .حال خودت به تسبیح یسر حساب کن که چه خواهد شد ؟ مخالف عقاید پدر ، مخرب سنت های پیشین، سوسیالیست نوین ، مکتب فرانکفورت و مکتب زوریخ و وین ، نیهلیست از نوع امپرسیونیست ، ناسیونالیست ده ده قور قوت خوان ، آریائی اصیل،لر نه لنگ، کرد مکری سورانی،مادزاده ای از دیار دیاکوی خودمختاری خواه ،ملای مذهبی پامنبری، آدم فروش و مقام طلب و اپورتیونیست کلاش که حافظ اندر وصف اش به الکن اللسانی خود مقر است و این میان فرزندان طبقه متوسط که علی الاصول باید روشنفکر تربیت کند و تحویل جامعه دهد چه می کنند و چه باید بکنند ؟ گفتن لازم نیست دور و اطرافتان  را نظری بیندازید کافیست . آنان که وصف اشان گذشت جائی،میدانی به این نسل گمشده تاریخ ایران نداده و نخواهند داد . (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:6  توسط آرش کمانگیر  | 

نباشی در تاریخ گذشتگان و اثر آن برای آیندگان

انقلاب سفید – حزب توده – امریکا – نظام ارزش ها                        ص یک

قبل از آنکه چیزی بگویم بگذارید چیز دیگری بگویم وآن اینست که اصولا" نباشی در تاریخ  را ابن خلدون کشف کرد هر چند ایشان چیزهای زیادی هم گفت در کتاب مستطاب المقدمه ولی عمرش کفاف نکرد که الموخره را هم تالیف کند .باری بهر جهت این ابن خلدون از دوستان بسیار دوست داشتنی من است و واقعا بی شوخی اگر این ابن خلدون نبود بسیاری از علوم انسانی امروزه می لنگید پس لابد کشف بزرگی کرده که علوم انسانی نمی لنگد وقتی تاریخ گذشتگان را نباشی می کنیم اصول و قواعدی به دست می آید که در آینده میتواند بکار آید . دقت داشته باشید نگفتیم در آینده حتما" به کار خواهد آمد بلکه عرض کردم شاید اگر شرایط و اوضاع و احوال و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار باشند این قواعد و اصول یحتمل چراغ راه آینده اند . بلی قبلا هم از این جسارت ها و گستاخی ها کرده ام که با حکم کلی جناب پوپر هم عقیده نیستم . حالا جرمم هر چه هست مجازاتش را تحمل می کنم . می گویم آقای پوپر فرمایشات جنابعالی در باب فیزیک و شیمی و علوم پایه و ریاضی غیره جور در می آید ولی در علوم اجتماعی و انسانی سازگار نیست. جامعه مرکب از آدمیزاد است و این آدمیزاد هر یک خصایص و استعدادها و ویژگیهای منحصر به فردی دارد.بنابراین نمیتوان از راه قیاس حکم جامعه ای را در جامعه ای دیگر تسری داد. همین آدمی مفتول سیمی نیست که اگر حرارت ببیند منبسط میشود و در سرما منقبض، آدمی و ادمیان در شرایط و اوضاع و احوال خاص رفتارهای متفاوتی نشان میدهند. بنابراین اگر گفته حقیر که جسارت را بحدی رسانده که به دانشمند مشهوری چون پوپر خرده می گیرد، جرمی است نابخشودنی، می توانید مجازات کنید و حتما قبلا مسخرا هم بکنید. یک زمانی یادم هست که هر کس میخواست مشهور بشود اگر شخص بزرگ و مشهوری را تخریب میکرد مشهور می شد. خوب حالا هم میشود، همین کار را کرد و مشهور نشد. شاید هم گرفت و مشهور شدیم. خدا را چه دیدی. ولی یک نفر دانشمند دیگر بنام دیگر در ینگه دنیا نیز همین نظر را ارایه داد، البته با فرمول و حساب و کتاب، که اخیرا در روزنامه ای خواندم و بسیار محضوظ شدم که به هر حال قضیه متواتر شد و هم جرمی برای حقیر پیدا شد که این هم جرم هم وزن پوپر اسم و رسم دارد، پروفسور هایک. وقتی مقاله را خواندم شاخ درآورم، باور کنید باورم نمی شد. باری به هر جهت از اینگونه مسایل پیش پا افتاده بسیار پیش پا می افتد. ولی اگر حقیر تنها این حرف را زده بودم مضحکه عوام و خواص بودم که هیچ، بچه ها برام از این پرهای پرنده ها می چسباندند به ماتحتم. خوب گفتم که هایک هم می گفت. که بعله نمی توان از طریق قیاس برای جوامع انسانی احکام کلی صادر کرد و انتظار داشت که همان گونه هم جامعه به پیش برود. ولی در عمل دیده شده است که حقیر در آستانه چهل سالگی دیده است که بسیار اوقات اصول و قواعد گذشته واقعا راهنمای آینده می شوند و می توانند باشند چرا که نه اصلا مگر زندگی بشر همینطور الا بختکی است که میلیونها انسان بیاید در این ربع مسکون زندگی کند و بمیرد و زندگان از مردگان چیزی نیاموزند،این که نمی شود. باری به هر جهت مقدمه فوق را در باب ارزش المقدمه ابن خلدون آوردم و اما در باب چهارچوب اصلی این گفتار، گفتیم که چهاچوب پس یک چوب انقلاب سفید – چوب دوم نظام ارزش ها – چوب سوم حزب توده – چوب چهارم امریکا .این چهار چوب را میگذارم که روی آن سقف درست کنم وبر روی این سقف ، خانه دو طبقه بسازم ..... و الخ .حالا هی تو بگو این اباطیل یعنی چه ؟ چه ربطی دارد ؟ حزب توده کجا و نظام ارزشی جامعه کجا؟ الان عارضم به خدمت با سعادت که ربط دارد و خیلی هم ربط دارد هر چند به من مربوط نیست که این رابطه را بدانید یا نه ؟ باری سال 1320 بود اگر درست به خاطر داشته باشم – البته آن موقع به این کره خاکی نزول اجلال نفرموده بودم – بهر حال بسیت بود یا بیست و دو همین حوالی .شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتش تاران ( تاراننده ارتش با ارتشداران similar نشود ) در تلویزیون خانه های بزرگان و اشراف – همه که تلویزیون نداشتند – ظاهر شد و با بیانات غرا فرمود : ای مردم بزرگ آریائی صدای انقلاب شما را شنیدم و من هم با شما هم صدا شدم ( یا میشوم ) [ لابد بیچاره از اوضاع زمانه خود بی خبر بوده که چنین فرموده است .سالها پیش مردم این شعار را سر داده بودند ولی خوب در هر دوره ای ودر هر حکومتی عده ای بادنجان دور قاپ چینان هستند که پیرامون حاکم می پلکند و همچون عسس های دوران ماقبل قجر هر ساعت فریاد برمی کنند که شاه به سلامت باشد همه جا امن و امان است آسوده بخوابید که اوضاع بر وفق مراد است بیچاره شاه یا حاکم باتوجه به فرمایشات پیرامونیان که فرشتگان ،کروبیان و خر دزدان و قاپ چینان باشند خیالش مانند کف  کفش های بنده صاف و تخت میشود که اوضاع بر وفق مراد است و همچنان چندی حکومتمان پابرجاست و تهدیدی وجود ندارد حال آنکه از ماوقع و بیرون کاخ خبر ندارند .روزنامه ها و رسانه های گروهی که قیچی میشوند و اعلی حضرت نمی بیند و نمی خواند که بداند انتقاد و اعتراضاتی هست ولی این پیرامونیان خائن ماجری های بیرون از کاخ را آنطوری که واقعیت دارد گزارش نمی کنند ] باری داشتم میگفتم که شاه ایران صدای انقلاب هموطنان خود را شنید و با آن هم صدا شد و انقلاب سفید راه انداخت که خود حکایتی شد . حالا چه کسی این صدا را به گوش شاه رسانید ؟ خوب لابد رزولت بود یا کارتر ، بهر حال یکی از آن یانکی ها بود .رئیس جمهور امریکا به شاه هی سقلمه میزد که چه خوابیدی ، کمونیسم مانند سرطان بدخیم همه جا رخنه کرده و ریشه دوانیده است مملکت تو هم که صنعتی نیست کشاورزی است مثلا" و فئودالیستی است و محل خوبی برای رشد و نمو میکروب کمونیسم .کمونیست ها بخصوص توده ای ها میان توده نفوذ کرده اند و حرف های خطرناک میزنند .انقلاب .انقلاب . شاه یه هو دو متر پرید هوا که انقلاب !چه انقلابی ؟ چرا؟ دوباره دستمالش را بیرون آورد و گریه کرد که : مگه من پدر خوبی برای ملت نبوده ام ؟ چرا می خواهند انقلاب کنند ؟ چند کرور به تو پول دادم که شیر خشک بیاوری بدهی این بچه ها جوانمرگ نشوند ؟ خلاصه دست پاچه شد و دستش رفت به پاچه فرح خانم . فرح خانم هم نگاهی به شاه درمانده کرد و نگاهی تند به آمریکائی که برو بیرون .باری این طوری بود که شاه صدای انقلاب مردم را شنید . ولی به آمریک جماعت چه ؟ آنها چرا مخبر الدوله شده اند ؟ جواب ساده است از ترس گسترش بی هوای 

کمونیسم و الحاق ایران به جبهه شوروی مرحوم و دستیابی شوروی به خلیج طلائی فارس . همان که پطر کبیر وصیت کرده بود . توده هم عمله و اکره این امپراطوری بزرگ مارکس فقیر . توده توده دوست هم سهم خود را از قدرت می خواست و شاید همه آن را . البته که به ثمن بخس نادانی مردم کوره دهات و دهقانان شریف و گرسنه سابق . باری توده داشت بین توده با شعار های تکان دهنده ریشه می دوانید . آمریکا هم از بیم گسترش لین غده سرطانی به فراست افتاد که جوری این بحران را مدیریت کند که صد البته طبق روال سابق و لاحق منفعت خود را ششدانگ محفوظ نگهدارد . این هم از دخالت آمریکا و راپرت به شاه ایران . شاه نیز که از واژه انقلاب وحشت داشت و به دست و پا افتاده بود که نکند توده عوام ، فریب توده عوام فریب را بخورد و یک جا دستی دستی الم شنگه ای راه بیندازد که آن سرش  ناپیدا.

انقلابی که انقلاب مشروطیت  ، انقلاب کبیر و انقلاب اکتبر در مقابلش حکایت فیل باشد و فنجان . دوباره دست به دامان مستشار آمریکا شد . آمریک هم که مترصد فرصت بود تا توده را با اردنگی از ایران بیرون بیندازد و به تنهایی و راهنمائی انگلستان فعال ما یشاء ایران بشود رمل و اسطرلاب کردند و اصلاحات ارضی بیرون آمد چاره کار اصلاحات ارضی بود . هم توده احساس پیروزی میکرد و هم حزب توده . جای پا برای آمریغ هم که حسابی باز میشد از مهندس و سر مهندس بگیر تا سند نویس ،بنچاق نویس ،ثبات و ضباط که ببندد به ریش شاه ایران و هر چی بیکار است در ایالت های آن ور آب بیاورد ایران و هی پول بگیرد پاداش بگیرد حقوق بگیرد و اگر خزینه شاهی هم ته کشید اشکالی ندارد نفت میگیرد .نقد هم نداشت سر ایران سلامت سفته بدهد . برنامه این طوری ارنج شده بود که شاه اراضی خوانین را بخرد به نقد و بفروشد به نسیه به دهقان فداکار صاحب نسق و هی قبوض اقساطی صادر کند سر سال هم پول کشاورز را بگیرد و قبض اش را سوراخ کند . تمام شد به همین راحتی همه چیز یر به یر شد . دهقان پیروز این میدان شد و صدای انقلابش خوابید و خودش هم . توده هم که اینطوری لالائی اش خوانده شد و خوابانده شد . امریغ هم که مثل همیشه پیروز واقعی میدان شد . می پرسی چرا؟ خوب البته که نمی دانی میدانستی کار به این جاها نمی کشید . اصولا" زعمای قوم ما هرگز در بزنگاههای تاریخ نفهمیده اند چکار میکنند . نه اینکه فهیم نبوده اند هرگز قصد بی ادبی نیست میخواستم بگویم که نگذاشته اند که بفهمند کی نگذاشته؟ خود به نیکی آگاهید . همیشه راه را عوضی رفته اند حالا لوچ بوده اند یا کله پوچ دانسته نمی شود چرا که دانستنی ها بسیار است و دانایان البته در همیشه تاریخ کم پس نمی توان بیش از اندازه توقع داشت . بلی نمی دانستند که این بازی خطر ناک چه تالی فاسد هایی برای آیندگان دارد . زعمای قوم ،روشن بینان و منورالفکرها پیروز و شادمان از انقلاب شاه و مردم . آمریک کارش را کرد و الکش را آویخت و مثل همیشه تا بدین لحظه از تاریخ پیروز واقعی انقلاب سفید . امریکا سر انگشتی حساب کرده بود که ایران فعلا" تا چندی متکی به نفت است خوب نفت را که در کیسه داشتند بعد از نفت نوبت میرسید به کشاورزی که اینگونه آنهم به باد رفت حالا چرا به باد رفت ؟بماند برای بعد یا اینکه پازل خودتان باشد یافتید بنده را هم اطلاع دهید .صنعت هم که ناگفته پیداست یعنی زکی ؛ افتابه درست میکند که از ده تا یکی سالم بقیه سوراخ مثل سوراخ همه ...گلدان ها نه ؟ من خود شاهدم که قضیه آفتابه همان است که آمد و شهادت من رد خور ندارد هر محکمه ای باشد گواهی مرا خواهد پذیرفت .دیگر چه ؟ میماند این وسط مشتی خوانین ناراضی که با پول شیره مالی می شد و سرشان شیره مالیده شد مثلا" شعار داده میشد خوانین روشن فکر ما دسته دسته داوطلبانه اراضی خود را به دستان مبارکشان به نوکران دیروز و سروران فردا واگذار میکنند . خان دیشبی با نوکر خانه خود باید سرتقسیم نوبت آب گلاویز بشود و هزار ناتور بشنود . بلی به همین ترتیبات بود که دهقان فداکار شد آقا و سرور خود ، دستش به جیب خودش میرفت و اصطلاحا" دستش به دهانش میرسید چون درازتر شده بود .( البته گفته باشم ما مخالف نیستیم بترکد چشم حسود که نتواند ببیند که مردم ما دستشان به آستینشان میرسد ما بخیل نیستیم چه کنیم که نباشی این لفظ های نا تراشیده هم دارد ) پسرش را فرستاد ینگه دنیا که درس بخواند و پسر خان بزرگ هم مثل خود خان بزرگ پای منقل طلائی منست و با وافور دسته عنابی وزغال سینه کفتری بازی بازی میکرد و حکایت روزهای گذشته نقل میفرمود که آره پسرم روزگاری داشتیم داشتم میگفتم که همینکه از اسب پیاده شدم شاهینی دیدم نشسته بر تارک تپه گل آباد اندازه هیکل علیقلی نوکر کوشک پائین گلن گدن کشیدم و شترق سینه شاهین را شکافتم .همان و همان خان سر منقل غروب کرد و خانزاده هم راه پدر ادامه داد تا به نوکری نوکر زاده باباش رفت یا استوار بی اعتبار شد .چرخ فلک بازی ها دارد عمواوغلی .  گهی پشت بر زین گهی زین به پشت . کاری نمی شود کرد بیچاره خیام خواست کاری بکند ولی نتوانست و لاجرم همین مصرع فردوسی پاکزاد را چون تقدیر خود پذیرفت .

طبقات اجتماعی درهم ریخت .طبقه فرودست ،زبردست شد و بردست دوشین خدمت

مخدوم خود بر نتابید و گران شمرد نافرمانی وکارشکنی پیشه نمود و هی چوب لای چرخ پنچر کارها گذاشت که اعتراضی مخملی میکنم .گوربابای مخمل فروش .

آداب ادب عوض شد . شاه پهلوی پهلوی فرح خاتون نشست و به ذکاوت خود غزل ها سرود و بیچاره فرح شوهر محتضر خود را میدید که هذیان های آخر را سرمیدهد . نگران سرانجام خود و فرزندانش ، سلطنت را ولللش جان سالم بدر بردن شرط است . شاه نشست و نظاره گر این تحولات اجتماعی شد یا نشد .نممی دانم اگر شد چیزی نگفت ،حرفی نداشت که بزند .به قول یارو آش خاله اته بخوری پاته نخوری پاته . اگر هم داشت جرائت بیان اش را نداشت نشست تا مگر دستی از غیب برون آید و کاری بکند بلکه اوضاع بحال سابق بازگردد ولی منکه ندیدم آب رفته به کوزه برگردد اگر شما دیدید منتظر دست غیبی بمانید تا علف زیر پایتان بروید بیچاره بزی رو به قبله است . پسر علقلی که فرنگ درس خوانده و حقوقدان شده بود ادعای حقوق میکرد .شاه را در مقابل قانون برابر با دهقان فداکار میدانست و مطالبه حقوق بشری بر باد رفته خود را فریاد میزد .شاه شاهان بزرگ ارتشتاران راعامل بدبختی و عقب ماندگی و عدم توسعه یافتگی ایران خود میدانست . آره عزیزم استبداد همیشه علت العلل فقر توسعه ایرانی جماعت است و کارش نمیشه کرد چون گوئی سرنوشت محتوم این ملت است وتقدیر را نمیشود تدبیر کرد مگر خدای بزرگ خود اراده کند .  شاه در مقابل خود مردانی را میدید که داعیه قدرت دارند .سنگ ملت و ملیت را بر سینه میزنند .مردانی بالای منبر علنا" بی کفایتش می خوانند و مقاوله هایی را که شاه به آنها ملحق شده بود به سخره میگیرند .رک بگویم بی عرضه اش می خوانند و او حرفی ندارد که بزند .جرائت اش را ندارد که بگوید تو را به سیاست چه کار .موعظه ات را بگو ، مرثیه ات را بخوان ، مسئله شرعی که از دیشب هی ازبرش می کردی بگو و پول ات را بگیر صدقه ات را طلب کن و ...

والا میدهم توی همین میدان توپخانه دارت بزنند مثل آیت الله فضل الله . ولی کار از کار گذشته بود . توده تقلا میکرد که این پیروزی را وصله خودش بکند . شاه حیرت زده خودش را بانی این انقلاب بزرگ می خواند .مستشاران امریغ هم متر بدست اراضی مستعد زراعی ایران را قیچی قیچی کرده می بخشیدند به زارع صاحب نسق

هکتار هکتار ، گز گز، سهم سهم و وجب به وجب . اراضی بکر کشاورزی یکپارچه که کشاورز ایرانی به هر نام و عنوان ،ارباب یا رعیت میتوانست یکپارچه زیر کشت مایحتاج این ملت ببرد تا دست مان به طرف عثمانی دراز نباشد که گندم بده نفت ببر . مثل خرقه عمر تکه تکه شد و مثل فرش گلستان هر گوشه اش نصیب عرب بیابان گرد . زارع صاحب نسق که چانه می انداخت شش هکتار زمین باکره اش که از بلیط بخت آزمائی درآمده بود میرسید به وراث سر خور اش شش پسر شش دختر و دو زن ، ماشین حساب چرتکه بیاور و سهم هر یک را حساب کن .به هر کدام میرسد اندازه زمین فوتبال که ارزش ارزن کاری هم ندارد چه برسد ورثه اش کشاورز بشوند و از آن زمین بتوانند ارتزاق بکنند  پس لاجرم بلیط اتوبوس میخرند که بروند شهر و دست فروشی بکنند یا دعا بنویسند و فال بگیرند اگر هم نشد شهر کارهای دیگر میشود کرد گور بابای ده و دهاتی .برنامه تنظیم خانواده شاه نیز به سرنوشت خودش گرفتار شد و مقطوع النسل گردید . مردان را ابتر کردن و در دستگاه زنان دستگاه گذاشتن که بارور نشود کفران نعمت است هر آنکس که دندان دهد نان دهد . دو بچه کافی نیست علنقی یازده سر عائله دارد چرا علینقی مادر مرده باید مالیات بدهد که لوله اش را ببندند و گلزار خانم را بدهد دست این زنیکه قرتی که آیودی بگذارد مگر علینقی مرده است که نان خشک هم نتواند بدهد دست کلفتش که سق بزند .میبینی مشدی در کار خداهم دست میبرند این جماعت از خدا بیخبر . اداره آمار از سر شماری اولاد ایران ناتوان میشود .جمعیت مثل سوسک زاد و ولد دارد و گندم سیلو های مملکت کفاف یک ماهه ایرانی را نمی دهد .مشکلی نیست نفت بده گندم بخر . بنزین بخر که جماعت ده را به شهر برساند . مشدی زمین هایت را بفروش بیا شهر علیقلی هم شهر نشین شد اینجا پسرهات کار میکنند و زندگی میچرخد ده ماندی که چه . علیقلی دوچرخه هم خریده کجای کاری مشدی .ده دیگه عایدات ندارد زیر کوره آفتاب خودت و عائله ات را کباب نکن بیا شهر کباب بخور زمین دیناری نمی ارزد . برکت از زمین ها رفت . دو دست جوراب بفروشی پیاده رو از صد جریب زمین با صرفه تره . معرکه ای دیگر و معرکه گیری دیگر . بیا این هم از عواقب اصلاحات ارضی . برنده میدان کی بود؟ لابد ایرانی مادر مرده .

شاه مستعصل ، خاندان شاهی معترض این وضعیت و مسخره عوام . کجایی رضاخان که یادت بخیر .

 

محلل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 15:43  توسط آرش کمانگیر  | 

توتالیتاریسم چیست؟ به چه حکومتی میتوان توتالیتارسیت اطلاق کرد                                  ص یک

یکی از واژه های رایج در فرهنگ سیاسی که در مباحث سیاسی مورد استفاده قرار میگیرد توتالیتاریسم است از آنجائیکه این اصطلاح بیشتر مورذ استفاده قرار میگیرد و گاهی اوقات به معنای دقیق خود مورد استفاده قرار نمی گیرد و حتی دیده میشود که اشخاصی به اصطلاح مطلع نیز نا بجا از این واژه استفاده میکنند ونیز

میتواند در تحلیل سیاسی از یک وضعیت حاکم در شیوه حکومتی کشوری مورد استفاده قرار گیرد به تعریف و توصیف این شیوه پرداخته میشود .

توتالیتاریسیم در معنای لغوی کل گرایی و جمع گرایی میتواند معنا شود و شیوه حکومتی توتالیتاریستی نیز از این معنا دور نیست و آن تجمع قدرت سیاسی در اختیار یک گروه یا طبقه یا شخص میتواند باشد به عبارت دیگر تاریخ سیاسی کشورها را را اگر مورد بررسی قرار دهیم این شیوه ها قابل مشاهده هست .

برای استقرار این شیوه حکومتی شرایط و ویژگی های را بر شمرده اند که مجموع این شرایط و ویژگی ها در کل شیوه حکومتی توتالیتاریستی را نمود میبخشد .حکومت توتالیتاریستی نوعی از حکومتهای استبدادی و خودکامه هست که در آن شخص یا گروه یا طبفه به خصوصی تمام قدرت سیاسی رادر کنف اختیار خود دارد و البته که در این وضعیت مردم هیچگونه اختیاری در تعیین سرنوشت سیاسی و به تبع آن اقتصادی و اجتماعی خود ندارند باید توجه کرد که صرف وجود شکل سیاسی رایج پارلمانتاریستی و دموکراسی قابل مشاهده، نباید ما را منحرف نموده و با توسل به انتخابات فرمایشی موجود آن نظام سیاسی را جمهوری بدانیم چرا که توتالیتاریسم میتواند برای گمراه نمودن اذهان عمومی در داخل و خارج کشور به یکی از رژیم های سیاسی موجود متوسل شود و به اصطلاح قالب بگیرد این شیوه توانسته است برای حصول به انحراف اذهان عمومی خود را با نظام های سیاسی رایج تطبیق نماید و به شکل یکی از آنها درآید .

کلا" میتوان این شیوه را با ترسیم یک مثلث به شکلی واضح توضیح داد . قاعده این مثلث را شرایط این حکومت مینامیم و شامل این مختصات است ایجاد رعب و وحشت در جامعه از طریق ترور یا حذف مخالفین – حضور فیزیکی اشخاص در صحنه های مختلفی که از جانب حکومتچیان برپا میشود مانند راهپیمائی ها، میتینگ ها ، برنامه های مختلف اجتماعی ، برپائی آیین های سنتی و سیاسی  حتی انتخابات فرمایشی یا رجوع به همه پرسی برای مناسبت های مختلف سیاسی و غیره و نیز آئین های مذهبی که حاوی القاوتوجیه نظام برای آحاد جامعه هست .به طور کلی هر اقدامی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم به مردم این وضعیت حاکم را توجیه و برای حکومت مشروعیت سیاسی کسب نماید ممکن است که از جانب بازیگران سیاسی تجویز شود .ص دوم

ویژگی های این شیوه نیز در همان مثلث چنین میتواند باشد که قسمت میانی مثلث را تا نوک هرم آن به ویژگی ها اختصاص میدهیم و قسمت پائین آن عبارت خواهد بود از حزب واحد وبالاتر از آن ایدئولوژی واحد و در نهایت قسمت نوک هرم نیز مختص رهبر واحد خواهد بود به عبارت دیگر پس از تحقق و وجود شرایط قبلی که توسط حکوکت توتالیتاریستی، حاکم میشود نوبت به نمایش و بیان ویژگیها میرسد که شامل این عناصر خواهد بود . حزب واحد ،ایدئولوژی واحد و رهبر واحد . حال با تطبیق این شرایط و ویژگی ها میتوان حدس زد که چه حکومتی توتالیتاریستی محسوب میشود نمونه منسوخه این شیوه روسیه کمونیستی قبلی بود که این مختصات را میتوان به آن تطبیق کرد و از این دست حکومت ها .                                           ص سوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 15:9  توسط آرش کمانگیر  | 

قدرت از منظر صاحینظران و چگونگی آن در حکومتهای استبدادی

قدرت از مفاهیم مرکزی سیاست است . تعابیر گوناگونی از منظر صاحبنظران دارد مثلا ماکس وبر شاخص اصلی قدرت را در امکان تحقق اراده و خواست خود بر دیگران میداند . گودمن هرنس قدرت را توان تحقق منافع مینامد .والتر کرپی قدرت را توانایی یک بازیگر سیاسی در پاداش ومجازات دیگر بازیگران سیاسی توصیف میکند .بهترین شیوه تحلیل قدرت ، بررسی روند تصمیم گیری در یک نهاد سیاسی  است .قدرت پاسخ به این پرسش است که برنده .و بازنده هر تصمیم سیاسی کیست ؟ در حکومت خود کامه مرزی میان حکومت و قدرت نیست . لذا آن حکومت را قبیله ای نیز نامند زیرا تصمیم های مهم سیاسی تنها به سود هسته ای اصلی زورمداران و منافع اطرافیان آنها اتخاذ میشود . اما در حکومت قانون همه آحاد جامعه و یا اکثریت شهروندان اگر برنده هم نباشند لااقل از حقوق پایه ای خود محروم نمی شوند .

بنابراین با تحلیل فوق میتوان نتیجه میتوان گرفت که در حکومت های استبدادی نظیر شوروی کمونیستی سابق . شیلی سابق . آلمان نازی . یا حکومت های تئوکراسی سابق یا حاضر حکومت از قدرت متمایز نیست .میتوان با این توصیف هر حکومتی را داخل در این چهاچوب کلی قرار داد و ویژگی آن حکومت را سنجید و سپس بر اساس آن نتیجه گرفت که مثلا فلان کشور چگونه حکومتی دارد . حکومت های یا د شده نوعی حکومت قبیله ای بودند چرا که تصمیمات حکومت تنها به نفع خود و وابسته گان خود و ایدئولوژی موجود بوده است . توده مردم هرگز از منافع تصمیمات سهمی نداشتند بلکه منافع توده همیشه لگدکوب میشدند .

همان گونه که در از آغاز این حکومتها در وجود داشته است هیات حاکمه در خفا سیاست های خود را پیش برده است و آحاد جامعه از آنها غافل و بی  اطلاع مانده اند ولی در عمل شعار شفاف سازی سر داده اند و بدین ترتیب آحاد جامعه را با فریب و پنهان کاری چنین باور داده اند که هیات حاکمه پاک دست است و مردم نیز به پاکدستی دولتیان احسنت گفته اند . و گاهی که به هر دلیلی امر پنهانی غفلتا برای مردم آشکار شده است با توسل به سیاست های کلان خود که همان اصولی است که حکومتهای دیکتاتوری بر آنها مبتنی است موضوع را چنان لاپوشانی کرده اند و چنان وانمود نموده اند که توده مردم باور کرده اند که  این تصمیم نهانی چه نتایج و منافع آشکاری برای مردم داشته است و این فریب کاری در حکومتهای مبتنی بر اعتقادهای دینی مردم هم بسیار دیده میشود وهم به راحتی قابل لاپوشانی است . باید تصور کرد که با توجه به توصیف و تحلیل فوق کدام حکومتی استبدادی است .

ارشیا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 5:6  توسط آرش کمانگیر  | 

اندر باب اخلاقیات

قواعد اخلاقی کلی است .خشکیت خاص خود را دارد علت این انعطاف ناپذیری قواعد اخلاقی را اگر بخواهیم تشریح کنیم بر می گردد به دو جهانی بینی یا شناخت کلی متفاوت . بدین تعبیر که آنطرفی ها معتقدند که خداوند در وجود انسان موهبتی به نام فطرت به ودیعه گذارده است  و این فطرت خود به خود قائل به دو آفرینش متفاوت است خیر و شر این دو نیرو در وجود هر انسانی و هر وجودی حتی موجود است وظیفه فطرت این است که خیرها را تسبیح و شر ها را تقبیح کند و با این عمل انسان را از شرها برهاند و به جانب خیرها سوق دهد چنین نیروئی در وجود همه هست و چون همه مخلوقات به چنین معلم درونی مجهزند و عمل این معلم درونی در همه یکسان است پس طبیعی است که عملکرد آن نیز در همه یکسان است ونهایت این خواهد بود که هر قاعده اخلاقی که فطرت یک

انسان بدان حکم کند دیگری نیز به همان حکم خواهد کرد و لذاست که قواعد اخلاقی کلی است .کلی به معنی اینکه همه انسان ها لاجرم به همان قاعده باورمند خواهند بود .هر انسان سلیم الفطره ای که در محیطی سالم

پرورش یابد اذعان خواهد کرد که زنا شر است و ایثار خیر.

اخلاق گرای آنطرفی در همین نکته با اولین نسبیت مواجه میشود چرا که از خود میپرسد که اگر عکس قضیه یاد شده را تصور کنیم آیا نتیجه باز همان خواهد بود ؟ یا مطرح میکند که آیا همین قواعد اخلاقی برای همه انسانها در هر سنی یکسان است ؟ آیا حالات روانی انسانها در همه شرایط زمانی و مکانی همانند هم هست ؟ یا اینکه بسته به شرایط متفاوت است برای مثال آیا حالات همه انسان ها در مهمانی عروسی یا در مراسم عزاداری یکی است ؟

چنین اخلاق گرایانی معتقدند که سرچشمه این کلیت از یک مسئله اجتماعی – اقتصادی نشات گرفته و به مرور زمان کلیت و خشکیت یافته است و هیچ ارتباطی با فطرت ندارد .انسانهای اولیه البته از نظر قدرت فکری و کنترل امور دارای استعدادهای متفاوتی بودند آندسته که بیشتر به زندگی و مسائل مرتبط با آن اشراف داشتند به عبارت دیگر حساب و کتاب امور دستشان بود به تفکر و تجربه دریافته بودند که با طرح یکسری مطالب – که بعدا اخلاقیات نام گرفت – بهتر میتوانند از بیشترین

امکانات زندگی استفاده کنند و به جای توسل به زور بازو که پیشتر یگانه

منبع دارا بودن نعمات زندگی بود با اعلام پاره ای از مسائل به نام خوب و بد منافع خود را بهتر محفوظ خواهند داشت در حالیکه زور بازو همیشگی نیست و طبیعه با گذر زمان و کهولت سن یا پدید آمدن اشخاص زورمند دیگری از حاشیه امنیتی پایینی بر خوردار خواهد بود .آنان در پس هر اعلام اخلاقی در پی یکسری منافع بیشتر وسهل الوصول تری برای خود بودند در ضمن همین قواعد اخلاقی پلیس جالب و بی هزینه ای برای آنها خواهد بود چرا که توسل به زور همیشه مورد تقبیح دیگران خواهد بود و در هر لحظه امکان دارد که با استفاده از غفلت آنان یا همدستی با هم منافع ایشان را در معرض تهدید قرار دهد اما نیروی اخلاقی امری درونی است وهمیشگی میباشد و بنابراین برای همیشه میتواند منافع آنان را تامین کند و برای پایداری آن ، چاره ای اندیشید وهمین قواعد را به نیروئی متافیزیکی و ماورائی منتسب نمود و خوب را خیر جلوه داد و بد را شر . حال با پوشاندن لباس مذهبی به آن آسوده خاطر به تحصیل منافع هرچه بیشتر پرداخت به مرور زمان البته که این وضعیت ادامه می یافت و حتی به غلظت آن نیز افزوده میشد تا ضمانت اجرائی هرچه نیرومند تر داشته باشد .دیواری که بدین ترتیب دور منافع خود میکشید نا شکستنی و نفوذ ناپذیر بود این را از مدرسه تجربه به راحتی میشد آموخت و انسانهای توانا از نظر فکری که در خدمت این اشخاص بودند و آنها هم به مصلحت میدیدند که اگر از کسان این افراد باشند بهتر از آن خواهد بود که گرسنه باشند و در جبهه ضعفا قرار بگیرند چون ضعفا نمی توانستند که به اینها غذا بدهند که  برایشان فکر بشود . همیشه توانگران نوکر و بنده و خادم ومحافظ داشته اند حتی اربابان دیروزی این دیار هم تفنگ چی و بادی گارد برای خود استخدام میکردند بنابراین قابل قبول خواهد بود اگر بپذیریم که قواعد اخلاقی ناشی از طرز زندگی وشرایط اقتصادی حاکم بر گذشته گان ما به مرور نظج یافته و به ما رسیده است . این موضوع البته برای خیلی ها قابل قبول خواهد بود همانطوریکه فلاسفه سودانگر نیز اکثرا به همین نتیجه رسیده اند .شاهد مثال فراوان است .انگلس یکی از این هاست . این اخلاقیات با گذشت زمان و قبول آن از طرف اقویا و ضعفا کلیت یافته و هر انسانی که بعدها پا به عرصه گذاشته پیرامون خود این ها را دیده و احساس کرده است وحتی اگر برای وی قابل انتقاد بوده ولی با گذشت زمان در فکر وذهن او رسوب گذاشته است و بعنوان اصطلاحا ملکه اخلاقی درآمده

و همیشه در مقابل هر چرائی برای هر قاعده اخلاقی برای خود گفته است که اگر اینگونه نبود پدارنمان اینطور رفتار نمی کردند . همانطوریکه در مذاهب و ادیان یکتا پرست آمده است وقتی ابراهیم برای مثال بت ها را میشکسته است میگفتند که خلاف رفتار پدرانمان است و متهم اش میکردند یا محمد وقتی بت پرستی را شرک میدانست بسیاری از اعراب آن را خلاف آداب و رسوم و قواعد پدارن خود میدانستند و با مخالفت میکردند همه اینها مثال است میتوان مثالهای امروزی بسیاری

برای این موضوع مطرح نمود در  هر کجای این کره خاکی . این روند ادامه می یابد و به حدی میرسد که هر کس مطابق این قواعد رفتار میکرد

از نظر مردمان آنروزگار ستوده میشد همان گونه که هم اکنون میشود .

آنطوری رفتار کن که انتظار داری دیگران نیز بهمان عمل نمایند ( البته این گفته کانت برای وضوح بیشتر آورده شد و ما در مقام بیان عقاید ایشان در این باب نیستیم هرچند که وی نیز به عقلی بودن آنها اعتقاد دارد ومبتنی بر فطرت نمی کند با تفاوتی که عند اللزوم خواهیم آورد)

حال واقعیت هر چه باشد و اینکه ما عقاید آنها یا اینها را قبول داشته باشیم توفیری در نتیجه نخواهد داشت چرا که امری است واقع که انجام گرفته و قبول یا انکار آن از جانب من یا دیگران در آنچه پیشترها اتفاق افتاده تاثیری ندارد ولی نتیجه آن است که بسیار هولناک است میپرسید چگونه

؟ البته واضح است مگر نه این است که تارهای نامرئی این اخلاقیات هم اکنون پیرامون من و شما پیله کرده و ما را توان شکافتن این پیله ها نیست و لاجرم محکوم به سرنوشتی محتوم هستیم . البته باید گفت که در این میان هستند اشخاص منفرد یا مجتمعی که در صدد رهایی از این تارهای محکم هستند برای نمونه فلاسفه ای چون نیچه و امثال ایشان یا گر.وه های اجتماعی چون هیپی ها ،رپی ها و غیره که در تاثیر اولی ها بر فرهنگ امریکا خصوصا و سپس بر غرب غیر قابل انکار است حتی سایه ای از آن بر ایجای نیز افتاده بود و گروه های امروزی که هستند

غرض من از ارائه این مطالب ، گفتارهایی است که بر این مبنا خواهم آورد . این تارها را کسی نمی تواند به یکباره بردرد چراکه گفتیم به گذر زمان بوجود آمده است و گذشت ایام میخواهد ولی سهم داشتن در هر رهایی لذت بخش است .

فرهود فرجاد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 17:44  توسط آرش کمانگیر  | 

جایگاه روشنفکران در انتخابات ایران

عنوان مقاله : جایگاه روشنفکران در انتخابات ایران

گفتار زیر خلاصه ای است از مقاله ای مفصل با عنوان یاد شده .

مقاله به مطالعه ای تحقیقی و تحلیلی از مقدمات و علل پیدایش مشروطیت در بستر تاریخی خود و ایجاد و احداث پارلمان و انتخابات از آغاز آن تا کنون می پردازد .

در این مقاله تا جایی که معلومات قلیل راقم این سطور اجازه می دهد تلاش شده است نقش روشنفکران در پیدایش و تکوین مشروطیت و استمرار آن تا حال حاضر مورد نقد و بررسی قرار گیرد . بدیهی است سر و ته کردن چنین تحقیقی صفحات زیادی را می طلبد که سیاه شود . با دیدی بی طرفانه عملکرد روشنفکران ، کژ راهه ها ، کج راهه ها ، بی راهه ها ، چاه ها و چاله های تاریخی که روشنفکران را به اختیار یا بی اختیار به سمت و سوئی سوق داده است که بسا ایشان را به جای منزل مقصود به محمل نامقصود و نامسعود کشانیده است و چه هزینه ای که توده از این بی راهه ها و کژراهه های آقایان منور الفکر متحمل نشده است .

بنابراین ناگفته پیداست که بررسی عملکرد یکصد ساله روشن فکران مجال بیشتری می طلبد ای بسا رساله ای جداگانه پرداخته تواند شد باری به هر جهت مختصری از این معضل و معلول نامه بصورتی گذرا به خواسته دوستان جهت مشاهده و مطالعه تقدیم می گردد اصل مقاله در جراید کثیرالانتشار مرکز ارائه خواهد شد .ضرورت ارائه خلاصه ای از آن به علت تقارن با ایام انتخابات با صلاحدید اکابر یاران تهیه و ارائه می گردد بدیهی است به علت رعایت اختصار نکات مبهمی یحتمل وجود خواهد داشت که خوانندگان عزیز می توانند به منابعی که در پایان متن خواهد آمد رجوع فرمایند .

می دانيم که تعدادی از تحصیل کردگان فرنگ پس از مراجعت به ایران و مشاهده عقب ماندگی این کشور که خود نتیجه عوامل بی شماری همچون فقر اقتصادی و فرهنگی ، استبداد حاکم ناشی از سلطنت مطلقه ی شاهنشاهی بود و نیز فقدان محاکم به شیوه ای که در اروپا دیده بودند به فراست اصلاح اوضاع زمانه افتادند علت العلل همه نابسامانی های موجود را در فقدان قانون ، استبداد حاکم می دیدند و تصور می نمودند که اگر همانند ممالک اروپایی ، قانونمداری و قانون محوری بر فضای پر هرج و مرج اوضاع از یک طرف و قدرت نامحدود سلطنت از طرف دیگر حکومت کند لجامی بر دهنه توسن سرکش قدرت و نظمی بر اوضاع نابسامان با حاکمیت قانون بوجود خواهد آمد . بنابراین با تاسیس روزنامه ها ، میتینگ ها و با توسل به هر طریقی که مصلحت می دیدند فکر تصویب قانونی که مصوب نمایندگان توده باشد ، بر اذهان مردم نشا کردند . از آنجایی که روحانیون ارتباط نزدیکی با توده عوام الناس داشتند و موقعیتی که اینان با اتکا به ایمان مردم که در طول سالیان متمادی به دست آورده بودند ، انگیزه ای شد برای آنکه منورالفکرها که از طریق روحانیون و با استفاده از نقش موثر اینان فکر تاسیس مجلسی برای تصویب قوانین را به مردم القاء نمایند و در کنار جراید و میتینگ ها از نقش برجسته روحانیت نیز در تعمیم این تفکر استفاده نمایند هر چند نقشه فوق به بار نشست و با همیاری این دو قشر روشنفکران و روحانیون ، مشروطیت و مشروطه خواهی نتیجه داد ولی عاقبت آن شد که گروه دوم از این طریق به نقش خود در رهبری توده آگاهی یافت و با دور زدن منورالفکرها ، مشروطیت را به نام خود به کرسی نشاندند و مقررکردند که پنج نفر از علمای طراز اول بر مصوبات مجلس نظارت نمایند تا قوانین مصوب مجلس در حدود شرایع اسلام و بر مدار اسلام باشد (شورای نگهبان خود ریشه در این تفکر تاریخی دارد) بدین ترتیب به مرور زمان نقش روحانیت در رهبری مردم پررنگتر و در جناح مقابل (روشنفکران) کم رنگتر شد و گروه اخیر هرگز نتوانست نقشی را که خود به روحانیت داده بودند پس بگیرند روحانیون نیز با آگاهی یافتن به این قدرت خود هرگز عرصه را برای روشنفکران باز نگشودند و اجازه میدان داری را به اینان ندادند .

هر چه بود مشروطیت بر پا شد قانون اساسی و سپس متن آن به امضای دربار رسید و مجلس با نظارت علما و مجتهدین یاد شده در امور مختلف قوانینی وضع و تصویب نمودند . در جبهه روشنفکران برای برجسته تر کردن نقش خود نقشه های زیادی طرح شد که هرگز در عمل نتیجه نداد همچون القای تفکر سکولار ، تلاش در لائیک کردن قانون اساسی ، تشکیل احزاب و تبلیغ افکار الحاقی . دربار نیز در کنار این گروه گاهی به ظاهر و گاهی در خفا در محدود کردن نقش روحانیت از هیچ تلاشی دریغ نورزیدند ولی آقایان منورالفکرها بدجوری قافیه را باخته بودند . رابطه ایمانی موجود بین مجتهد و مقلد نیز سدی نفوذ ناپذیر برای روشنفکران ایجاد کرده بود که رابطه روحانیت با مردم را تداوم می داد حتی احزاب کمونیست علی الخصوص بعد از پیروزی سوسیالیست ها به تراز روس ، که جان تازه ای گرفته بودند نتوانستند با تمام تقلای خود از نقش روحانیت بکاهند و بر رابطه خود با توده استحکام بیشتری بدهند . تنها حزب توده در مناطق محدودی از جغرافیای ایران از جمله آذربایجان توفیقاتی بدست آورد و توانست رابطه محکم تری با توده دهقانان و کارگران داشته باشد ولی این رابطه نیز با قدرت گرفتن حکومت مرکزی چون یخی در برابر خورشید آب شد و از بین رفت چرا که این رابطه هرگز به اعماق درون انسانها نفوذ نکرده بود در حالیکه رابطه روحانیت با مردم رابطه عاطفی تر و محکم تری بود و به عبارت بهتر سر منشاء این رابطه از درونی ترین اعماق تک تک مردم با روحانیت بود و این چیزی نیست که به راحتی بتوانند از اذهان زدود . حکومت پهلوی می خواست با قهر و غلبه و به زور الحاد را بین مردم ترویج نماید با سیاستهای غلطی که البته ناشی از منورالفکرهای درباری بود برای نمونه می توان کشف حجاب را نام برد که نتیجه ای جز ناکامی به بار نداد و حتی بر تعمیق روابط مردم با روحانیت افزود به عبارت دیگر این سیاست نیز نتیجه کاملاً معکوسی برای دربار بوجود آورد . در این رهگذر تعدادی از روشنفکران منزوی شده و در انزوای خود و در سردابه های الکل یا گرمخانه های منقل بر غنای کتابهای ممنوع الانتشار هنری افزودند تعدادی دیگر از این روشنفکران بر رج عاج نشستند و بر آب رفته و کوزه شکسته فاتحه خواندند و فتح نامه ها سرودند .

تکبر و خود بزرگ بینی به دیده تحقیر به توده نگریستن همچون نگاه کردن عاقل به سفيه آفت دیگری بود که گریبان گیر تعدا کثیری از آقایان شد و هرگونه رابطه خود را با مردم بریدند و دم درکشیدند به امید اینکه کتابهای بیشتری تخم بگذارند . پاره ای دیگر نسخه هایی پیچیدند که نه تنها توده را به بی راهه برد بلکه در نهایت باعث بدنامی این گروه نیز شد البته اتهام بیگانه پرستی ، وابستگی به بیگانه و ارتباط با فراموشخانه فراماسیون نیز همواره از طرف جناح مقابل (روحانیت) به رئیس منورالفکرها بسته می شد که البته نتیجه بخش هم بود و توده مردم همواره به دید بیگانه و اجنبی به روشن فکر جماعت نگاه می کردند در چنین شرایطی البته که مردم به گفته ها و نوشته های روشنفکران التفات درخور نمی کردند . آخوندها که خود توسط همین منورالفکرها به نقش خود در رهبری مردم پی برده بودند هرگز حاضر نشدند جایگاه خود را به بیگانه پرستان – به لسان خود البته- واگذار کنند و تر و خشک را به یک آتش می سوختند روشنفکران درباری و روشن بینان صالح و صادق را به یک چوب می زدند و حاصل آن شکاف و فاصله عمیق بود که قبل از انقلاب ما بین توده و روشن فکر و عوام و خواص ایجاد شده و همین طرز تفکر بالاخره کار خود را کرد و با وجودی که هیزم انقلاب را روشن فکران صداقت پیشه روشن کردند خود نیز به همین آتش سوختند تعدادی جلای وطن کردند و عده ای نیز هم اکنون سالهاست که در زیر خاک یا در روی خاک پوسیده یا می پوسند . پس از انقلاب همان ریشه عمیق ارتباطات توده با روحانیت هرگز مجال و فرصت رشد و بالندگی و ایجاد ارتباط با توده مردم را به روشنفکران نداد و روشنفکر جماعت در حاشیه ماند همانطوریکه قبلاً هم در حاشیه مانده یا به حاشیه رانده شده بودند . طبیعی است در چنین وضعیتی و با آن تبلیغات ممنوعه که از روشنفکران در ازهان مردم تصویر شده بود روشن فکر جماعت نتوانست آنطور که باید و شاید تاثیر گذار باشد . البته بیم جان و سایه چوب تکفیر هم همچنان بر سر روشنفکران همانطوریکه در گذشته بود و امروز هم هست و تا چنین وضعیتی حاکم است خواهد بود .

با پیشینه یاد شده کار به جایی کشیده است که فرزندان روشن بین و آگاه این سرزمین در همه تغییر و تحولات اجتماعی در حاشیه مانده یا رانده شده اند و در عوض عذه ای بی مایه روشن فکر نما که عمق تفکرشان و معاملاتشان نیم بند انگشت کوچک نیز نمی شود در همه عرصه ها میدان داری می کنند جائی که ژرف اندیشان ، درد شناسان ، درمان بخشی ، باریک بینان دلسوز که برخاسته و انگیخته همین جامعه اند در متن همین مردم زاییده و بالیده اند در گوشه ای نشسته و نظاره گر گروهی مدعی پرطمطراق اند که با شعارهای دروغ شعور خود در عرصه مختلف اجتماعی و بخصوص انتخابات قد علم کرده و داعیه دار اندیشه اصلاح گری و اصلاحات طلبی شده و همانطوریکه گذشت میدان داری می کنند در حالیکه نه می دانند چه بگویند و نه می دانند چگونه عمل کنند و فردای انتخاب نیز در راه همان اسلاف خویش گام برمی دارند که اکنون از همین رای به نام و نانی رسیده اند و با بالا رفتن از نردبان انتخابات و دموکراسی قدرت را دو قبضه در کنف اختیار خود دارند . کوته بینی اینان در حدی به وضوح آشکار است که عملکردشان گویی آنست و عدم صداقتشان . حتی آزادانه و بدون واهمه جرات و شجاعت بیان افکار خود را ندارند در حالی که همان گوشه نشینان و به حاشیه رانده شدگان که صلاحیت و لیاقت آن را دارند که مصدر امورات عالیه مملکتی باشند اگر عرصه و مجال عمل و کنش اجتماعی داشته باشند که هرگز نداشته اند و اگر به همین منوال ادامه یابد نخواهند داشت البته وضعیت بهتر از این و صد مرتبه والاتر از این داشتیم ولی هرگز چنین مجالی به آنان داده نشده و داده نخواهد شد. و همواره به لطایف الحیل و به بهانه های بی اساس و تهمت های ناروای بی دلیل در گوشه دوستاق ها می پوسند و خواهند پوسید. یا در سینه گورستان خوابیده اند و باز خواهند خوابید و نتیجه آن خواهد شد که هم اکنون می بینیم. چه باید کرد؟ و چگونه؟ پاسخ. کلام آخر و آخرین کلام ما خواهد بود. در این گفتار که صد البته روشنفکرانمان قبل از هر عملی می باید به ایجاد ارتباط با توده عوام همت بگمارند اما چگونه و از چه راههایی، آن هم تحت سیطره استبداد حاکم و فضای ملتهب و هوای مسموم که حتی اندیشیدن جرمی است نابخشودنی ، نمونه اش وبلاگ نویسانی که هم اکنون به جرم وبلاگ نویسی؟! در گوشه محبس گرفتارند. نا گفته نماند که همین جو به نحوی همیشه در گیشه تاریخ ایران نمایان است وقتی نشریه ای تنها بخاطر کاریکاتوری توقیف می شود آن هم توقیف های غیر قانونی و بدون حکم ، بدون قانون و به صورت فله ای. باری به هر جهت ایجاد رابطه عمیق، نزدیک و ناگسستنی فی مابین روشنفکران و توده عوام امری است ضروری که بدون آن هیچ متفکری ره به جایی نخواهد برد. ایجاد چنین رابطه ای البته ابزار و لوازمی دارد که از جمله آن وجود تشکلهای مدنی (ngo) ها، وجود احزاب و جمعیتها هر چند بدون مجوز، گروههای طرفداران حقوق بشر، رسانه های سمعی و بصری که البته همه اینها در حکومتهای توتاليتر محکوم و محدود است. ولی می توان با همفکری، همکاری و ایجاد مودت بین روشنفکران و کانالیزه کردن اعمال و تحرکاتش در مسیری واحد به سرنگونی دیکتاتوری منجر شود فضا را کمی بازتر و قابل تنفس تر نمود.

 

ارمیا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:55  توسط آرش کمانگیر  | 

ادامه

در جوامع دیگر یکی از عوامل اصلی کنترل وجود سیستم کنترلی از جانب مردم است بدین ترتیب که مردم نیز میتوانند هیات حاکمه راکه منتخب خود ایشانند از طرق گونان کنترل نمایند .این کنترل یا به صورت غیر مستقیم از جانب نمایندگان مجلس صورت میگیرد که سیستمی بسیار موثر و مفید است .بدین ترتیب که نمایندگان مردم اختیار دارند در همه زمینه ها دولت را مورد سئوال و استیضاح قرار دهند .البته شاید گفته شود که در قانون اساسی ما هم این شیوه از کنترل پیش بینی شده است که در ادامه پاسخ خواهیم داد وشیوه دیگر کنترل مردمی به صورت مستقیم پیش بینی شده است و آن با تشکیل احزاب یا تشکل های مردمی مختلف (ngo ) ها تحقق می یابد و نیز از طریق مطبوعات کاملا آزاد مردم به راحتی میتوانند عملکرد دولت مردان خود را مورد نقد و انتقاد قرار دهند هرچند در قانون اساسی ما این طریقه نیز پیش بینی شده است ولی با استثنائاتی که در قانون برای مطبوعات وجود دارد و همه گان به آن اشراف دارند در عمل این شیوه کنترلی نیز

بسیار محدود وحتی غیر ممکن است . بنابراین با توجه به همه مراتب یاد شده ،قابل تصور است که چرا شاهد این همه نابسامانی در امورات کشور هستیم .

حال بر میگردیم به سر مطلب اصلی یعنی وجود نابسامانی در تشکیلات قضا .

با لحاظ کردن مراتب بالا رسیدن به حق و حقوق خود امری بسیار دشوار مینماید

همین مسائل باعث میشود که دارنده حق به طرق ناسالم متوسل شود وبیشتر دنبال

اشخاصی باشد که با قاضی پرونده اش روابط حسنه دارد وبا میانجیگری ایشان که گاهی مخارجی هم برای شخص دارد به حقوق خود برسد و میدانیم که در چنین وضعیتی هم اشخاص یاد شده و به اصطلاح کارچاق کن به نوائی میرسند که شایسته آن نیستند و هم اشخاص فرصت طلب با توسل به این افراد ذیحق شناخته میشوند در حالیکه واقعا دارای آن حق نیستند و صد البته در این آشفته بازار باید شاهد مسائلی باشیم که از قبل گفته شد . نارضایتی پیش گفته خود گواه صدق مراتب یاد شده است .به همین دلیل به زعم حقیر نبض جامعه ما در دادگستری می تپد ومکان خوبی برای جامعه شناسان ماست که می توانند در بسیاری از تحقیقات خود در زمینه های متنوعی پژوهش نمایند . ناگفته پیداست که در سایر ادارات و تشکیلات ما نیزهمین وضعیت قابل مشاهده است ..در چنین وضعیت نا بهنجاری یکی از وظایف اصلی آحاد جامعه توسل به شیوه های کنترل مردمی است که هم با  تشکیل اجتماعات مردمی (ngo ) های مختلف از عملکرد نادرست تشکیلات انتقاد نموده و به اصطلاح راه و چاه را نشان دهند و از حقوق خود دفاع نمایند و هم در انتخاب نمایندگان خود دقت بیشتری داشته باشند . امر به معروف و نهی از منکر تنها این نیست که مردم همدیگر را از نادرستی افعال اشان آگاه نمایند یا چماقی باشد در اختیار معدودی خاص بلکه اگر این شیوه در عمل موجود و پسندیده است مردم نیز میتوانند آن را وسیله ای برای کنترل هیات حاکمه که برابر همان قانون اساسی منتخب مردم هستند ،درآورند در جوامع پیشرفته که چنین نهادی وجود ندارد مردم از همان راههایی که گفته شد کنترلی موثر بر دولتیان دارند .

لازم به یادآوری میبینم که متاسفانه مردم ما به دلایل متعدد روحیه نقد و انتقاد موثر را از دست داده اند  و به غیر از معدودی ،بقیه در چنین وضعیتی بیشتر دنبال منافع خود هستند و عافیت طلبی خود اپیدمی شده است . چرا نباید در قبال آیندگان خود ،فرزندان خود احساس مسئولیت نداشته باشیم چرا باید میراثی که بر جای میگذاریم تامین کننده اولاد ما نباشد ؟ واقعا چند در صد از مردم به مسئله توجه دارند؟ میتوان به راحتی پاسخ داد همین که به پیرامون خود و مسائلی که وجود دارد دقیق بشویم به پاسخ خواهیم رسید .انشاالله

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:35  توسط آرش کمانگیر  | 

نقد و نظر

چرا اصلاح طلب نیستم ؟

 

خدا رحمت اش كند شاعري را كه چند صد سال پيش اين بيت پر مغز را سروده است :

خانه از پاي بست ويران است

                                          خواجه در بند نقش ايوان است

ما ايراني جماعت عادت داريم لغات را آن طوريكه دلمان مي خواهد معني كنيم يا بهتر است بگويم تحريف كنيم براي مثال مي توان گفت ، بعد از انقلاب مدارسي بر پا كرديم كه از بچه مايه دارها پول بگيريم و يك برگ مدرك ديپلم يا ليسانس ...  الخ صادر كنيم و آنگاه اسم چنين موسسه فرهنگي را بگذاريم مدارس غير انتفاعي و حال آنكه غير انتفاعي را موسسه اي معني كرده اند ( بيچاره نويسندگان وا‍‍‍ژه نامه ها و عبارت نامه هايي كه عمرشان را صرف معرفي معاني دقيق واژه ها نموده اند ) كه اين موسسه در قبال ارائه آموزش فرهنگي مبالغي به عنوان شهريه از دانش آموز يا دانشجو دريافت نمي دارد و ناگفته پيداست از بابت وجهي كه ازدانش آموز مي گيرد مسئوليت دارد كه مدركي بنام او صادر و ارائه نمايد . بگذريم . سخن بر سر اين است كه خانه اي بايد كوبيده شود و بجاي آن خانه ای با متد روز و با رعايت كليه شرايط مهندسي احداث گردد، با دو سه سطل رنگ و دو سه كيسه گچ و سيمان بنحوي شكافها و درزها و سوراخ سونبه ها گرفته می شود كه وقتي مشتري از همه جا بيخبر همان خانه كلنگي را رويت مي نمايد و اظهارات سر تا پا دروغ بنگاهچي محله را مي شنود خلع سلاح شده و همان خانه كلنگي را به عنوان خانه اي كه در قبال هشت ريشتر زلزله مقاوم شده و با اوضاع مختلف جوي آراسته شده قبول مي نمايد . حال شما خودتان مي توانيد حدس بزنيد كه مقصر كيست ؛ فروشنده ، دلال يا خريدار ؟ البته كه خريدار بعلت ساده لوحي ، قبول قسم هاي آبدار آنچناني . دلال كه صد البته بدنبال منافع خود مي باشد يا فروشنده كه هزار البته مي خواهد از شرخانه خود را خلاص نمايد . اين خريدار است كه بعلت عدم آگاهي قسم آنچناني حضرت دلال را قبول مي نمايد و پاي قولنامه امضائكي مي اندازد ، خداوند به طرفين خير عطا نمايد اين پروسه اي است كه از زندگي روزمره خود گرفته تا زندگي سياسی طی می کنیم و بعلت عدم آگاهي از آنچه كه قرار است بر سرمان بيايد همه چيز را به قضا و قدر مي سپاريم واميدواريم كه خداوند خودش خير عطا خواهد كرد . اين موضوع واين مثالچه را ما در همه شئونات زندگي خود طی مي نماييم بيست و چند سال است كه به اميد عطاي خداوند تسليم قضا و قدر مي شويم و راه نجاتمان را از خداوند مي طلبيم . بدون اينكه در دوراني كه صحبت از خرد نقاد ، عقل و خرد ورزي است ذره اي- به عقل خود رجوع نماييم بدون اينكه از گذشته خود پند بگيريم و ماهيت اشخاص را بهتر بشناسيم چه خوب متذكر شد دوست شهيدي كه هم اكنون بت به اصطلاح خرد ورزان است آنجا كه فرمود ملت ايران حافظه تاريخي ندارد بيچاره راست هم مي گفت اگر هميهنان فرهيخته و سعدي خوان ما حافظه تاريخي درستي داشتند مي فهميدند كه در ينگه دنيا خبرهايی است كه ما ايرانيان مفرهنگ با دو هزار و پانصد سال پیشینه پر افتخار تاریخی از آنها بي خبريم . مثلأ همين اصطلاحي كه دگر باره بعد از دويست و اندي سال ورد زبان هر دبيرستان رفته اي شده است آقايان چنان از اصلاحات دم مي زنند كه گويي براي اولين بار اين واژه را كشف فرموده اند همچنان كه مثلأ اولين بار آگوست كنت واژه جامعه شناسي را كشف فرموده اند آنگاه در وصف اصلاحات چنان خطابه هاي غرائي ارائه مي نمايند كه آدميزاد محير مي گردد كه اين جناب كانت است كه در زندگي چندمين بار خود افتخار داده و در عصري اينچنين پروسه تناسخ خود را طی مي نمايد يا هگل بزرگوار و غافل از آنكه اين آقايان مدرك بدست كتاب ناخوانده نمي دانند كه اصولأ اصلاحات چه معنايي دارد و معناي واقعي اين كلمه چيست . اصلاحات آنچنان كه از كتب لغت استفاده مي شود و در فرهنگ سياسي نيز به همان معني بكار رفته است يعني راديكاليسم . راديكاليسم هم يعني تغييرات اساسي و ريشه اي و راديكاليست به كسي اطلاق مي گردد كه طرفدار تغييرات اساسي و ريشه اي است ناگفته پيداست كه راديكاليست مخالف سرسخت وضعيت حاكم و بالطبع كسي كه به هر نحو دانسته و ندانسته موجب حفظ وضعيت موجود گردد راديكاليست يا اصلاح طلب نيست بلكه در جرگه محافظه كاران بايد دسته بندي شود حال در كشور ما عده اي خود را اصلاح طلب ، اصلاح چي ، طالب اصلاحات معرفي مي نمايند كه ندانسته محافظه كار و از هر محافظه كاري اصول گراتر هستند چرا كه اقدامات ايشان نه تنها موجبات تغييرات ريشه اي واساسي نشده و نخواهد شد بلكه حافظ وضعيت موجود خواهد بود مي پرسيد چگونه ؟ پاسخ به اين سوال بسيار ساده ولي بسيار هزينه بر خواهد بود اينان ناخواسته منويات گروه مقابل را كه خود را اصول گرا مي نامند حفظ و تامين مي نمايند . اصلاح طلبي امروز آنهم به معنايي كه اينان بلندگوي آنند چيزي نيست جز حفظ وضعيت موجود در حالي كه در معناي راديكاليسم گفتيم كه راديكاليست ها هرگز محافظ وضع موجود نيستند بلكه خواهان تغيير اساسي در وضعيت حاكم ، از بين بردن وضعيت موجود و برپايي وضعيتي كه كاملأ مغاير با نظم موجود است . به نظر مي رسد خلط مطلب جايي اتفاق افتاده كه بعلت نزديكي مرز محافظه كاري و اصلاح طلبي كه براي هر كسي تمايز و تشخيص آن ساده نيست . جناح مقابل ( محافظه كاران ) بهترين استفاده را از وضعيت موجود مي برند بدون آنكه جبهه به اصطلاح اصلاح طلبان متوجه اين نكته اصلي و حياتي باشند كه ناخواسته و ندانسته آب در آسياب جبهه مقابل مي ريزند و آلت دست جناح مقابل مي شوند مي پرسيد چگونه ؟ جواب مي دهم . مگر آنانيكه هم اكنون بر اريكه قدرت تكيه زده اند با جان و دل خواهان حفظ وضعيت موجود نيستند ؛ پاسخ البته آري است خوب اين اصلاح طلبان با آن متفكرين پر ادعا دقيقأ كاري مي كنند كه وضعيت موجود حفظ گردد و با ساختاري كه بر اساس قانون اساسي بر اين مملكت حاكم است ناگفته پيداست كه برگ برنده لاجرم در اختيار جناح مقابل خواهد بود و اين چيزي نيست كه هر آدم عاقلي كه تا حدودي وارد در معقولات شده و چيزكي از اين ور و آن ور خوانده باشد نتواند بفهمد .

هم اكنون با وضعيتي مواجه هستيم كه حفظ وضع موجود از نان شب براي هيات حاكمه واجب تر است پس چه بهتر عده اي را سپر بلا كرده و سر بزنگاه بعنوان اصلاح طلب جلو بياندازيم و با توجه به جو حاكم بر فضاي جامعه از يك طرف و فضاي حاكم بر روابط سياسي ادعا كنيم كه بله همچنان كه مثلأ كشور آمريكا با آن طمطراق و ادعاي آزادي و آزاديخواهي دو حزب اساسي دارد كه هميشه خدا بر سر تقسيم قدرت با هم رودررو هستند خوب ما همين وضعيت را در كشور خودمان حي حاضر داريم اصول گرايان ( محافظه كاران ) و اصلاح طلبان بنابراين كدام متفكر سياسي است كه ادعا كند در ايران احزاب حق فعاليت ندارند ( و تو خوب مي داني كه ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا ... است ) اين از جهت دمكرات معرفي كردن كشور در قبال ساير دول ، اما آنچه در داخل كشور اتفاق مي افتد بسيار خنده آور است ( خنده هايي كه بناگاه از سر تاسف بر لب آدمي نقش مي بندد )  از همه فضلاي علم سياست گرفته تا علماي اهل ادبيات اگر بپرسيم اصلاح به چه معني است بيدرنگ خواهند گفت اگر انحرافي در اصلي كه از قبل عنوان شده بوجود آيد تلاشي كه براي برگرداندن آن انحراف به خط مستقيم اصلي صورت مي گيرد اصلاح ناميده مي شود فرضأ خياباني را در نظر بگيريد كه بطور مستقيم قسمتي از آن آسفالت ريزي شده است اگر خداي ناكرده اين خيابان در قسمتي از همان مسير از قبل تعيين شده به سمت چپ يا راست مايل گردد ، دست اندركاران امور تلاش خواهند كرد كه با اصلاح انحرافات حاصله خيابان را به همان مسير اصلي هدايت نمايند . با اين مثال مي خواهم بگويم كه مگر خداي ناكرده ،خداي ناكرده انحرافاتي در اصول مانيفيست بنيان گذار اين صراط مستقيم بوجود آمده است كه حال شما به تكاپو افتاده ايد كه آن را به مسير اصلي خود بازگردانيد و خود بهتر مي دانيد كه آنگاه چه خواهد شد . تكرار آنچه كه بر سر اين ملت گذشت با حدت و شدتي تمام تكرار خواهد شد كه مسلمان نشنود كافر نبيند . اما اگر اصلاح را به معني رنگ كردن در و ديوار و پنجره هاي پوسيده و از زوار در رفته و نيز ايزوگام شكم ورقلمبيده سقف در نظر بگيريم كلاهي است كه بر سر نسل امروز مي گذاريم و خرابي كه به نسل فردا به ارث می گذاریم . خواجه با تحمیل هزينه گزاف بر گرده نسلي عمر بر باد داده ( در تاریکی زیسته ) بر روي دار بست خواهد نشست و به ديوارهاي فروريخته كه تحمل سقف را نمي تواند بكند سرخاب و سفيداب خواهد ماليد ، بر سقف فروريخته كاغذ ديواري خواهد چسباند كه هر متر مربع آن به هزينه آلاف و الوف بشكه هاي نفتي تمام خواهد شد و آنگاه از چاوز كمونيست و فلان ابن فلان پادشاه عرب دعوت خواهيم كرد كه بيا و شاهكار ما را تماشا كن و تماشا چه عرض كنم اين الگو را نيز ببر در فلان خراب شده كشور عرب پياده كن . راقم اين سطور هميشه خدا گفته و نوشته است كه اصلاحات يعني تغيير اساسي ، آنچنان كه از بطن و متن توده برخيزد نه آنكه خواجه اي را از بدنه اين كشتي به گل نشسته بيرون بكشيم حزب و تشكيلاتي برايش دست و پا كنيم و آنگاه اين مردم بيچاره و درمانده از همه جا و بدتر از همه دهن بين را دنبالش راه بياندازيم كه آقا ما اصلاحات مي كنيم ما اين كشتي به گل نشسته را به جايي مي رسانيم كه سلف و خلف عمو سام كف بزند و بگويد بابا اي والله . باور مي كنيد وقتي به اين تفكرات توماني یک غاز آقايان فكر مي كنم خنده ام مي گيرد ( و يا گريه ام ) . مي روند دست فلان وزير تاريخ گذشته يا فلان رئيس مجلس دمده را با آن افكار پنجاه هزار تومانی مي گيرند و مثل انتري كه لوطيش اتفاقأ اين بار نمرده است مي اندازند وسط با دو تا شعار يكي به نعل يكي به میخ قهرمان ملت قهرمان نديده و قهرمان پرورش نداده مي اندازند و جوري تبليغات مي كنند كه اين مادر مرده جماعت فكر مي كنند اگر اين رئيس حزب معتمد مردم امورات را در دست  بگيرد چنان زندگي خواهند كرد كه انگار دوران پهلوي طاغوت است و هرگز فكر نخواهند كرد كه اگر دوران منحوس پهلوي سابق همچنان به حيات خود ادامه مي داد آيا بهتر از اين قايم با شك بازي كردن و امروز زير الم اين سينه زدن و فردا سنگ رضا خان زمان را به سينه زدن  نبود ؟ هر چه بود مردم بدبخت اين همه لاله پرپر در دوستاق ها و پشت خاكريز از دست نمي داد . شماتت اين مردم بيچاره هم راه بجايي نمي برد ملتي كه دوغ را از دروغ تشخيص نمي دهد ، ملتي كه هنوز هم معني واقعي اصلاحات را نمي فهمد و نمي داند كه اصلاحات اساسي و صحيح آنست كه از بطن جامعه به رهبري روشنفكران واقعي خود نه آن قلم بمزدها و ميكروفون غصب كرده ها كه انتقام عمري ، پشت ميكروفون شعر سعدي و حافظ را بلغور كردن را خورده اند حركتي را آغاز كنند و با اعتماد به روشن فكران درد شناس و درمان بخش خود ، پايه هاي پوسيده اين نظام سراسر نيرنگ و فريب را با اتحاد خود بشكنند و فريب آقايان اصلاحات طلب را كه روزي خود خون جوانان آزاديخواه اين ملت را در شيشه ميكردند ، نخورند . روزي خواهد آمد كه جنايت هر يك از همين آقايان كه در اسناد اداره فراموشخانه موجود است به دست مردم خواهد افتاد و چهره واقعي ايشان از پشت نقاب مقدسي كه بصورت زده اند نمايان خواهد شد همچنان كه تاريخ نشان داد و ديديم كه پس از سر نگوني رژيم پهلوي  نقابها  به يك سو انداخته شد و چهره واقعي خون آشامان واقعي فرزندان اين ملت بر ملا گرديد . به اميد آن روز زنده ام و آن روز را انتظارمي كشم حتي اگر نباشم .                                                    

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 3:51  توسط آرش کمانگیر  | 

  نفت و سياست

  برابر محاسبات دقيق كارشناسان اقتصادي از سال 1909 كه نفت ايران توسط دارسي كشف و استخراج شد تا تاريخ 1979 (تاريخ وقوع انقلاب ) 134 ميليارد دلار درآمد نفتي براي اين مملكت در برداشته است در طول هفتاد سال كه شامل اواخر حكومت قاجار تا پايان دوره حكومت پهلوي بود با در آمد فوق صور مدرنيته و دروازه تمدن به قول شاه اخير به روي ايران باز شد . راهها دانشگاه ها سدها پل ها زيرساخت هاي اقتصادي كارخانجات و الخ با همان مباغ در ايران تاسيس و ايجاد شد . بعد از تاريخ 1979 (تاريخ وقوع انقلاب) تا كنون حكومت اسلامي ايران ششصد ميليارد دلار در آمد نفتي داشته است سئوال اينست كه چرا با در آمد فوق كه حدود پنج برابر شده است رفاه اقتصادي اين ملت و همچنين تاثير مستقيم ايران در سياست جهاني به همكان نسبت يعني پنج برابر نشده است . به عبارت ديگر چه عواملي باعث كه حكومت اسلامي با پنج برابردرامد نفتي در مدت 27 سال نتوانسته است كه رفاه اقتصادي مردم ايران و همچنين رشد و توسعه ايران را پنج برابر بالا ببرد ؟ پاره اي از دست اندر كاران مربوطه !و كارشناسان خبره در امور فرافكني مشكلات و مسائل در اظهارات فاضلانه خود وقوع جنگ - افزايش بي رويه جمعيت و پاره اي ديگر از مسائل نا مربوط را با مربوط جلوه دادن و پشت موضوعاتي كه گريبانگير كل جهان است قائم شدن ميخواهند ناتواني حاكميت را توجيه نمايند و به اصطلاح بي عرضگي خود را به مسائل بي ربط مربوط نمايند غافل از اين كه مردم آن قدرها كه آقايان فكر مي كنند هالو نيستند كارشنلسان دقيق النظر اظهار عقيده مي نمايند كه اين عوامل نمي توانسته است برابرمحاسبات اقتصادي انجام شده به تنهايي باعث ركود اقتصادي ايران و متعاقب آن كمرنگ شدن سياست جهاني ايران بوده باشد و تنها بهانه اي است كه دولتيان به آن متوسل مي شوند تا ناتواني خود ( و در حقيقت بي عرضگي خود)را توجيه كنند ؟بلكه عامل مهم سياست غلط ايران اسلامي بودهاست . ايران با سياست خارجي ضعيف و بي نهايت سخيف خود تاثير قوي و قبلي خود بر اوپك و جهان متمدن را از دست داد و نتوانست مثل گذشته باعث شكوفائي اقتصادايران بشود . از آنجائيكه ايران در زمان شاه تاثير سياسي حاكم به اوپك و سيستم توليد و توزيع شبكه عظيم نفتي داشت در سياست داخلي كشورها حتي در سياست داخلي كشورهاي توسعه يافته همچون امريكا و اروپا تاثير مستقيم و بسزائي داشت و بخاطر اين اهرم اقتصادي پر اهميت مي توانست حمايت كشورهاي توسعه يافته را با حربه نفت و سياست نفتي خود جلب نموده و باعث توسعه و شكوفائي اقتصاد ايران و نهايتا افزايش رفاه اقتصادي ايرانيان را سبب شود اما سياست غلط ايران بعد از انقلاب و قطع هرگونه ارتباط با كشورهاي توسعه يافته مانند امريكا و اروپا و در انزوا قرار گرفتن ايران از جانب كشورهاي ياد شده باعث شد كه علي رغم افزايش درامد نفتي ايران به ميزان پنج برابر رفاه اقتصادي و توسعه اقتصادي ايران نه تنها پنج برابر افزايش نيافت بلكه اقتصاد ايران به ركود گرائيد و علت آن اتخاذ سياست غلط دولت مردان ايران اسلامي بوده و لاغير . هم اكنون ايران با پرداخت رشوه هاي گزاف به دلالان نفتي مجبور است كه نفت خود را به ساير كشورها بفروشد و دوباره با پرداخت رشوه استحصالات ديگر نفت را از قبيل بنزين گازوئيل و الخ خريداري نمايد. همه اينها در نتيجه سياست غلط خارجي نصيب اين ملت صاحب ذخاير عظيم خداداد گريبانگير مردم شده است عربستان سعودي با صدور بيش از يك و نيم ميليون بشكه به امريكا در سياست داخلي آن كشور تاثير گذار است امريكا مجبور است به خاطر تامين نفت خود از اين كشور به ميزان مذكور هميشه خواسته هاي عربستان را اجابت كند و حتي آخرين تكنولوژي و تسليحات مختلف را در اختيار عربستان قرار دهد و همين عامل باعث رشد و شكوفائي ان كشور و در نهايت موجب ترقي اقتصادي مردم عربستان گردد شايد شنيده باشيد كه مردم عربستان كارگران خود را از كشورهاي حوزه خليج فارس تامين مي نمايد اين امر نشانگر رفاه اقتصادي ملت آن كشور است چه قدر ايراني براي انجام كارهاي ساختماني به آن كشور رفته اند چراكه عربستاني حاضر به انجام كارهاي ساختماني از قبيل نقاشي ساختمان بنائي كارگري به همان علتي كه گذشت نمي باشد بنابر آنچه كه گفته شد سياست غلط نفتي و در كل سياست نادرست خارجي ايران نه تنها موجب تنزل رفاه اقتصادي ايرانيان شده بلكه ركود اقتصادي اين كشور را نيز در پي داشته است در حقيقت ايران سرافراز قديم تبديل شده به ايراني كه تامين كننده كارگر ساده و حتي شنيده هاي مستند حكايت از آن دارد كه دختران و زنان ايراني در كشور هاي سرمايه دار حوزه خليج براي روسپي گري و تن فروشي اعزام ميشوند ژاندارم مقتدر منطقه تبديل شده به صادر كننده روسپي به اعراب سوسمار خوار بي خاصيت .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 3:48  توسط آرش کمانگیر  | 

درد دلی عجولانه

پاره ای از علل این امر را میتوان به این صورت بیان کرد اولین علت این گونه مسائل را میتوان در قلت آشنائی قاضی با موضوعات قضائی دانست .اصولا" اگر دقت شود بی توجهی کافی به تخصص در اشخاصی که مصدر امور هستند یکی از معضلات نظام است گوئی سیستم بیشتر به تعهد آنهم در معنایی که دولتیان در نظر دارند توجه بیشتری دارد تا به تخصص.در چنین دنیائی که واقعا" تخصص حرف اول را میزند کمتر قاضی یا رئیس یک اداره را دیده ام که فی المثل با رایانه آشنا باشد .طبیعی است در چنین وضعیتی نمی توان انتظار داشت که امور آنطوری پیش رود که باید باشد .جالب نیست که قاضی به کاری که  باید بکند آشنائی نداشته باشد .چرا چنین است ناگفته پیداست که  غیر از ملاک فوق در گزینش آقایان ، خود ایشان نیز هرگز دنبال این نیسستند که وقت گرانبهای خود را مصروف یاد گیری دقیق ریزه کاری های کار خود باشند و این روش به مرور اپیدمی میشود به این صورت که فلان کسک نیز که دنبال رسسیدن به این جایگاه است و میخواهد این کار را در آینده دنبال کند به جای آماه سازی خود به امور قضائی و یادگیری حقوق بیشتر در پی کسب صلاحیت مورد نظر سیستم خواهد بود شرکت در مراسم متعددی که سیستم برپا میکند بیشتر از کسب تخصص وجه همت داوطلب خواهد بود و این یکی از معضلات اساسی است که شما در هر زمینه ملاحظه خواهید کرد .یکی دیگر از عوامل عمده این میتواند باشد که در چنین سیستمی کنترل عوامل و متصدیان امور از جانب مافوق بسیار کم رنگ ویا در حد فقدان است .یک سیستم بورکراتیک موجود در یک اجتماع فرضی را در نظر بگیرید که هیچ گونه کنترلی وجود ندارد واقعا" چه پیش خواهد آمد ؟ بی نظمی یا اصطلاح جالب آن هرکی هرکی موجود این سیستم اداری را فلج نخواهد کرد؟ به نظر نمیرسد در چنین وضعیتی بتوان به جایی رسید که منظور نظر است .شعار ما پیشرفت و توسعه و رسیدن به یک زندگی ایده آل برای آحاد جامعه هست ولی آیا این وضعیت آیا رسیدن به آن مقصود ممکن هست ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 17:35  توسط آرش کمانگیر  | 

درد دلی عجولانه

به نظر حقیر در کشورهای در حال توسعه ای که استبداد حاکم است سیستم قضائی کشور آئینه تمام نمای هیات حاکمه هست .در کشورهایی از این دست ، دست اندر کاران قضا معمولا" هم فکران خود را به مسند قضا انتخاب می نمایند و از آنجائیکه قوه قضائیه بطور روزمره با آحاد جامعه در ارتباط است می بایست اشخاصی بعنوان قاضی انتخاب شوند که منافع هیات حاکمه را به نحو احسن تامین نموده و نیز دولتیان بوسیله همین منصوبین خود بهتر مردم را کنترل کنند . کنترل واژه مناسبی نخواهد بود برای انسان امروزی ولی چاره ای نیست چرا که ما وقع متاسفانه غیر این نیست ونیز نظریه استبداد شرقی کماکان قابل دفاع هست هرچند که قلبا" خواهان بیان نیستم -.همچنین باید در جمله معترضه ای متعرض این نکته بشوم که متفکرین زیا دی که در باب سیاست و حقوق عمومی صاحب نظر شناخته میشوند بر این امر اعتقاد دارند که اصولا نباید قوه قضائیه ای وجود داشته باشد با کارکردی این چنین گسترده ، به زعم ایشان اگر جامعه به حدی از آگاهی اجتماعی رسیده باشد مردم شخصا" قوانین به معنای عام آن را مرعات خواهند کرد و نیازی نیست که مصوبات قوه مقننه اگر در مقام اجرا توسط قوه مجریه به نحو احسن اجرا بشود و کسی متعرض حقوق دیگری نشود وجودش تنها به عنوان سمبلی از وجود قانون قابل توجیه است ولی افسوس که ما شاهد عکس این موضوع هستیم و دادگستری ما پر مشتری ترین تشکیلات دولتی در ایران محسوب میشود – لذاست که در چنین کشورهایی شما وقتی سر و کارتان با این دستگاه می افتد با قاضیی مواجه میشوید که گوئی طوطی آدم نمایی است که همان گفتار و رفتار دولتیان را تجسد و نمود میبخشد .به عبارت دیگر رئیس قوه قضائیه به کسانی ابلاغ قضایی عطا می نماید که در خط فکری وی و هیات حاکمه بوده باشد و در انطباق کامل با طرز فکر حاکم باشد و این نیازی به توضییح ندارد . غیر ممکن است شما با کگسی مواجه شوید که غیر از آن چیزی باشد که هست چون سیستم چنین شخصی را برنخواهد تابید .طرز فکر حاکم را در نظر بگیرید و به ایادی آن بی اندیشید . در کشورهایی که دین و تفکر دینی حاکم باشد جنبه یاد شده غلیظ تر خواهد بود لااقل تاریخ شاهد فراوانی بر این امر دارد و ما را بی نیاز از زیاده گوئی خواهد کرد . قرون وسطی دلیلی غیر قابل انکاری است که همیشه به داد همه چیز نویسان میرسد . بنابراین ناگفته پیداست که چه باید بگویم .آری ما نیز این عنصر غیر قابل انکار و گزیر ناپذیر را در عرف و فرهنگ هزاره وکمی پیشتر ک داریم . درکمال وضوح  تفکر حاکم بر سیستم حکومتی متجلی است انگار چهره آقای قاضی شبیه سازی شده و تفکر یاد شده

تجسد یافته و در مقابل شما ایستاده است .حتی ویژگی های طرز فکر حاکم را در فضای محدود اتاق دادگاه به عینه ملاحظه می نمایید هرچند که به در و دیوار چنین اتاقی کلمات قصار متعالی در باب عدالت و انصاف آویزان خواهید یافت ولی علنا" احساس عدالت و انصاف تنها احساسی است که در آن لحظه در فضای اتاق قاضی استنشاق نخواهید کرد .

پشت میز کسی نشسته است که استبداد ،امر،فرمان با ملغمه ای از منیت ، تکبر و غرور و خود بزرگ بینی اخلاقیات وی را نمود می بخشد طوری با شما صحبت میکند که انگار سیر از گرسنه طلب ثابتی دارد .با زمینه فکری استبدا دی قانون را طوری تفسیر ومصادره به مطلوب میکند که جناب ارسطو لنگ می اندازد ونتیجه البته این خواهد بود که عطایش را به لقایش ببخشید و به جای امیدواری که هنگام ورود به دادگاه داشتید و آنجا را یگانه ملجا خود میدیدید مایوس و دست خالی برمیگردید شانس بیاورید تحقیر هم  نخواهید شد و جای شکرش باقی است برایتان که با کلمات چنان تیزی شخصیت شما را در حضور حضار تراش نداده است . معمولا دیده ام که احساس تنفر از هرچه که دادگاه و دادگستری و عدالت و غیره نامیده میشود  در چهره برافروخته خارج شونده از این تشکیلات به وضوح دیده میشود چرا؟واقعا" چرا اینگونه است یا چرا باید این گونه باشد ؟ مگر برای دادخواهی نیامده است چرا باید دادخواهان خارج شود ؟ چرا نباید دیده باشم و دیده باشند دیگران که این حس ، همیشگی است انگار سرنوشت محتوم ما است ؟ باور ندارید میتوانید امتحان کنید و ما را از تهمت ناروای مغرض وبدخواه و بدبین و امثال ذالک مبری نمائید به امتحانش می ارزد .اگر زیاده به این معرکه گاه رفت و آمد داشته باشید البته به ناچار شاهد نمایش های جالبی هم خواهید بود چه قدر دیدنی است که پیر مردی را اله واکبر گویان در حال خروج از در دادگاه ببینید انگار تنها در آن لحظه دیوان عدل الهی را مرجع صالح برای عارض شدن خود میداند والبته اینبار نه از دست کسی که در حق اش اجحافی روا داشته است بلکه از خود مرجع قضا . عدالت بشری را ناکارامد میبیند که به عدالت خداوندی متوسل میشود و چاره ای هم ندارد . غیر از این نخواهد بود یا من نمی دانم من مشهودات روزمره خود را به همان وضعیتی که دیده ام تحویل میدهم و از شما خواهش دارم که داوری مرا مغرضانه بدانید ولی در راستی سخن و گزارشم شک نکنید .این گوی و این میدان بفرمائید تشریف ببرید به دادگستری ما تا صدق اظهارات بنده را به عینه ببینید .

تصور میکنم که کلمه دادگستری مسخ شده است همچون خود ما آدمیان . چنین میگویند و می نویسند در کتابها یشان در ینگه دنیا که قوه قضائیه ملجا ستم دیدگان است و تنها و آخرین مرجع محسوب میشود برای احقاق حقوق ولی در عمل در اینجا وسیله ای شده است برای ابطال حقوق . در قانون اساسبی نوشته اند که قوه قضائیه و تشکیلات عریض و طویل آن ملجا و پناهگاه ستمدیدگان است ولی چرا در عمل دقیقا" عکس آن است .گوئی عادت داریم که همه جا قانون باید نقض بشود و تعریف قانون این باید باشد که آن چیزی است که هرگز اجرا نمی شود دادگستری یا دام گستری کدامیک ؟

علت چیست ؟ ناگزیرم به حد فهم خود جوابی به جویم کاستی ها ی آن را شما تکمیل خواهید کرد البته .(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 21:6  توسط آرش کمانگیر  |